دیروز یه نفر که خیلی برام عزیزه، بهم گفت که میشینه عشق ابدی میبینه. من هنگ خندیدم و پرسیدم: چرا آخه! هنگ بودم چون این آدم فرهیختهتر از این حرفها بوده برام همیشه. گفت: نخند! من برای مطالعه فرهنگ عمومی جامعه اینا رو میبینم. امروز استادمون داشت میگفت یکی از دوستانِ عشقِ علم و دانشش که استرالیا ز ...
قرار بود عاشقانهها رو داخل کتابها قایم کنیم و کسی چون کتاب نمیخونه ازشون خبردار نشه، مگه نه؟ بر همین اساس دفتریادداشتی که آقای ح برام داخلش چیز میزهای قشنگ نوشته بود رو داخل یکی از کتاب شعرهایی که بهم هدیه داده بود گذاشته بودم. و با خودم گفتم: کی دست میزنه به کتابخونه؟ هیچکس! آیا هیچکس جواب درس ...
بله جناب، شما ما را به حرف زدن معتاد کردید و اِلا بنده این همه حراف نبودم. اصلا زبانم به این همه گفتن عادت نداشت. خیلی که از حرف سنگین میشدم میرفتم سراغ یک صفحهی سفید، آنقدر مینوشتم تا انگشتانم به زبان بیایند. بعد تازه حس میکردم که بار حرفهای نگفتهام کمی سبک شده. بله، بنده بیست و هفت سال تمام ...
دوستم داره واسه دکترا میخونه. تا الآن چیز خاصی از زندگی نچشیده. یعنی متناسب سنش زندگی نکرده. گاهی پیش چشمش همه چی سیاه میشه. وقتی همه حال و آینده و گذشتش گره میخوره به جملات سخت و سوالات پیچیده. میفهمم حالش و. پیش از اینکه جوونیم تموم بشه به خودم اومدم و خوشی های بیشتری به خودم خوروندم. درست تو همون ...
بابام دیشب زنگ زد خواهر¹ و شکایتمو کرد. گفت این خواهرت دیوانهم کرده. هی برو سونوگرافی، برو آزمایش بده و فلان. ولم نمیکنه خواهر¹ از همه جا بیخبر بود. چرا که آزمون دکترا داره و من نمیخواستم تمرکزش بهم بریزه. گفت خب پیگیرته! چه اشکال داره. حالا آزمایش چی هست؟ گفتم: هیچی. آزمایش روتینه. کبدش چربه و پ ...
دیگه فقط مورچه تو یخچال ندیده بودم که اونم دیدم.. حتی به خودشونم رحم نمیکنن:/ ...
بد ترین لحظه رو اون موقعی میشه گفت که خانوادت راهی میشن تا برگردن شهرشون و تو میمونی و یه خونه ی سوت و کور ... لحظه ای که آخرین نفر خداحافطی میکنه در رو پشت سرش میبنده و تو همینجور خیره میمونی به در و دوس نداری به پشت سر نگاه کنی که فقط خودت موندی و یه خونه ی خالی صدای تیک تاک ساعت، گه گاهی صدای حرف ...
پاییز رسید و با اومدنش بطور واضح هوا سردتر شد. این شاهکار خیامه. این همه سال گذشت و تقویمش انقدر دقیق عمل میکنه. خیلی خوشحالم. قدری خوشکلتر شدم. دیگه با زشت و بدتیپ بودن وفاداریم و به کسی نشون نمیدم. مبنای زندگیم شده هرجور بیشتر خوش میگذره. چ میگه اگه یه روز باهاش حسم خوب نباشه نمیمونم. آفرین. چرا ب ...
بالاخره داداش کوچیکه من بعد از چندین ماه غیبت خوردن، اول مهر ۱۴۰۴ راهی دیار سربازی وطن شد. به به! این ژذاب خان، حالا میره که زندگی رو با تمام واقعیات تلخ و تلخترش لمس کنه و حتی باهاشون دست به گریبان بشه و دعای ما بدرقه راهش هست قطعا و یقینا. البته که هیچ چیز در این دنیا به اندازه ازدواج آدمها رو ...
متن زیر، مصاحبهی حسین پاینده با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) است که این هفته انجام شد. وضعیت امروز نقد ادبی در ایران را در قیاس با گذشته چطور میبینید؟ آیا چشماندازهای نظری تازه و قابل توجهی در این حیطه گشوده شده است و اگر نشده دلیلش چیست؟ در سالهای اخیر، ترجمهی منابع نقد ادبی به زبان فارسی کمک ش ...