امروز از درس نمیخواهم بگویم. حالم از کتابها فعلا بهم میخورد تا زمانی که برسم و خیالم راحت شود. __ گاهی فکر میکنم آدم ممکن است خودش را گم کند؟ آخر یک روزهایی بیدار میشوم و حس میکنم روح و کالبدم یکی نیستند. انگار که یکی از آنها اشتباهی جایگذاری شده است. این جایگذاری اشتباه باعث میشود من هم حس ک ...
دومین بار بود که به آن کتابفروشی کوچک در استانبول میرفتم. بعد از جستجو و چند کتابفروشی تقریباً تماماً ترکی دیگر، آن را یافتم. امید نداشتم که جلدهای انگلیسیاش زیاد باشد؛ اما خیلی فراتر از آنچه انتظار داشتم بود. سریع و مستقیم به طبقه دوم رفتم. کسی کاری نداشت که چقدر آنجا قرار است بشینم […] نوشته ...
دوست دارم صبحها که چشمام رو باز میکنم... اول برم نماز صبحم رو بخونم دوم سی دقیقه ورزش کنم سوم یه صبحانه خوب بخورم سوم بشینم یه گوشه، قرآنم رو بسته بذارم روی پام، صوت قرآن رو بذارم و همراه صوت، یک جزء قرآن بخونم. اما مثل مدیتیشن، توی ذهنم، جایگاه تمام آیات رو خط به خط تصور کنم و دنبال کنم چهارم بچه ...
گفت میخوام باهات حرف جدی بزنم. سرتاپا سیاه پوشیده بود. کل روز دمغ بود. یعنی حتی شب قبلش هم خوب نبود حالش. بغلش کردم، حس کردم حالش بهتر شد، پیشش موندم تا صبح. عصر وقتی خواستیماز خونه بیرون بریم، روبروم ایستاد. گفتم چی شده و چی میخواد بگه. ترسیدم راستش... ترسیدم که نکنه مشکلی بینمون پیش اومده باشه... ...
یکی از تنقلات موردعلاقه من، جوانههای عدس هستند. از غذاهای مفید و ساده خوشم میآید و جوانه عدس را هم دوست دارم. همین که خودم باید عدسها را بخیسانم، آبشان را عوض کنم و حواسم باشد به موقع مرطوبشان کنم، حس خوبی میدهد. جوانههای عدس دسترنج مراقبت خودم هستم. این بار ولی بعد از یک روز یادم رفت که عدسه ...
میدونی چقدر حرف دارم واسه گفتن؟ میدونی چقدر ترس دارم به فاصلهی بین دو سکوتمون؟ میدونی همش نگران آخرین بارهام؟ از مرگ فراریم ولی از زندگی که میدونم داره به نیستی میره بیشتر. حداقل الانش هست. تو هستی من هستم ما هستیم. هستهایم. هسته دنیا. دنیا دور ما میچرخه. دور حرفهای بچگانه و شوخیهای عجیبمون ...
روی تخته نوشت: بهترین دونده های جهان سیاهپوستها هستند. برگشت سمت ما که: این داستانه؟ گفتیم نه باز نوشت: بهترین تیراندازهای جهان، سفید پوستها هستند. هنوز برنگشته بود سمت ما که گفتیم داستان شد. ---- داستان شد. همه چیز داستان شد . تو می دانی چرا چشمهای من خیسند؟ می دانی بیشتر عمر زیبای من گذشت. جوانی ...
جمعه همیشه برای من روز آزادی و رهایی بوده. جمعه یعنی هیچ کاری نکردن. حالا اما آنقدر از برنامهام جا افتادهام که ' هیچ کاری نکردن' معنایی ندارد. حس بد دارم و باید این حس را برطرف کنم. دوست ندارم حسهای بد آویزانم باشند و در طی هفته بعد هم همراهم جیرینگ جیرینگ بیایند. امروز ولی احساس تنهایی هم میکن ...
امشب کمی خاکستریام. از برنامه درسیام به شدت جا ماندم و ترسیدم. ترسیدم که نتونم، که نشه، که همینطور عقب بمونم. مامانم که خونه نیست همه برنامههام بهم ریخته و نظم موردنظر رو ندارم. هیچ دلیلی نداره نتونم عقب افتادگی رو جبران کنم و میدونم میشه اما کمی ترسیدم و نگرانم. هر چی میخوام بنویسم کلمهها جور ...
زنها پر هستند از عشق. قدرت خلق زیبایی. نیروی آفرینش... دیوهای دنیایِ دنی، از مشغولیت زنها به کشف و خلق زیبایی، بیزارند. منزجرند. متنفرند. من بعضی از زنها رو میبینم که بدجوری زخمیاند، در حال خونریزی افتادند یه گوشه، یا دیوهای پلید، مشغولشون کردند با دشمنهای فرضی تا تمام قوّتشون ته بکشه. ...