دیشب به یکی از دوستام پیام دادم. وقتی که با هم صحبت میکردیم یک لحظه به ذهنم اومد که خدای من چقدر طرز فکر ما فرق کرده. دنیا دنیا فاصله افتاده بین ما. میخواستم بهش پیشنهاد بدم تابستون با هم بریم مسافرت ولی وقتی صحبت کردیم دیدم که نه واقعاً همسفر خوبی نمیشه. مشخصاً زندگیش رو بر اساس اینستاگرام پای ریز ...
خیلی تو ذهنم بود این بخش ماجرا رو بنویسم ، اما از قلم افتاد ، یه کم ذهنم پراکنده ست... اون آقایی که خانمش رو مجبور به عمل ابدومینوپلاستی کرده بود و فرستادش تو کما ، یه آقای فوق العاده وقیح بود و البته کریه... خدا رو شاهد میگیرم خانمش روی تخت بود، با منشی من که یه خانم خیلی لوند و اغواگر هست و از ارت ...
متولد ۶۴ بود، صورت ناز و لطیفی داشت، عمل ابدومینوپلاستی انجام داد و به راحتی آب خوردن رفت تو کما، به صورتش نگاه کردم، به بدنش، به شکمش، چی باعث شد که این بلا رو سر خودت بیاری، چی باعث شد که تا این حد احساس ناکافی بودن بکنی، مادرش مثل اسپند روی آتیش بود، گفت همسرش مجبورش کرده، آروم میگفت و اشک میریخ ...
بیاید کانالم عضو شید، دور هم باشیم: )) https://t.me/sufairytale __ احساس میکنم باید توی راهی که انتخاب کردم کمی تغییر ایجاد کنم. نمیخوام در کل مسیر تغییر ایجاد کنم، فقط احساس میکنم یک چیز رو درست و حسابی ندارم. دلم میخواد مطمئن باشم در این مسیر یک چیزی به دست میارم. نمیدونم کارم درسته یا غلط. می ...
شب شده. رو به پنجره، رو به آسمان ابری و جنبش آهسته و خاموش شهر میپرسم: به نظرت الآن خوش به حال کیه؟ میگم: خوش به حال کسیه که امروز، وقتی از خواب بیدار شد میدونست چی کارا باید بکنه و حالا که میخواد سر بذاره رو بالش، نگاه میکنه و میبینه چیزی از امروزش نمونده برای فردا و فرداها. خوش به حال اونیه که می ...
دلم میخواست یه دوست صمیمی داشتم که با خیال راحت و بدون ترس از قضاوت یا ترس از اینکه بعد علیهم حرفامو استفاده کنه، واسش تعریف کنم. این آدمهای جدید داستانهای عجیبی دارن. وقتی با الف آشنا میشدم،از خط قرمزهام با تاکید واسش میگفتم، خب اون هم پنهونشون میکرد. یا علائقم رو خیلی واضح میگفتم و الف بازیشون میک ...
دیروز با دوستم تصمیم گرفتیم بیرون برویم. البته تا زمان رفتن سه هزار بار تصمیم گرفتیم که آن را به زمان دیگر موکول کنیم مثلاً فردا برویم؟ امروز کمی خوابمان میآید. امروز سرکار بودم شاید بخوابیم دیر شود و هزاران بهانه الکی دیگر. در نهایت دوستم میخ را محکم کوبید و گفت: عزیزم اگر امروز نرفتیم دیگر نمیرو ...
الآن مصداق بارز "هرکی بود تو راهت بغل کردی"ام. هر کی اومد جلو رو پذیرفتم. جز ینفر که یه شهر دیگه بود. ۴ نفر منتظر هستن یکی دو هفته پیش رو برم باهاشون بیرون! این وضعیت در طول زندگی من بی سابقس. یکم اعتماد بنفسم کم شده. میترسم برم باهاشون بیرون، ببینن منو و ازم خوششون نیاد. با خودم میگم نکنه تو عکسها ...
بلا روزگاری شده ها! تا میای همه ی زورت رو بزنی، زندگی رو دو قدم ببری جلو، یه کاری میکنه به قاعده ده قدم برگردی عقب. پ.ن: انگاری بازیش گرفته باشه. می مونی بخندی یا گریه کنی. ولی میخندی. آخه نگاه کنی جدی جدی شکل بازیه. تو بازیم باید بخندی دیگه. وقتی باختی باید بیشترم بخندی. ...
دیشب آخرای شب دیدم از آقای ح پیام دارم. راستش هنوز بقیه میوتن و فقط نوتیف این آقا میاد. خیلی تعجب کردم. دیدم نوشته: میشه یه سوال بپرسم؟ من یه استرسی گرفتم. گفتم خدایا چی میخواد بپرسه؟ بعد از دقایقی که من داشتم سکته میکردم، اومد سوال کرد که : توی این مدت با کسی آشنا شدی؟ یا با کسی صمیمی شدی؟ ( از پسر ...