یک خانم جوان در این مجموعه جدید حضور دارد که آوازه باهوشی اش در کل سازمان پیچیده است.کار چندانی با هوش و ذکاوتش ندارم گرچه بعید می دانم آنقدرها هم باهوش باشد.راستش اگر از من در موردش بپرسند و بخواهم صادق باشم، پررویی را به عنوان اولین خصوصیتش برخواهم شمرد.شکر که این اتفاق نمی افتد و اگر هم بیفتد من ...
بسم الله این چند روز که درگیر فصای مجازی و کلاس های انلاین و درگیری با اولیا بودم هیچ کاری نکردم... حتی روزا یادم میرفت موهام شونه کنم... میان وعده پسر بدم...خودمو مرتبکنم...حتی نظم حموم بردن پسرم هم یادم رفته وفی البداهه میبرمش حمام... الان خونه انقد بهم ریخته اس که تو این چند مدت سابقه نداشته انق ...
چون وانمی کنی گرهی خود گره مباش ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست.. خیلی حرف ها داشتم ولی نمی تونم بنویسم:( ...
اولین باری که هک کردم، برمیگرده به زمانِ نوجوانی! اونجایی که بازیگوشتر و پرانرژیتر و نادونتر از الانم بودم! توی کلوب (شبکه اجتماعی قدیمی که بسته شد) با یه دختری آشنا شده بودم که مثلا دوستش داشتم و اونم دوستم داشت ولی یه مدتی بود سرد شده بود و جوابمو نمیداد! بنابراین تصمیم گرفتم که بدونم چه خبره! ...
قبلا خیال میکردم که خوشبختی جامی ست که در دست بدها پر است و در دست خوب ها ترک خورده گویی که انگار همیشه خوبی در دل یک شیب پنهان اتفاق می افتد اما حال می فهمم که خوشبختی نه پیاله ای ست که پر میشود و نه دستی که چیزی را می گیرد خوشبختی یک هذیان آرام است ترکیبی از نیاز های هر فصل یک روح که هر کس آن ...
این چند روز با بچهها کلی دربارهی کارها گپ زدیم، دیگه داریم میرسیم به قسمتی که باید تیکههای پازل رو به هم وصل کنیم. کلی چالش در پیش رو داریم، قبلا فکر میکردم بعضی از کارها خیلی ساده باید باشن ولی الان میفهمم واقعا نیاز […] ...
دیشب احسان ، گربه شون رو اورد منزل ما ، چون میخوان برن شمال این بچه الان تو خونه ما تنهاست و منو شاهین ته دلمون نگرانشیم ! در واقع منو شاهین اگه یه ویژگی مشترک داشته باشیم همین احساس مسئولیت بیش از حدمونه .. پینار خیلی گربه نازیه ، بی تفاوت ، در عین حال خیلی میفهمه ، مثلا با من اصلا حال نمیکنه، بهم ...
امروز همون دوستم که دو پست قبل نوشتم بچه کوچیک داره و بهش گفتم اگه جایی خواستی بری بگو میبرمت رو بردم بانک و خودم توی ماشین بچهاش و نگه داشتم تا کارش و انجام بده. بچهاش چهار ماهشه... اذیت نکرد و تمام مدت خوابید. یک ساعتی کارش طول کشید یکی دوبار هم زنگ زد که اگه بچه اذیت میکنه برگرده... دو بار بید ...
یک صبح، دم دم های بروز شوق خورشید چشمانم گشوده و با سقف مواجه شد. با همان سقف و گچ کاری هایش که شب های مدیدی را به تماشایشان گذارنده بودم درحالی که چشمانم تا میدید و نفس کشیدن گویی وحشتناک ترین عمل ممکن است. چشمانم گشوده شد و دوباره کنارم عروسک های خرسیم را یافتم که دیگر حتی آنها هم مرا به آغوش نمی ...
بسم الله وقتی مادر بچه هارو میبینم که الکی فشار میارند ار معلم بودنم پشیمون میشم مگه چقد حقوق میدن گه روان خودمو بخاطرشون بهم ریختم؟ اینکه بچه هاشون حرفشون رو گوش نمیدن موقع مجازی تاوانش رو من و بچه ام باید پس بدیم؟ راستش میخواستم یکشنبه برم کلاس اما امروز بعد پایان ساعت کلاسی اعلام میکنم یک نامه ک ...