بسم الله فردا برمیگردیم جزیره و پایان مرخصی... ما این یک هفته اندازه دو ماهی که جزیره بودیم دعوا کردیم... دعوا سر خواب، سر پیاز، سر سیب زمینی، سر خستگی، سر اینکه کجا بریم؟ نمیدونم واقعا احساس میکنم زن پایه ای نیستم ولی فضا برام کسل کننده و آزار دهنده اس...سه روز خونه خانواده همسر دو روزش رو استفراغ ...
واقعا کشش این هنه خبر بد ندارم اب نداریم هوا نداریم همه پولای کشور دارن اختلاس میکنن تو روز روشن همش بهمون دروغ میگن بی کفایتی خودشون از اینکه نتونستن درست اب و مدیریت کنن میندازن گردن ما الان هر قطره ابی ک مصرف میکنم مثل تیری تو قلبمه واقعا کشش ندارم بخدا شما رو نمیدونم ولی من این همه فشار و نمیتون ...
به نام رب کریم چیزی در حدود ۲۰۰۰ کیلووات ساعت برای آشپزخانه و کابینتهاش و اپنهاش انرژی گذاشتم از ساعت ۸:۳۰ تا نزدیک ۱۲ کارم طول کشید و وقتی از آشپزخونه بیرون اومدم، رفتم و ستونی که روش پرچمه یا صاحب الزمان نصبه رو بغل کردم و تصور کردم که دارن بهم خسته نباشی میگن؛ پس گفتم: ممنون آقا جان🩵 بی کسی یا ...
سلام ؛ دیروز ۳ آذر بعدازظهر همه چی درست شد ... استادم تایید کرد . بعد پژوهشیارم تایید شد .خیلی خوشحال شدم . انگار نور به دنیای تاریکم تابید . خداروشکر واقعا ... الان دیکه کارای دفاع مونده و دفاع. مطمئنم خدا کمکم میکنه اونام خوب پیش میره ...
۱-مخاطب خاص من آره بهم کامنت داده قول داد تو رو ببره پیش خودش خدا کنه روزهای خوب کتار هم سپری کنید و همه چیز در نهایت شادی و ارامش باشه قشنگم من کامنتشون رو تایید کردم فکر کنم تیتر پست هشلهف(مرداد ) بود .تا بهبود شرایط ایشون که بتونه تو رو ببره پیش خودش کنار اون زوج بمون عزیز دلم . ۲-اگه به عقب بر م ...
دکتر همش یاد اون روزی میفتم که گفتی برو زندگیتو بکن. اینروزا وسط یه لوله ام انگار تو اون لوله من نشستم و وقایع مدام تکرار میشه. دهانم تلخه و مزه رو حس نمیکنم. کثیفم و نمیتونم لباسمو بشورم. دوست دارم بمیرم. ...
یه مغاره کوچیک بود که همیشههه مشتری های خاص خودشو داشت، صاحب مغازه آقای قد بلندی بود به اسم مشهدی جعفر.. از فامیل های دور مامان بودن.. من 8،9 ساله بودم با اینکه خونمون دور بود اما همیشه یه سطل دستم می گرفتم این همه راه می رفتم تا مغازه مشدی جعفر.. ماست های خیلی خیلی خوشمزه ای داشت کم کم آوازه ماست خ ...
من آدمی هستم که از فرق گذاشتن خوشم نمیاد، حتی چیزهای خیلی کوچیک، سعی میکنم ازش اجتناب کنم. یادمه در یک سازمانی کار میکردم، یکی برامون چایی میاورد، البته فقط برای من و برای تنها همکاری که با من کار میکرد چایی نمیاورد باید خودش […] ...
این چند وقت تو این ساعت تمام عقدههام زنده میشه و متنفرم!! دقیقاً هر شب همین ساعت تمام عقدههای زندگیم جلو چشمم رژه میره و نمیدونم دلیلش چیه شاید یکی جادوم کرده:/ ــــــــــــــــــــــ حس میکنم دقیقاً این همه تنهایی اثر مخربش شده مثل اعتیاد به شیشه مغزمو ضاعل کرده و داغون تر.... ...
نشسته ام پشت میز کارم و شکلات صبحانه به همراه چای میخورم ، امروز همه ی جا مدارس بانک ها ادارات دولتی تعطیلند اما پرسنل ادارات خصوصی مثل ما باید مثل اسب کار کنیم . صبح خیلی کلافه و بی حوصله بودم اما الان کمی بهترم . دیروز طی یک حرکت جوگیرانه به احسان و مهناز گفتم اومدن خونه مون ، توی یک ساعت همه خونه ...