زمانی که حسی برای نوشتن تون نمیاد چیکار میکنید؟ من الان توی همین موقعیتم. دلم میخواد بنویسم. یه چیزی اینجا ثبت کنم اما نمیدونم چی شاید چون تعداد اتفاقایی که میفته زیاده ...
آتوسا امروز اومد رو دستم نشست! زیادم نشست. فرار نمیکرد. از اتاق میرم بیرون جیغ میزنه که بیا کجا رفتی! میذارمش تو هال و برمیگردم توی اتاق جیغ میزنه که بیا کجا رفتی! میرم کنار قفسش، میاد نزدیک و منو نگاه میکنه. یه بار دستمو گاز گرفت و از اون به بعد دیگه دستمو شناخت. توی همین چند روزی که وارد زندگیم ک ...
صفحاتی در اینستاگرام هست که با ادم های خیلی پیر مصاحبه می کنند و از آنها می خواهند آنچه از زندگی یاد گرفته اند را در یک جمله بگویند.من این مصاحبه ها را دنبال می کنم و خیلی از آنها خوشم می آید و خیلی هم یادگرفته ام از آنها. مثلا یکی مهم تربن نکته زندگی را تصمیم گیری های درست می دانست و توصیه می کرد ک ...
بسم الله داشتم امشب خاطره های دروان بارداری رو میخوندم...چقد قشنگ بود دلم دوباره خواست + پسر کوچولو همه چی رو پرت میکنه علل خصوص گوشی و کنترل و همچنین دو روزه یاد گرفته مو بکشه... به همسر میگفتم صبری که خدا بخودمون داده برای بزرگ کردن پسر ماوراییه برام عجیبه با اینکه دستای کوچولوش پر از مو میشه.. یا ...
امروز فکر میکنم چهارمین جلسهی کوچینگ رو با یکی از دوستان برگزار کردم. با توجه به اینکه در اقدام کردم ضعف از خودش نشون میداد، ترجیح دادم این جلسه روی اقدام کردن تمرکز کنم، صرف نظر از مشکلات و چالشهایی که در جلسه مطرح میشه. […] ...
حوصله ندارم با اسنپ میرم ...
امروز روز دانشجوئه ولی من اصلا دلم نمیخواست دانشجو می بودم .. ترجیح میدادم الان دفاع کرده بودم و تجدید خاطره میکردم . ولی سال دیگه قطعااا دیگه دانشجو نیستم . قول میدم ...
1. جمعه اعلام کردن که ایلتس کلا تو ایران کنکله 2. بسی زار زدم جون علاوه بر جنبه مالی خیلی حس اسیر بودن تو این جای ک...شر رو دارم حس میکنم حتی جایی که ی کوچولو فک میکردم استیبل هست و نگران بهم ریختنش نبودم!!!! ی شبه ر......................................دن خیلی ناراحتم که اینجا ب دنیا اومدم خیلی متن ...
صبح کله پاچه خوردم 😋 قبلا فقط یکی تیکه سیرابی می خوردم فقط امروز یه تیکه از پاچه هم امتحان کردم.. پشیمون شدم چرا، چرا کولی بازی درآوردم همچین چیز خوشمزه ای نخوردم 😒 البته من فقط کله پاچه ای که مامانم بپزه دوس دارم ولاغیر.. رفتم کارگاه مامان یه ساعت بعد برام چای آورد.. یه ساعت بعد تر برام پفلا آورد.. ...
خاکستری عزیزم، ترم سوم واقعا نفسگیر بود ولی خداروشکر داره کم کم به آخرهاش می رسه. برام دعا کن که با خوبی و خوشی تموم بشه. تلاشم کردم اگرچه هنوز از خیلی ها عقب هستم. شاید به خاطر اینکه تمرکز ندارم، نمی دونم. مقایسه کردن مسمومم می کنه. راه فراری هم نیست دیگه باید تحمل کرد. واقعا هیچ ایده ای برای نوشتن ...