هروقت که به ذهنم میرسه کاش با پدر و مادرم فلان کار رو انجام میدادم کاش همیشه پیششون بودم کاش بحثی نبود کاش... یه تو دهنی محکم به خودم میزنم نمیتونم جلوی هجوم این کاش ها رو بگیرم اما خب واقعیت اینه که من هم همین یکبار زنده ام مگه چکار کردم مگه چی گفتم همه با پدر و مادرشون بحث شون میشه نباید خودمو با ...
این روزا یهو میزنم زیر گریه این زندگی حق ما نبود این همه حال بد این همه نگرانی این همه تشنج سهم ما نبود از زندگی نمیدونم شاید این مسیر ما بود شاید ی دلیلی داشت که ما تو این زمان تو این مکان به دنیا اومدیم اما سخته من ادم نازک نارنجی نیستم اصلا ولی خیلی داره بهم سخت میگذره خیلی دارم کم میارم خدا نامو ...
یه بابایی از شرکت سازنده دم و دستگاه ها اومده با اینکه ادم خوبیه با اینکه کمکم کرد از چاله دربیام ولی مغزمو گاییده :/// مرتیکه مفنگی نشسته ور دست من داره درس میخونه برای اینکه درس خودش نصفه نمیمونه من تا پاسی از دقایق نگه میداره :// بابا ریقو تورو سننه که نمیخوامکارمو تموم کنم به توچهکه میخوام ول ...
یه دختر عزیزی به اسم سحر ، دو بار برام کامنت گذاشته و حالم رو پرسیده ، سحر عزیزم نه وبلاگی داشتی ، نه ایمیلی ، ممنونم که حالم رو پرسیدی ، من خوبم گل. ### متاسفانه محکومم به زندگی کردن می رم سرکار غذا درست میکنم کلاس موسیقی میرم باشگاه میرم حرف میزنم با شاهین ولی دیگه حتی دستشم نمیگیرم حتی دلم نمیخوا ...
دیشب تا ساعت چهار مراقب میمچه بودم اما دیگه حس کردم نمیتونم پس میم رو بیدار کردم و خودم خوابیدم بیدار که شدم، مامان میم اینجا بود میمچه رو حمام داد و گرفتش که من و میم بخوابیم الان که از در بیرون رفت، گریه ام گرفت امروز از اون روزهاست که خوب نیستم و نمیدونم به کی یا به چی پناه ببرم چی بگم ؟ دلم میخو ...
خنده دار است... من اسیرم بین دو عدد... صد یا صفر. نامش کمال گرایی است؟ گمان نکنم. فقط میدانم من باید در چیزی صد باشم یا اگر نمی توانم بهتر است بدترین خودم باشم. احمقانه است مگر نه؟ اما چیزی است که نمی توانم از خودم جدا کنم... شاید هم می توانم و صرفا در گوشه و کناری از ذهنم انتخاب کردم که اینطور باشم ...
حیف ، حیف که خدا رضایتش از من رو درگرو رضایت ِ همکله از من قرار داده... و الا همیشه دقیقا هر کاری که بنظر خودم صلاح بود ، انجام میدادم... اینجا نقطه حضیض تأهّله : از یسری چیزا تهوعت میگیره، ولی چونمیخوای بنده خدا باشی، چشم میگی... ...
من چون ابری تنها، سرگردان بودم، ابری که در اوج، بر فرازِ وادیها و تپهها شناور است، که ناگاه، انبوهی را دیدم، لشکری از نرگسهایِ زرین را؛ در کنارِ دریاچه، و در زیرِ سایهسارِ درختان، که در نسیم، بالفشان بودند و میرقصیدند. پیوسته و بیانته، همچون ستارگان، که در کهکشانِ راه شیری میدرخشند و چشمک می ...
هفتهی پیش اگر بهم میگفتن تا قبل از عید یکبار دیگه میری دامغان، خیلی صریح میگفتم امکان نداره. ولی خب نمیدونستم یک جوان ۳۲ ساله به خاطر بیماری بیاد تهران و بره دکتر، چند روز بعد در بیمارستان بستری بشه و بعد از چند هفته […] ...
باید حتماً با تراپیستم صحبت کنم اما نمیدونم بشه حضوری این کار رو کرد یا نه میم که میگه میتونیم بریم و اون یک ساعت، مراقب میمچه باشه اما فکر نکنم من و میمچه طاقت بیاریم آپشن غیرحضوری هم دارم باید خودم رو تخلیه کنم از این همه فشار یک عالمه حرص دارم از رفتار اطرافیان، مخصوصاً خاله ها هی میخوام یه زهری ...