کاری ندارم وضعیت اقتصادی فعلی تقصیر کیست نباید دنبال مقصر باشیم ملت و دولت کنار هم اند دولتی که برنامه نداشت و ملتی که دیدند طرف چه شخصیتی دارد و رفتند و به او رای دادند در این یکسال و خورده ای به جای حل مشکلات یه مشت اراجیف تحویل مردم و بازار پرنوسان و پرتب و التهاب کشور داد و قیمت ها را بالا برد ع ...
سلام به تو که اینو میخونی نمیدونم کی هستی کجایی و چه داستانی داری این هم واسم خیلی جالبه به بازدید وبلاگ نگاه میکنم و میگم این عدد ها هر کدومشون یه داستانن یه جایی الان نشستن و دارن اینا رو میخونن نمیدونم الان داری با چی میجنگی اما دلم خواست الان اینا رو بهت بگم بهت بگم که اگه شرایط خیلی سخته، اگه د ...
دیانای عزیزم، صمیمیترین دوستِ روحِ من؛ نمیدانی چقدر مشتاق بودم که در این عصرِ سردِ ژانویه کنارم بودی. اکنون که برایت مینویسم، خورشید مانند یک اخگرِ کوچک و لرزان، میان دو تاریکیِ ژرف آویخته است؛ گویی روز به قدری کوتاه شده که تنها مجالی برای یک رویای شیرین باقی میماند. از پنجرهی اتاقم به بیرون می ...
روزی که نوشتن این موضوع را شروع کردم، فکر نمیکردم که ممکن است در ادامه داستانی از خودم را بیان کنم. فکر میکردم قرار است یک مطلب کاملا روانشناسی را بنویسم. حرفهای انگیزشی بزنم و احساسات قشنگ و پاپیون زدهای را ارائه بدهم! ولی اینجور نبود. مغز من پر بود از حرف. پر بود از درد. و سرشار از تجربه. احسا ...
یه جلسه با ۲تا مرد و یه جلسه با یه مرد رفتم، مردها همکارم هستن و میشناسیم همو. جلسهی با ۲مرد آخر وقت بود و یکیشون همش داشت خمیازه میکشید جلسه با یه مرد، پاهاش رو قریب به ۱۸۰ باز کرده بود از هر ۳ مرد حس بد گرفتم و درحین جلسه اصلا حس خوب نداشتم ...
آن روز او از من پرسید که دقیقا من کی هستم؟ و خب؟ من جوابی نداشتم که به او بدهم... حداقل نه انقدر سرراست. پس اینطور پاسخ دادم: یک هافلپاف... یکی از اعضای کابین 13... اهل ناحیه/منطقیه 9 و یک وینکس. او مرا با تعجب نگاه کرد. گویا اصلا متوجه نبود چی دارم میگویم... گمانم فکر کرد چندتا کلمه بی معنی را پشت ...
احساس میکنم زیر انجام کارهای خونه دارم دچار شکاف بسیار عمیقی میشم ! اون دو سه ساعت رقصیدن با پاشنه بلند حسابی دمارم رو در اورده. نمیدونم چرا اصرار داشتم ایتقدر تو عقد برقصم؟ یه کم کامل تر بگم؟ ما دو روز پیش عقد بودیم و من نمیدونم از سر سرمستی بود یا در اوردن لج ِ مادرشوهرم ! همه عزمم رو جزم کردم ...
دلم می خواست فردا صبح با صدای زنگِ درِ خانه بیدار شوم. نگاه به جای خالیات بیندازم و کمی باز کردن در را طولانی کنم و در دلم بگویم پسرک تخس، باز هم کلیدهایت را جا گذاشتی. در را که باز میکنم دستت را جلوی صورتت گرفته باشی و با صدای نازک بگویی:« کلیدهایم خودشان یادشان رفته با من بیایند» بزنم زیر خنده و ...
امروز پرواز Instrument داشتم، از دیشب اضطراب شدیدی گرفتم، اونقدر در فضای ابهام قرار گرفتیم که واقعا داره نرمال زندگی کردن رو فراموش میکنم. بعد از Take Off قرار بود آرک شمال بزنم و دیگه از اون لحظه به بعد فقط مکالمات رو گوش کنم […] ...
مـا حسـرت یک خنـدهی دنبـاله داریـم... ...