به تاریخ پستهام که دقت کردم؛ دیدم دقیقا قبل هر شیمیدرمانی و بعد از اینکه مطمئن شدم تمام عوارض از بدنم رفتن بیرون و دیگه قرار نیست بخاطر یهویی افتادن هموگلوبینم چهارده روز بستری شم اومدم اینجا و یه پست گذاشتم. امروز بلاخره تونستم از تخت بلند شم و با دیدن ریشهی موهام مطمئن شدم که باید بگم خداحافظ ...
عصرِ دوزادهم مرداد ماه است .. نشسته ام کنارِ مادر تا تنها نباشد و ببیند که کسی هست ، هواپیمای شهر به سمت تهران می پرد و صدایش از پنجره اتاق می آید ، در ساکت ترین جای اتاق روبه روی هم نشسته ایم و او چیزهایی می گوید که معلوم نیست ، گاهی ساکت میشود و هیچ چیز نمی گوید مادر ، زل میزند به نقطه ای از اتاق ...
از اونجایی که یه عالمه پست منتشر نشده داشتم و دلم میخواست یهجایی روزمرگیهای بیمارستانیم رو ثبت کنم؛ به تلگرام روی آوردم. با اینکه چیز چندان خاصی نمینویسم -و حتی مطمئن نیستم که نوشتنم قراره ادامهدار باشه یا نه- ولی خوشحال میشم اگه اونجا هم منو بخونین. :") لینک. ...
چهار ماهی از آخرین پستی که گذاشتم میگذره ♂️ خب اتفاقای زیادی افتادن و چند بار اومدم بنویسم و یه سری هم یه پست گذاشتم و بعد پاکش کردم پارسال! مهمترین اتفاقی که افتاد این بود که برگشتم شرکت قبلی! قضیه از این قرار بود که شرکت ایرانی نبود و یک نفر رو نمایده خودشون کرده بودن توو ایران که اونم ...
+ به ستارهها خیره میشم و سعی میکنم هیچ تصمیمی نگیرم. سعی میکنم فکر نکنم. فقط ستارهها رو میشمارم و فراموش میکنم که پنجم تیری هم وجود داره. + ولی هربار با به یاد آوردن این قضیه که تا پاییز دورههای شیمیدرمانیم تموم میشن برای خودم جشن میگیرم. :) + با اختلاف، امتحانات ترم دوم یازدهمم، از سخت ...
دیدنت، داشتنت و مراقبت ازت، قشنگترین اتفاق زندگیم بوده؛ چون میتونم بدون ترس از مارمولکها، سوسکها و موشها توی حیاط قدم بزنم. -زخمها و جای گازهای روی دستانش را پنهان میکند- تو خاصترین گربهای، چون با اینکه حالا پنج سالته ولی اصلا یه ذره هم با دو ماهگیت فرقی نداری. :) ...
در پایین صد کتاب سدهٔ اخیر (۱۳۰۱-۱۴۰۰) را معرفی میکنم. این کتابها در یک بازه ۱۴ ماهه در اینستاگرام من معرفی شدهاند. (بهعلاوه مخاطبانم در صفحه اینستاگرام کتاب منتخب قرن را در ادامه با رأیگیری جزیی و چند مرحلهای انتخاب خواهند کرد.) متن زیر را در اینستاگرام در معرفی این برنامهٔ شخصی نوشتهام. این ...
چرا همه رفتن؟ البته چراش واضحه به همون علت که من رفتم☹☹☹ ولی فکر نمیکردم انقدر همه ننویسن ...
دو هفته پیش با علائم گلودرد و آبریزش بینی، کرونا گرفتم و یک هفته ای خونه موندم. خانوادگی به کرونا مبتلا شدیم. خوب شدم و شنبه ی همین هفته رفتم سرکار. اما پدر و مادرم و خواهرم دوباره با علائمی که اول داشتن درگیر شدن! شنبه رفتم سرکار و تا دوشنبه خوب بودم. آخرای شب یه احساس گلودردی دوباره اومد سراغم ...
دیروز رفته بودم ماموریت ایرانخودرو که یه سری از دستگاه هاشون رو یکم تغییرات روشون انجام بدیم. برای اینکه یه سری اطلاعات بگیرم در مورد دستگاهه، با یکی از پرسنلشون رفتیم دفتر مسئول مربوطه! دو تا صندلی کنارش بود و به ما تعارف کرد بشینیم و صحبت کنیم. نشستیم و من شروع کردم به سوال کردن که ناخداگاه د ...