ده سال از روزی که من همه ی امیدم به این و اون بود میگذره ده سال امیدم چقدر به دکتر بود چقدر به اون کلینیک چقدر به اون مغازه چقدر به فامیل چقدر .... خدایا هیچ کدوم از بنده هات برای من کاری نکردن هیچ کدوم این دفعه ولی فرق داره این دفعه من اومدم در خونه ی خودت این دفعه من همه ی تلاشمو میکنم برای رسید ...
راستش خدا از تصور اینکه من تو این آزمون قبول نشم به این اندازه نمی ترسم که بعدش من دیگه خدایی ندارم که بهش اعتماد کنم من از این وحشت دارم ..من نمیخوام از دستت بدم ...من نمیخوام بگم من به خدا اعتماد کردم خدا بهم امید داد ...ولی ناامیدم کرد نه خدا این برام خیلی سخته من 34 سال از بنده هات تو این راه ...
خواستم حتما ثبت کنم هیچ وقت امشب وقتی تو حموم بود و از ته دلم گریه کردم و ارامشی که بعدش به فلبم وارد شد و هیچ وقت فراموش نمیکنم ...هیچ وقت خدایا مرسی که نگاهم میکنی امشب خیلی بهت نزدیک شدم خیلیییییی قول میدم خود بهتری از خودم بسازم خودی که این 34 سال سن رو بشوره ببره ...دستامو بگیر خیلی بهت نیاز ...
پی نوشت : درود امیدوارم حال دلتون خوب باشه:) خیلی سعی کردم بنویسم ولی ایده ای برای نوشتن به ذهنم نرسید اما یادم اومد که یه بار یکی از نویسنده های بیان که اسمشون رو متاسفانه یادم نمیاد به جای نوشتن چیزی فقط عکس آپلود کردن و به نظرم کار جالبی اومد و تصم ...
میدونم که سخته، سختتر از هرچیزی که تاحالا بوده، ولی فقط میخوام بدونی که تنها نیستی. تنهات نمیذارم. هرچی که بشه. ...
یک چیزهایی از ماه قبل یادم میاد؛ نمیدونم شاید هم ماه قبلترش، تمام روزهای گذشته، که حس میکردم این من نیستم، حتی نمیدونم اون کسی که هست کیه؟ انگار تمام اتصالاتم به دنیایی که تعاریفش برام آشنا و نزدیک بود قطع شده و تنها چند نشانه کوچک مثل سوسوی چراغی دور از محلهای ناآشنا، دستهامو میگرفت و میگفت ...
تو آن فراموششدهای که وقت شنیدن موسیقی، قلبم را گرم میکنی. به وقت تماشای آسمان، وقتی دلش از هجوم جاده شکافته میشود. به وقت انتظار میان بخار چای و نگاه. به وقت تنهایی انگشتانم، به وقت شبهای خالی، به وقت پوچی لحظات... تو آن فراموششدهای... ای الههی ناز، این غم جانگداز ز خاطرم نرود با فرام ...
زندگی سلام! بیستم آذرِ پاییز قشنگم سلام! من اینجا، میان میلیاردها موجود زنده؛ آدمهایی که مثل مورچهها در تکاپوی یافتن آذوقهی زمستان، در هم میلولند و مورچههایی که در صفهای نامنظم خود، خرده نانی به دندان میبرند، میان حرکت سریع جنبندههایِ تنها کرهی میزبان زندهها، زندهام. صدایم همچون نجوای م ...
آذر، موهای قرمزش را شانه میکرد. انتهای گیسوی بلندش رسیده بود به آغوش البرز. و کودکان پاییز، سوار بر پیچ و تابِ موج سرخگون موهایش، دستهای کوچکشان را به گردن مادر آویخته بودند. و دهانهای گرسنه در طلب نوشیدن حیات، سینهی گرم و سرشاری را جستجو میکرد. دستم را گذاشته بودم روی شکم برآمدهام، تپشهای ...
سلام صدای مرا از ادامهی زندگی میشنوید! از پاییز بیوفایی که به دو و با عجله میرود... با بارانهای نباریدهاش، با برگهای زردی که نمیدانم کجا ریخته که ندیدمش. و درخت خرمالویی که یادم نیست کجا دیده بودمش، لخت از برگ و سرشار از قلبهای نارنجی. دلم برای کلمات تنگ است. دلم برای بافهی دوست داشتنیا ...