چه سال پراتفاقی؛ پر از فقدان، غم، ترس، تهدید، خشونت. دلم برای یک روزِ آروم تنگ شده. یک روز که بوی خون نده. یا شاید روزی که آرزوی خیلیایی بود که آرزو به دل رفتن... چقد زندگی کردن میون همنوعا سخته! غارنشینی گزینهی قشنگی به نظر میاد. یا یه جایی تو دل طبیعت. یه روستا که فقط حیوون ببینی و گیاه. جایی ک ...
اوضاع خرابه ها. همه چیز جدید، عجیب، ترسناک و دلهرهآوره. هر لحظه نگرانی از تلفات، حال، آینده و در کنارش این وسط نقنق برخی افراد که دست به هر چیزی میزنند تا بیربط و باربط رو بهم گره بزنند. گاهی خندم میگیره، گاهی تعجب میکنم و حیرتزده میشم و فکر میکنم واقعا چطور میشه انقد مسخشده و هیپنوتیزمی باش ...
هر چی داد زدیم... گفتی این وزوزها از کجاست؟ مگر سمپاشی نکردهاید؟ بدهید تمام سمپاشها را گردن بزنند، پدرسوختهها را! سمپاش و حشره و پرنده و چرنده و جنبنده و... هر چی داد زدیم... ترسیدیم ولی داد زدیم، ترسیدیم و شجاع شدیم، ترسیدیم و شجاع شدیم، شجاع شدیم، شجاع شدیم... حتی مثل اون پسربچهی کوچولو، ...
صدا کن مرا، صدای تو خوب است. صدای تو سبزینهی آن گیاه عجیبی است، که در انتهای صمیمیت حزن میروید. در ابعاد این عصر خاموش، من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم، بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است، و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمیکرد. سهراب سپهری دارم به حبس کردن کلمات ...
کاش اینستاگرامم باز نمیشد؛ جملهی تکراریِ خیلیهامون، که منم دو روزه با خودم تکرارش میکنم. درسته که اطلاع داشتیم اوضاع خیلی فاجعهآمیز بوده اما دونستن تا دیدن کجا؟ من چند روزه هر بار بازش کردم دهها اسم و عکس جدید دیدم، هی رفتم ویدیو بعدی و هیچ کدوم تکراری نبودن. تازه مگه من چند تا خانواده رو تا ال ...
شاید امسال بهار و تابستان را بیشتر از پاییز و زمستان دوست بدارم! اما نه، هر چقدر هم سرد شود و استخوانهایم بسوزد، دلم پیش این روزها میماند؛ روزهایی که همه چیز مثل چایی که آهسته دم میکشد و یواشکی عطرش را پخش میکند، پیش میرود. روزهایی که تکراریست اما هر روزش زنده و در مسیر است. در عین حال عجیب و ن ...
فکر کنم حدود یک ساعت، خواب بودم. از اون خوابهای عمیق. داشتیم با آلما انیمیشن میدیدیم که چشمام سنگین شد گفتم من داره خوابم میبره، این قسمت تموم شد تو برو ریاضی بخون منم یکم ب خوا ب... دیگه چیزی یادم نمیاد :)) تا دختر همسایمون در زد، همون که دوست و همکلاسی آلماست. همون که هر وقت در بزنن قطعا ایشون ...
فکر میکردم دنیا به آخر رسیده! خودم هم دنیا را نخواسته بودم؛ از ته دل. اما عجب چیزی سمجیست این زندگی؛ بیشترین شباهت را به گیاههای رونده دارد. همانقدر پرقدرت و آهسته. همهچیز عوض شده. از تغییرات ناراحت نیستم. چرا باشم؟ قصهی جدید، با آدمهای خودش، با گفتوگوها و تصاویر خودش... خسته شدم از خواندن ...
دلم میخواهد شکل یک دایره بزرگ را از وسط مقوای یاسی دربیاورم؛ بعد با قیچی گلدان سبزی ببُرم و تویش چند شاخه پتوس بگذارم، برای وسط میز ناهارخوری؛ چسبش میزنم کنار آن گوشه. بعد در خانه را میبُرم؛ باز میگذارمش. کاش میشد عطر غذا را بکشم؛ سبز و گرم، مثل قلبم، مثل دامنم، مثل خندههای واقعی؛ با چشم و صورت ...
اینکه آدم در طول زندگیاش تغییر میکند هم چیز جالبیست. و بسیار هم از نظر من برای بقا ضروری. وقتی به گذشته نگاه میکنم، چه روزهایی را از سر گذراندم... چقدر تاوان دادم... سالهای زیادی که از نظر کیفیت و محتوا در گروه نوجوانی قرار میگیرند! چقدر خام و بچه بودم. نمیدانم حالا واقعا بزرگ شدم یا نه. اما ...