همان چیزی شد که حدس میزدم؛ باز هم تکرار همان قبلیها! یک نمایش از هواداران! خیزش! و بعد سکوت و سکوت و سکوت... باز هم جانهایی که گرفتند و صداهایی که خاموش کردند و... تا کِی؟ این را مثل همیشه با بغض پیش خودم تکرار میکنم؟ تا کِی؟ تا کِی؟؟؟ دیشب که باز پیامکهای مضحک، نه یکی بلکه دو تا دو تا میآمدن ...
انگار مثل یک قانون نانوشتهس، مثل یک اصل؛ اینکه تمام سرخوردگیها و سکوتها را به آغوش وبلاگ بیاوریم. مثل فکر کردن زیر پتو، مثل خیره شدن به خیابان و حرکت آدمها و ماشینها وقتی سرت را به پنجرهی ماشین تکیه دادهای، مثل تصاویر بیربط و دور و نزدیک، وقتی چشمهایت را زیر دوش بستهای؛ انگار همانقدر ناخو ...
نوشتن بعد از مدتها ترس دارد؛ همهمان تجربهاش کردهایم. خصوصا برای منی که معتاد به نوشتن بودم. الان هم حرفی برای گفتن نداشتم. کیسهی حرفهایم گم شده! اما دلم همیشه برای نوشتن تنگ است. برای وقتهایی که میتوانستم بیدغدغه، ذهنم را روی صفحه سفید خالی کنم. نمیدانم خوبم یا بد؛ شاید هم دیگر نه خوبی ما ...
زندهام. دوستان مهربانی که جویای احوالم بودند من یک دنیا ممنونم و قدردان. امیدوارم بتوانم زودتر باز هم سرم را روی سفیدی این صفحه بگذارم و بیاسایم. مهرناز عزیزم ببخشید دستم خورد کامنتت پاک شد. ارادتمند یاسیترین ...
آفتاب؛ آفتابِ گرمِ بازیگوش، لیلیکنان و سرخوش، خودش را میان موهایی بلند، به بلندی یلدا، پنهان میکند. تا شبِ گیسویش بماند. تا مهر، دستش به آذر نرسد. تا ماه، تنها رویِ او باشد. تا درد، غریبانهترین دلتنگی بماند. تا یاد، تنها یاد دلکَش او باشد و دل... دیوانهی او. آفتاب... بازیگوش، چُنان معشوقی ...
یک چیزهایی از ماه قبل یادم میاد؛ نمیدونم شاید هم ماه قبلترش، تمام روزهای گذشته، که حس میکردم این من نیستم، حتی نمیدونم اون کسی که هست کیه؟ انگار تمام اتصالاتم به دنیایی که تعاریفش برام آشنا و نزدیک بود قطع شده و تنها چند نشانه کوچک مثل سوسوی چراغی دور از محلهای ناآشنا، دستهامو میگرفت و میگفت ...
تو آن فراموششدهای که وقت شنیدن موسیقی، قلبم را گرم میکنی. به وقت تماشای آسمان، وقتی دلش از هجوم جاده شکافته میشود. به وقت انتظار میان بخار چای و نگاه. به وقت تنهایی انگشتانم، به وقت شبهای خالی، به وقت پوچی لحظات... تو آن فراموششدهای... ای الههی ناز، این غم جانگداز ز خاطرم نرود با فرام ...
زندگی سلام! بیستم آذرِ پاییز قشنگم سلام! من اینجا، میان میلیاردها موجود زنده؛ آدمهایی که مثل مورچهها در تکاپوی یافتن آذوقهی زمستان، در هم میلولند و مورچههایی که در صفهای نامنظم خود، خرده نانی به دندان میبرند، میان حرکت سریع جنبندههایِ تنها کرهی میزبان زندهها، زندهام. صدایم همچون نجوای م ...
آذر، موهای قرمزش را شانه میکرد. انتهای گیسوی بلندش رسیده بود به آغوش البرز. و کودکان پاییز، سوار بر پیچ و تابِ موج سرخگون موهایش، دستهای کوچکشان را به گردن مادر آویخته بودند. و دهانهای گرسنه در طلب نوشیدن حیات، سینهی گرم و سرشاری را جستجو میکرد. دستم را گذاشته بودم روی شکم برآمدهام، تپشهای ...
سلام صدای مرا از ادامهی زندگی میشنوید! از پاییز بیوفایی که به دو و با عجله میرود... با بارانهای نباریدهاش، با برگهای زردی که نمیدانم کجا ریخته که ندیدمش. و درخت خرمالویی که یادم نیست کجا دیده بودمش، لخت از برگ و سرشار از قلبهای نارنجی. دلم برای کلمات تنگ است. دلم برای بافهی دوست داشتنیا ...