نه دیگه دنیا اون دنیای سابق میشه نه ما اون آدمای سابق. ما بزرگ تر شدیم. قد کشیدیم. پا گذاشتیم روی دردهامون و اومدیم بالا. پا گذاشتیم روی ضعف هامون و قد بلندی کردیم تا پرچم رو بالاتر ببریم. چه بغض ها که فرو نخوردیم. تا بحال اینقدر به خستگی هامون وعده و وعید نداده بودیم و به بعدا حواله شون نکرده بودیم ...
این روزا خیلی یاد حانیه میفتم.لامصب این که میگن هم خودت باید رازدار راز های خودت باشی و هم راز دیگری رو نباید کنجکاوی کنی که بدونی یه حکمتی داره و واقعا توصیه میکنم بهش عمل کنید. من که تو روزای هیجان زدگی و نشاط وافر و ماجراجویی 19 سالگی گوش نکردم به این حرف و هنوز کاملا منقطع نشدم از اون روزا با ا ...
یه چیزی هست که هیچوقت فکر نمی کردم تجربش کنم. در حد ازدواج با ادم فضایی برام دور از ذهن بود و بهش فکر نکرده بودم.حالا وسط این التهاب جنگ که خیلی چیزها رنگ باختن و ادم به بی اهمیت بودنشون پی برده و بی خیال شده، این مسئله اما بی خیال من نمیشه و هر چن وقت یکبار جلوم عرض اندام می کنه. خودم هم نخوام یه ج ...
بالاخره تونستم نمرات بچه ها رو توی سیدا ثبت کنم. از این قسمت معلمی که باید نمره بدی و ثبت کنی و فلان خیلییی بدم میاد و اصلا باهاش کنار نمیام. دفتر کلاسی و بخش های ریز ریزی که باید پر بشه که کابوسمه. ولی خب..چاره ای نیست. امروز یک بهمن و یک شعبانه و حس و حال تحویل سال داره واسم..همکارا یه دورهمی ترتی ...
شاید باورتون نشه که سررسیدی که این روزا دارم توش مینویسم مال سال 1385 هست! تا وسطاش نوشته بودم و حالا در عرض چند روز رسیده به 18 دی ماهش و با این سرعتی که دارم پیش میرم احتمالا تا هفته اول بهمن 404 دووم نیاره. خیلی تمرکزم خوبه،این فکر مشغولی هم ته ذهنم رقص سماع می کنه که وای دفترت داره تموم میشه ب ...
فکر نمی کردم یه روز اینقدر مرتب و تمیز ومنظم کردن خونه و مخصوصا اتاق و میزکارم برام سخت بشه اینقدر برام سنگین باشه که احساس کنم میخوام جهان رو مرتب کنم این علامت بدیه.نه؟ ...
پدرم مدتیه درگیر مشکلی در کمرشون هستن که هر چی دکتر و آزمایش میرن و انجام میدن تشخیص و درمان موثری اتفاق نمی افته پدرم دیگه خسته شدن از درد و اذیتش و مختل شدن فعالیت های روزمره شون لطفا این شب ها برای پدر منم دعا کنید دوستان ...
نشستم با اعتماد به نفس کامل کتاب نقاشی برای نقاشی شهید آوینی رو خوندم به این نیت که بعدش بیام دربارش بنویسم و معرفیش کنم اما دریغ از یک پاراگراف که ازش فهمیدم باشم. همش 60 صفحه اونم قطع کوچیکه اما فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه تا صفحه 39 خوندم.41 دقیقه طول کشید و خسته شدم از ادامه دادن...حالا ...
گر نگهدار من آنست که من می دانم چشم را در بغل روغن داغ نگه میدارد! دیشب داشتم کتلت سرخ می کردم. یه کبابو گذاشتم توی بشقاب و چون سریع کفگیرو برش گردوندم چند قطره روغن داغ ازش پرت شد سمت چشمام و اصابتش با گوشه چشممو حس کردم کاملا. خیلی ترسیدم. رفتم صورتمو شستم با اب و صابون و اب یخ و بعدش حسابی وارسی ...
کاش یه دانشمند ه.س.ته ای بودم که اس.رائ.یل با موشک مستقیم ترورم می کرد. این که هیچ خطری برای اسر@ائ.یل ندارم اذیتم می کنه. ...