خاکستری عزیزم، امشب می خوام ببرمت توی خیالم. جایی که من و تو با هم باشیم. خب تا آخر این نامه رو با دقت بخون. قول؟ شب و روزم با استرس امتحانات می گذره، شب با استرس زیاد می خوابم و روز امتحان میدم، روز بعد از امتحان رو به بهانه استراحت به پوچی هدر میدم و دوباره برای امتحان بعدی شروع می کنم. اولش کم کم ...
ببین من ممکنه هزاران اشتباه کنم..اصلاحشون کنم یا نکنم ولی این اشتباه رو دیگه" هیچوقت" نمیکنم هیچوقت از محدود امن بودن برای همسرم پسرم بیرون نمیام من دیگه هیچوقت تاکید میکنم هیچوقت حد و حدود زندگی مشترکمون رو زیر پا نمیزارم.. بحث میکنم اختلاف نظر قطعا پیش میاد اما هیچوقت تاکید میکنم هیچوقت توهین ت ...
اردیبهشت واقعا تموم نمیشد، اینقدر این مدت بدهیهای عجیب بار آوردم که نمیفهمم چطوری ماهها رو تموم میکنم، خدا رو شکر سرم به کار گرمه وگرنه اذیت میشدم. از طرفی حس میکنم دوباره دچار افسردگی شدید شدم. حالم خوب نیست، دوست دارم مدام بخوابم، بعضی […] ...
امشب بیشتر از همه از مادر بودن خستم..پسر سرما خورده همش بیداره ...سرما خوردنش شده با دندون دراوردن با پریودی... چند شب درست نخوابیدم در طول روز چشامو روهم نذاشتم و. خستم احساس میکنم دارم نمی کشم و به زودی از این میزان بی خوابی مریض میشم خستم روحی جسمی ذهنی.کم صبرم ... پسر بینیش کیپه سرفه میکنه تب دا ...
ناامیدی مثل حمله هوایی.. باقدرت و سرعت.. وفتی میاد سراغت نمیشه با نیرو زمینی رفت به جنگش حالتی که صبح داشتم فقط یه حمله سنگین هوایی بود با سرعت اومد روح و روانمو شخم زد :( آخزین حمله نخواهد بود شاید ادامه مسیر زندگیم بازم برام پیش بیاد با فاصله کمتر شاید هفته ای چند بار واین منم باید یاد بگیرم جواب ...
داستان شازده کوچولو پر از حکایتهای آشنا و پندهای آموزنده هست که خیلی از وقتها ذهن منو به خودش مشغول میکنه. یکی از اون قسمتها که خیلی برام جای تامل داره حکایتی هست که بین شازده کوچولو و گل رز یا تنها گل سیارکش رخ داده. تا قبل از گل رز، شازده کوچولو تنها و یکنواخت در دنیای خودش بوده. سیارک کوچیکی ...
مامان توی این خرداد دلگیر وقتی امروز اومدم پیشت حالم خیلی بهتر شد سبک شدم،باهات حرف زدم از همه چیز و خالی شدم... ...
مسئله زنه. همینقدر غامض و حلنشدنی. حتی با هزار و یک شب حرف زدن مدام هم حل نمیشه. هی حرف میزدم، حرف؛ کشدار و قوسدار، پیچدار، بالا و پاییندار، آخرش میرسید به تو، میپیچید، میرفت، خم میشد، کج میشد، تا ته تهش، جایی که دیگه مجبور میشدم اعتراف کنم که هنوز دارم به تو فکر میکنم. دکتره نقش من ...
بهظاهر تمام شد. چند روز اعلانها را دست گرفتیم و شدیم صدای تو. اکنون، از قرار تقویم روزها و شبها که حسابش را از دست دادهام، یک ماه گذشته است. تازه صبح که از خانه بیرون میزنم، پدر میپرسد: - این کار شما تموم نشد؟ تنها دلخوشی این سؤال، ضمیر «شما» (ضمیر شخصی دومشخص جمع) است. پدر دیگر ما را یک گر ...
چند روزه تو فکر چند تا دوست وبلاگیم که وبلاگهاشون رو به روز نکردن یا حذف کردن میشه یه خبری بدین نگرانتون هستم اول سهیلا خانوم وبلاگ یه خورشید درخشان بعد خانم دکتر قره بالا و دختر مهربونمون گیل پیشی عزیز و دوست داشتنی امیدوارم حال همه تون خوب باشه سالهای اول وبلاگ نویسی خیلی وبلاگ بود که روزانه می ن ...