من اخیرأ اگر البته برنامه سناریو نباشه، فکرمیکنم شاهین هیچ جوره با طناز اوکی نیست فقط با طناز تو حاشیه امنه مثل اینکه تو یه جمع بگم هرکی پارتنر داره اوکیه. سودا یا فکر موندن تو برنامه هست یا واقعا با خودش فکر میکنه کسی جز امیرحسین میل به پارتنر شدن باهاش نداره گرچه تایپ سن بالاطوری هم وجود نداره. ب ...
نمی دونم معین رو می شناسید یانه یه پیچ مادر و پسری داره پر از انرژی مثبت وحال خوب یه جای رویایی سرسبز زندگی می کنه با کلی درخت انار.. آشپزی می کنه، به باغ می رسه مُدرس زبان انگلیسی هست وکلی شاگرد داره شب ها با صدای باد به خواب می ره و صبح ها توی بالکن رویای خونشون با نور خورشید بیدار میشه... بنظر من ...
اردیبهشت داشت تموم میشد و من دلم سفر می خواست، اول تصمیم داشتم در دوره برف و یخ مقدماتی شرکت کنم، بعد دیدم مسیرش دوره، برنامه بعدی باشگاه رو دیدم، طرح سیمرغ، قلهی قولی زلیخا، از اسمش خوشم اومد، زده بود پنج ساعت پیمایش، به […] ...
ساعت پنج عصر، اتاق رو به تاریکی، صدای اذان از دور، میز کار بهم ریخته، پنکهای روشن و سرگردان، کامپیوتر پر از کدنویسی و پروژه های باز، نوشیدنی گرم شده، فکر های بنفش، آبی، تیره، تیره، تیره، انتخاب چند پرونده، فشردن دکمه دلیت، پاک کردن سطل زباله، گریه های بند آمده، صدای آدمهایی که نیستند، چه بی پایان ...
دیروز پیام اومد بسته ات رسیده.. نشد برم تحویل بگیرم امروز صبح مجددا اومده تا 24 تحویل نگیری برگشت می خوره 😐 صبح رفتم تحویل بگیرم.. گفت ارسال شده به تیپاکس پایینی 😡 اقاهه مژه های خوشگلی داشت فکر می کرد من یه دختر بچه ام میگفت بلدی بری؟ روبروی بانک سپه هستا می خواستم جوابش بدم مژه قشنگ بلدم بچه نیستم ...
دیروز مامان نوبت دکتر داشت که نوبت این آقای دکتر باید ۶ماه طول بکشه تا ویزیت بشی اما چون با دخترخاله ام از سالهای دور آشنا هستند ما ام ار ای رو اول فرستادیم ایشون رویت کردند و بعد گفتن مادر رو حضوری ببینند .البته بماند که آقای دکتر سالها پیش همکار ما بودند و من ایشون رو کامل می شناختم و همسرشون هم ...
اگر بمیرم خیلی ها براشون اصن مهم نیست خیلیا خوشحال میشن یه تعدادی هم ناراحت میشن ولی بعد یه مدت فراموش میکنند و درگیر زندگ خودشون میشن حتی بچه ی آدمم وقتی از آب و گل دراومد فراموش میکنه شاید فقط پدر و مادر تا ابد بسوزن و بسوزن و بسوزن.. پس وقتی میدونیم میفهمم زندگی اینه چرا برای کسی و چیزی باید روا ...
امروز هم نبودی. مثل دیروز، مثل پریروز، امروز هم ندیدمت. دروغ گفتم! مثل تمام 22 ماهی که بی تو سر شد و من تمام عکساتو جز به جز حفظم! آرامش این روزهامو مدیون تراپی رفتنام که انگار بالاخره داره جواب میده. خیلی عجیبه جای یه سری زخما چسب میزنی و یه جاهایی از زندگیت خوب میشه که فکرشو نمیکردی بهش ربط داشته ...
چند روزی میشه که باید برم دنبال کارهای پاسپورت ولی اصلا حس و حالش نیست، درسته کتاب قوباغهات رو قوت بده یک کتاب زرد بود، ولی واقعا آدم باید قورباغههای زشت رو اول صبح بخوره وگرنه هیچ وقت فرصت انجامشون نمیرسه. من چند تا قورباغه […] ...
وقتی یک نفر از دنیا میره تازه میفهمم چقد باید برای هرچیز کوچیکی شکر کنم.مثلا چرا وقتی مهر یک مادر رو به بچه اش میبینم شکر نمیکنم برای وجود اون مادر؟ برای لبخند اون مادر...برای حس امنیت اون بچه...برای سلامتی یک جوون برای شادی یه خانواده...واقعا که هر رفتن یه هشدار برای اونایی که موندن... حالا خواهر ش ...