وقتی همهی دسترسیها به اینترنت بین الملل بسته شد، تقریبا همهی کسانی که هر روز پروفایل و صفحات اینستاگرام و تلگرام و توییتر خودشون رو چک میکردن، سردرگم شدن که خب حالا چیکار باید کرد؟ گوگل هم که بسته هست و کاری جز دشنام به وجودآورندگان این اوضاع نداشتن اما تعدادی از دوستان وبلاگنویس هم در این بین ...
خدا رو شکر برای این شب ها که دلمون رو به یاد ارباب و سید و سالارمون سبک میشه .تمام اشکها رو نگه داشته بودم برای این شبها .خدایا پناهمون باش،و قلب های آزرده هموطنانم رو تسکین بده ؛روح شهیدانمان رو شاد و مدافعان کشورمون رو سلامت بدار .خدایا ما رو کمتر از آنی به خودمان واگذار نکن.آمین ...
نیمه شب است روی صندلی تراس خانه دراز کشیدهام.همایون میخواند «ندیدی جانم از غم ناشکیباست» دو روز است که اینجا رسوب کردهام،روی همین صندلی روی همین تراس…دو روز است که تن تب دار و چشم های سنگین را انداخته ام روی صندلی همین تراس...بیرون مردم در حال رفت و امدن و من اینجا تا گردن مشروب خورده ام و انگار پ ...
بعد از مدتها ما یه باری تصمیم گرفتیم که بیایم بنویسیم که جنگ شد و اینا و انقدر هم چیز میز بر ما گذشته که شرح قصه از حوصله خارجه خلاصه بگم که طی دو ماه گذشته چالش های زیاد و خیلی بزرگی از سر گذروندم عروسی گرفتم بیمارستان محل کارم عوض شد رفتم خونه خودم چالش تنهایی و دلتنگی و احساس اینکه خونه بابا دیگه ...
اولین باری که رفتم تراپی رو خیلی خوب یادمه... 1 مرداد ماه همون سالی که رفتی، صبح سه شنبه ساعت 10، یهو خودمو دیدم که کوله مو بغل کردم و نشستم روی مبل های سفید و سبز مطب تراپی، دور تا دورم گلدون چیده شده بود، رنگ بندی دیوارا هم مثل رنگ مبل ها سفید و سبز بود، خیره شده بودم به درهای رو به روم که کدوم یک ...
نشستم با اعتماد به نفس کامل کتاب نقاشی برای نقاشی شهید آوینی رو خوندم به این نیت که بعدش بیام دربارش بنویسم و معرفیش کنم اما دریغ از یک پاراگراف که ازش فهمیدم باشم. همش 60 صفحه اونم قطع کوچیکه اما فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه تا صفحه 39 خوندم.41 دقیقه طول کشید و خسته شدم از ادامه دادن...حالا ...
سلام چقدر دلتنگ اینجا بودم از آخرین پستی که گذاشتم دیگه بلاگفا باز نشد از همه بی خبر بودم و چقدر سخت گذشت .با وجود آرامش اینجا و نبود هیچ خبری دوربر ما اما حتی یک شب راحت نخوابیدم گوشی بدست هر یکساعت بعضی وقتها هر نیم ساعت از خواب میپریدم منبع خبری که نداشتم میرفتم سرچ میکردم صفحه ها باز نمیشد اما ...
سلام. پست چهارم سال چهارصد و چهار رو داریم در تاریخ چهارِ چهار، چهارشنبه (حتی اگه بیان تاریخ دیگهای زیر پست بذاره). احتمالا جالبترین کاری که در این تاریخ رند بکنم نوشتن همین پست معمولی باشه! دیروز اعلام آتشبس شد همونطور که میدونید. و علیرغم حرف و حدیثهای مختلف، من هم خوشحالم، هم حس غرور دار ...
و امشب هم آخرین شبی هست که اینطوری مینویسم. سعی میکنم از فردا بیشتر به زندگیم برسم. خیلی از خودم عقب افتادم... ...
امروز هم زندهام. شب آرومی داریم. همه چی فعلا خوبه. فردا اولین روزی هست که تعطیلم و میتونم خونه بمونم و استراحت کنم. باورتون میشه؟ از اول مهر تا الان... خودم هم باورم نمیشه. خیلی خسته کننده بود. + کامنتهای پست قبلی رو بعدا جواب میدم. ...