شب تولد عزیز دلم❤️ فقط همین تونستم عکس بگیرم از چند زاویه مختلف هنوز توی جعبه بود وقت نشد بیشتر من تو آشپزخونه داشتم بشقاب هارو آماده می کردم این تولدمبارک وقلب فلبی ها رو جمع کردم وشستم نگه دارم به عنوان یادگاری... ...
بعد از یک روز پر از چالش های مادرانگی و سعی در بهترین خودت بودن چی میچسبه؟ نوشتن بعدا نوشت: دیشب بچه ی برادر شوهرم زنگ زد بم که زن عمو پس کی میای خسته شدم انقد منتظر موندم برگردید. آخ که چقد دوستش دارم پسر خودمه...به همسر میگم فک نکنی فقط برادر زاده خودتن و فقط مال خودتن. حساب این دوتا بچه از همه جد ...
عزیزم ؛ عزیز دوست داشتنی ام ... کاش تو آنقدر مهربان نبودی کاش منآنقدر دوستت نداشتم کاش چشم های تو هزاران قصه برای گفتن نداشت؛ کاش لبخند تو پر از زندگی و امید نبود ؛ کاش من اینقدر دلباخته ات نبودم کاش من تویی را که هیچ وقت قرار نبود لحظه ای در سرنوشتم داشته باشمت هرگز ندیده بودم 😮💨 ...
این عکس رو چند روز قبل گرفتم وقتی داشتیم بادوم پوست می گرفتیم.. ینی بعد که اینا تموم شد این دوتا انگشتم پوستش رفت نزدیک بود خون بیاد😐 دستگش هم نمی تونستم بپوشم خود بادوم هام ریز بودا دیگه نمی شد تنها جایی که بابا میاد کمک اینجاس 😂 یه اعتقاد قدیمی ها اینکه بعد که پوست گرفتین بریز تو کیسه چند ساعت بمو ...
دارم غصه میخورم. دارم برای چشم هایی که با آنها گریه میکنم غصه میخورم. دارم برای لب و بینی و صورتی که از گریه قرمز شده است غصه میخورم. دارم برای اشک هایی که نمیدانم برای چه از چشم هایم پایین میریزد غصه میخورم. دارم برای قلبم،قلبی که من هنوز نمیدانم چطور آن همه مهربانی درونش جا گرفته غصه میخورم. جلوی ...
بعضی روزها رو هر کاری کنی غمانگیز هستند، یکی از این روزها عاشوراست. صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم حسش نیست، یکم اینستاگردی کردم، یکم تلویزیون مراسم شهرهای مختلف رو دیدم، بعد خوابیدم، این فرآیند رو تا شب تکرارش کردم تا اینکه آفتاب غروب […] ...
1. اولین روزی که سارا به این خانه جدید آمد، بوی قرمه سبزی کل ساختمان را برداشته بود و از من خواست بک روز دعوتش کنم به صرف قرمه سبزی. همان روز قول تعطیلات تیر را دادم که می شد دیروز و امروز.دیروز سارا سرکار رفته بود و من هم از فرصت استفاده کردم و سعی کردم با تهیه تازه ترین مواد لازم بهترین قرمه سبزی ...
سالها قبل که گرفتارتر بودم و شاغل و یه عالمه مسئولیت هرطور بود دهه محرم حتما روزی یه جلسه روضه رو میرفتم حتی با وجود بچه شیرخواره معمولا یه طوری خودم رو میرساندم هم محل جلسه دورتر هم من گرفتارتر.شده بود بچه به بغل تو ماشین یا موتورسیکلت ؛اما این سالهای اخیر نمیدونم وقتم بی برکت شده که امسال از یا ...
میدونم به هم ربطی ندارن، اما فرو پاشیدم... فروپاشیدم از شام غریبان، یاد تو افتادم... یهو خودمو دیدم توی اون شب آخر، دم مترو، تنها نشسته بودم و گریه میکردم. میدونی که اشک من در نمیاد مگر اون شب... وقتی مداح خوند: به زیر بوته خاری، دو دختر بچه جان دادند همه از ترس و حیرانی، عجب شام غریبانی... انگار دو ...
از من بعید بود اینهمه ننوشتن در بگلفا .. اما خب کلی بهونه دارم برای ننوشتن، سرگرم شدن با کار جدید، جنگ و ضعیف بودن نت، بی حوصلگی و بی انگیزگی، حرف نداشتن .. اون روزی که میدون سپاه کرج رو زدن من دقیقا می خواستم تو اون تایم برای انجام یه کار بانکی برم اون سمت ، اما بیدار شدم دیدم شاهین سر کار نرفته و ...