(دوستانی که دارند همون ثابت) ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یک هفته‌ی دیگه هم گذشت، ولی فکر نمی‌کردم اینقدر برام غم‌انگیز باشه، سال‌ها پیش وقتی آخرین روز مدرسه بود، خیلی غمگین شدم، انگار دوباره داشتم روز آخر مدرسه رو تجربه می‌کردم. ولی خدا رو شکر راضیم، همیشه خدا سوپرایزهای جالبی برام داره. خیلی عادی هفته […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

  واقعاً برای رسیدن آخر هفته ها لحظه شماری می کنم نه که قراره اتفاق بزرگی بیفته همین که فرصتی پیش بیاد که هم به کارهای شخصی ام برسم و هم یک کمی فرصت فرار از روزهای کشدارم را داشته باشم. بخاطر تعطیلی از قبل با رها ( همسایه دیوار به دیوار مون ) هماهنگ کرده بودم برای رفتن به آرایشگاه مجاور کلینیک آنها ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مستقیم اسنپ گرفتیم اومدیم بیمارستان 😂 از ما 4 تا سه تامون سرماخورده بودیم منو، داداش،. حسین هر سه رفتیم سرم زدیم. بعد داداش اومد دنبالمون.. برامون اسفند دود کردن، بنر زدن ازقربونی شدن گوسفند ناراحت شدم.. گاهی ازمصرف گوشت متنفر میشم مگه ما کی هستیم به خودمون اجازه میدیم جون یه جاندار دیگه رو بگیریم؟ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بچه‌تر كه بودم، يادم است در طول و عرض خانه راه می‌رفتم و به جان مادرم غر می‌زدم كه اين چايی چيست كه مدام می‌خوريد. آهن بدنتان اِل می‌شود و كلسيمتان بل می‌شود. يك‌روز كه بزرگ شده بودم، به خودم آمدم و ديدم ليوان سوم توی دستم است و دارم به انعكاسِ مواجِ چشم‌های منتظرم در سطح محتوای آن نگاه می‌كنم.بچه‌ت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

عرق رو از روی پیشونی‌م پاک می‌کنم. خیلی گرمه. کی فکرش رو می‌کرد صورت آدم بتونه این‌همه عرق کنه؟ الان که هوا گرم شده، دیگه کسی قبل از شروع زنگ چهارم نمی‌شینه تو کلاس. این رو امروز فهمیدم، وقتی همه رفته بودن بیرون و من نشسته بودم و داشتم کتاب می‌خوندم. توی کلاس بغلی، دوازدهمی‌ها داشتن با ریتم we will ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

عصر روزی که برای تولدم دعوتم کردی بیرون، توی یه کافه‌ی کوچیک دوست‌داشتنی روبه‌روی همدیگه نشستیم. از این در و اون در برام گفتی و یه کیک هم سفارش دادی. بهت نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم که چقدر برام عزیزی که یهو صدات رو -نه از تویی که جلوم نشستی بلکه از توی مغزم- شنیدم. داشتی بهم می‌گفتی بهتره ساکت ش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

لیوان آب سرد روی میز استیل تنها چیزیه که رو به رومه. اوه البته با هیولا که اینور اونور میره و پرونده من دستشه. ازم راجب نوشته قبلیم میپرسه. میگه باید پاکش کنی. میگم امکان نداره. و لیوان آب رو سر میکشم. توی آخرین جرعه اش، یه درد توی استخون بینیم حس میکنم، حس میکنم بینیم شکست. هیولا با یه مشت لیوان رو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

به فاک رفته ام رفقا.امروز برای بک کاری که مقداری مهم بود برگشتم سرکار و هم ابلاغ خودم را دیدم و هم خانمی را که قرار است بیاید جای من مشاهده فرمودم. در مورد ابلاغ باید بگویم که برگشته ام به آب آب به عبارتی.یعنی جایی را برایم در نظر گرفته اند که عرب نی انداخت و من باید از اول کارها را یاد بگیرم در مور ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز با همسر اثاثی که قرار بود ببریم با خودمون جزیره رو جمع و جور کردیم... همسر میگه دوتا حیاط خونه ای که گرفته داره ..قرار شد تو حیاط پشتیش سبزی بکاریم و کشاورزی کوچولو راه بندازیم... تو حیاط جلویی گل های فصلی بکاریم 😁 فک کن از خونه میای بیرون دریا رو ببینی... البته ساحلش همسر میگه یه کوچولو خطرنا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید