چند روز پیش یه مصاحبه دادم که برام خیلی عجیب بود، یک شرکت خیلی معروف با ظاهری شیک و مدرن، اولین جلسه با منابع انسانی بود. یکی از مهمترین سوالات این بود که سیگار میکشی؟ گفتم جواب درستش چیه؟ گفت من چون خوشم نمیاد سیگار […] ...
سلام دوستان خوبم مهربانی و خوش قلبی و ذات نیکتون مستدام ببخشید که نبودم خوب میدونید من چند پست گذاشتم بعد ثبت موقت کردم چون بعضی کامنتها تهش خرده شیشه داشت و نمیشد تایید کرد .من واقعا فقط نوشتم که اگر فردی تجربه داشت بهم کنه از دوستان نازنینم ممنونم که خداییش خیلی تلاش کردن. راستش من هم به وزارتخانه ...
فردا امتحان فیزیولوژی قلب دارم، خیلی خوندم ولی هنوز هیچی بلد نیستم. خیلی حجمش زیاده، خیلی خسته ام، خیلی سوال سخت میده، می ترسم، استرس دارم، گردنم درد می کنه، حالم بده + کتابهام رسیدن با اینکه کلی براشون ذوق داشتم مخصوصا secret hostory ولی الان عصبیم و حالم از هر چی کتاب و جزوه بهم می خوره ...
دیگه جهان باید به چه زبونی بهم بگه؟ این همه نشونه، این همه فرصت، این همه حرف منطقی، یعنی من نباید بفهمم که مسیرم شبیه سال ۹۶ شده؟ درسته ترسناکه، یه بار انجامش دادم و این خیلی بزرگتره اما باید انجامش بدم. اگه میخوای چیزی رو داشته باشی که تا حالا نداشتی، باید کاری رو بکنی که تا حالا نکردی. ...
بسم الله خوردم زمین بدم خوردم زمین...از اون زمین خوردن ها که بعدش زمین و زمان دور سرت میچرخه و گوشت سوت میکشهو چشات هیچی نمیبینه... حالا این وسط خوردم زمین نگران بودم همسر به علت عذاب وجدان دیگه منو نیاره دریا تقصیر دریا نبود خودم دست و پاچلفتی بودم.. هیچی دیگه هیچی به همسر نگفتم که چقد درد دارم تا ...
همه چیزهایی که در مورد اضطراب میدونیم اشتباهه! به این تیتر خیلی دقت کنید میخوام در مورد موضوعی باهاتون صحبت کنم که شاید برای اکثریت افراد که درگیر اضطراب و استرس هستن جذاب باشه! اضطراب فقط توی مغزت نیست؛ یه تلهی سراسریه توی کل بدنت که بخاطر استرسها و ترسهای حلنشده بهوجود میاد واسه همینم حرف زدن ب ...
بسم الله چقد این زندگی عادی و تکراری رو دوست دارم برام دلنشینه وقتی موقع نماز صبح پا میشم و یه موجود کوچولو چهار دست و پا میاد کنارم و رو سجاده ام دراز میکشه و با تسبیح بازی میکنه یا وقتی همسر سرکار میره من و پسر خودمون رو تو بغلش جا میدیم و هزار بار بهش میگیم خیلی دوستت داریما خیلی میخوامتا.. وقتی ...
امشب طوفانی که توی سرم بود، با طوفانی که بیرون سرم بود رقابت میکردن. توی اتاق تاریکِ تراپی نشسته بودم با چشمای بسته، هیولا داد میکشید، مامان داد میکشید، بابا داد میکشید، دکتر داد میکشید، اون پشت رختخوابها یه پسر کوچولویی هم بود که داشت نقاشی شیطان رو میکشید. صدای اذان میومد، یه ظهر تابستونیِ کثافت. ...
خبر خوب اینکه گچ را بازکردم و خبر بد اینکه فردا باید بروم سرکار.در حالیکه نه معلوم است کدام واحد باید بروم و نه می دانم اتاقم کجاست و نه خبر دارم اصلا میز و صندلی برایم در نظر گرفته شده است یا باید یک پا در هوا بالای سر ماهی گلی بایستم و کارهایی را که یک ذهن معمولی در دو روز یاد می گیرد، دو ماه تمام ...
چند وقت پیش تو سفر یاد یکی از دوستان کردم که قبلا بیشتر با هم در ارتباط بودیم. با هم قرار گذاشتیم و یک بار شام خوردیم، فکر میکردم شاید جالب باشه مثل قدیم با هم کار کنیم، قرار بعدی رو گذاشتیم و من یک […] ...