وقتی توی اتوبوس نشستم با خودم گفتم این مسیر چهار ساعته تا تهران را چطوری سپری کنم؟ ایدههای مختلفی اومد تو ذهنم، مثل دیدن فیلم سینمایی، تماشای یک قسمت از خانهی پوشالی و … ولی یهو از ذهنم گذشت بد نیست دورهی عکاسی رو تموم […] ...
موهای پرحجم من اینقدر زیاد بود وقتی می بافتم دوتا گیس پرحجم می شد کلی حنا آماده کرده بودم باورکن کم اومد کامل کامل به موهام نرسید طی همین چند روز بعد از گذاشتن حنا یهو انگار شوک به موهام وارد شد شدید ریزش داره کار از دسته دسته ریختن گذشته اینقدر زیاده که میشه وزن کنی به چند گرم می رسه منی که روزی 7. ...
بسم الله صبح ساعت ۴ و نیم برای نماز صبح پل شدم گفتم حالا که نماز پا شدم بزا نیم ساعت برای خودم تو سکوت خونه جدا از هر نقشی که دارم هرکاری دوست دارم بکنم و خودم و خودم تنها باشم.. نیم ساعت بدون بدو بدو کردن ...بدون ظرف شستن...شیر دادن به بچه...پخت و پز کردن طرح درس و ابزار و تکلیف فرستادن خورم باشم و ...
من معمولاً برای آدمها گریه نمیکنم ،برای رفتاری که باهام کردن گریه میکنم، چون لایق اون رفتار نبودم و این دردناکه. ...
عشق دنیای مرا سوزاند، اما پیشکش داد از این دارم که دینم سوخت، دنیا پیشکش ای که میگویی طبیب قلبهای عاشقی! کاش دردم را نیفزایی، مداوا پیشکش دشمنانت در پی صلحند اما چشم تو دوستان را هم فدا کردهست، آنها پیشکش بسکه زیبایی اگر یوسف تو را میدید نیز چنگ بر پیراهنت میزد، زلیخا پیشکش ماهیِ تنهای تنگم، ک ...
عجب پاییز خشک، دلگیر و مزخرفی که فعلا تنها هنرش این بوده است که نصف مردم را مریض کند و نصف دیگر را دلتنگ.البته گروه اول هم اگر امکاناتش را داشتند دلتنگ می شدند اما از بس ویروس سرماخوردگی ِاین پاییز شاهکار است که طرف را بارها می برد تا لبه بدرود از زندگی و زنده برمی گرداند تا جایی که دیگر مجالی برای ...
نوبتی هم باشه نوبت لیلی خانم بود، البته بلیت این تئاتر رو با کولهپشتی معاوضه کرده، یه کولهپشتی جدید هدیه گرفته بود که نیازی بهش نداشت، بهش گفتم اگر این رو به کسی که نیاز داره هدیه بدی، منم بلیت یه تئاتر رو بهت هدیه […] ...
جالبه، دیدم پست شماره ۴۴۴ هست! تا چند وقت پیش که زیاد اینجا مینوشتم میترسیدم زود به ۱۰۰۰ برسه و انگار یه همچین محدودیتی داره بیان. میگفتم بعدش چه کار کنم. ولی حالا به نظر میرسه به ۵۰۰ هم نرسه هیچوقت. بحث اعداد شد؛ دیشب استریک دولینگوم رسید به روز ۱۰۰۰. نزدیک سه ساله اسپانیایی میخونم و البته که ...
امشب شیفتم و یکمی سرم خلوت تره. همیشه از اینکه شبکار باشم بدم میومده با اینکه تو این بخش شیفت شب از همه شیفت ها بهتره و همه دوست دارن شبکار بیان اما برای من یه حس غم و غربت داره انگار از خونه دور افتادم گاهی فکر میکنم که شاید به خاطر اینه که تو بچگی شب های زیادی مامان پیشم نبوده است یا به خاطر طرحوا ...
میگفت من بیشتر از درد چاقویی که اون کرد تو شکمم، از این ناراحت بودم چرا چاقوش یه مارک اصل نیست! میگفت من بیشتر از اینکه خودم نتونستم زندگی کنم، از این ناراحت بودم که اون تونست زندگی بکنه! میگفت میدونی؟ یه جا یه چیز درست نبود! من دلم میخواست اونم ناراحت باشه! اونم از از دست دادن من ناراحت باشه! اما ...