امروز آخرین روز کاریم تو هلدینگ بود آخر وقت همکارام برام یه دست گل بزرگ گرفتن و غافلگیرم کردن .. خیلی سوپرایز شدم و خیلی قلبم اکلیلی شد و ب این فکر کردم که درسته مدیرا و روسای اینجا اذیتم کردن و بهار و تابستون ۱۴۰۴ خیلی پر از تنش و استرس بود برام اما بجاش دوستای جدیدی پیدا کردم ، بهشون محبت کردم و د ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بسم الله میگن از این ستون تا اون ستون فرجه یعنی همین تمام شد انتقالیم انجام شد... آخيش دلم یه خواب خیلی راحت بعد از ظهر میخواد بعد ده روز دوندگی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیروز حوالی صبح خواب می دیدم مرده ام! توی یک گودال کم عمق و خیس، وسط زمین چمن یک پارک، دراز کشیده بودم... هر چند حالا که خوب فکر می کنم، ممکن است من نبوده باشم! شاید هم او بوده! کسی که سال های زیادی از عمرم را به دوست داشتنش اختصاص داده بودم و به هیچ جایی نرسیده بود. نمی دانم! عجیب تر از صورتی که وس ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بسمه الله دیروز خیلی ناراحت بودم بخاطر مسائل کاری ..یعنی در واقع بخاطر خودش نه...بخاطر دروغ ها و بد قولی های دیگران از این ناراحت بودم گه چرا به حسم توجه نکردم وقتی حس میکردم یه چیزی میلنگه همون لحظه بغص گلوم رو گرفته بود داشتم خفه میشدم میخواستم بزنم زیر گریه بچه های برادر شوهرم اومدن داخل خونه...م ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

زدم به سیم آخر و پیش رییس اداره رفتم تا در یک صبح نیمه سرد اواخر تابستان،مکالمه ای به این شیرینی را رقم بزنم: - این حکم رو یک نوع تنبیه حساب می کنم! - اشتباه می کنی - احساس می کنم معاون نقش پررنگی در این ماجرا داره - اون اصلا دخالتی نداشت - این شغل مناسب یک همکار ده ساله خدمته نه من - بدترش رو می تو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داستان از این قراره که چون داداشم ظهر ساعت 1 میاد خونه ما، در حیاط رو نیمه باز می ذاریم ظهرها دیروز خانم همسایه تو کوچه داد و بی داد راه انداخته بود ظهر یه نفر در زنگ خونمون زد و در رفته شوهرم اومده کسی نبود درحیاط خونه ( مارو می گفت) باز بوده بچه های میم هم دم در بودن پرسیدم شما زنگ زدین گفتن نه بع ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز لیلی برای اولین بار رفت مدرسه. چقدر این سال‌ها زود گذشت. وقتی توی خونه داشت لباس‌های مدرسه‌اش رو می‌پوشید، خیلی ذوقش رو می‌کردم. به نظرم لیلی این یکی دو ماه گذشته خیلی بزرگ شد. رفتارهاش و حتی حرف زدنش عوض شد. خلاصه امروز صبح […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

وای که چه روزایی از سر گذروندم، وای که چه روزایی قراره از راه برسن، وای که چه روزایی تو مخیله‌ی من نمی‌گنجه، وای که چه مرگی.  بالشت میزارم زیر چونه‌م، فکم قفل می‌شه، نُت رو باز می‌کنم، جزئیاتی به یادداشت روزانه‌م اضافه می‌کنم و به صفحه‌ای خالی  خیره می‌مانم. عالم و آدم جلو چشم رژه می‌رن. پای چپ زی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

حال احوال دوستان ؟ هی میخوام بیام یه دستی به سرو گوش اینجا بکشم دلم نمیاد.. چطور دلشون اومد مارو اینطوری ویلون و سیلون کنن ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیوارهای تالار اصلیِ قلعه سیاه از نو رنگ شدند و مشعل‌هایی نو به فاصله یک متر و سی و سه سانتی متر از هم روی دیوارها نصب شدند. سر میزِ درازی بانوی طلایی پوش با یه لباس طلایی رنگ که با کفش و موهاش سته ایستاده و سمت چپش شاه سیاه، سمت راستش بانوی قرمز پوش، کنار بانوی قرمز پوش، علی، کنار شاه سیاه، هیولا ن ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید