دیروز دختر یکی از همکاران بازنشسته که فوت هم شده است، وقتی هیچ راهی برای سر آشنایی باز کردن با من پیدا نکرد، به من نزدیک شد و گفت: - من عکس شما رو توی آلبوم مامانم دیدم.انگار یه مراسمی بوده که هم شما حضور داشتید و هم مامانم! و بدین ترتیب دیوار بلندی که عمدا پیش رویم کشیده بودم تا خودم را به نشناختن ...
من و ایمان برای یک سال در یک شرکت فناوری همکار بودیم، من به عنوان مدیرمحصول و ایمان به عنوان برنامهنویس، کاراکتر فوقالعاده جذاب و افتادهای داره، گفتگو کردن باهاش جالبه، طرز فکرهای خاص خودش رو داره. چند وقت پیش پیام داد که بیا هم […] ...
سلام ؛ یه مدتی که اینجا چیزی ننوشتم بیشترش مشغول خواب بودم . چون داروی خواب آور میخورم که دیگه کمتر زندگیو حسش کنم ... خسته شدم چیزیم عوض نشد فهمیدم باز دوباره با آدمای اطرافش قهر کرده بود که بعد شاید ۷ یا ۸ ماه اومد سراغم و دست پیش گرفت که تو ما رو ول کردی و رفتی ...خیلی مودبانه باهاش برخورد کردم ا ...
۱-هوا تقریبا خوبه ساعت کمتری کولر روشنه و میشه رفت بیرون ۲-مشغله ام زیادتر شده باید هر غذایی رو حتما بریزم توی میکسر یا دونوع غذا آماده بشه وجود دختر بزرگم نعمتی هست خیلی وقتها بار آشپزی روی دوش اونه خدا رو شکر برای بودنش الهی که عاقبت بخیر و خوشبخت بشه همراه آبجی های همراه و کمک حالش. ۳-مامان با تو ...
بسم الله واقعا قصدم غر زدن نیست اما هر طرف این زندگی رو بگیری خودش یه جور چالشه... و من این روزا دارم با سختی انتخابم دست و پنجه نرم میکنم.. گاهی میگم کاش معلم نبودم گاهی میگم کاش مرخصی گرفته بودم گاهی میگم کاش جزیره نیومده بودم اما بازم همه ی اینا درست میشد بازم حتما سختی در انتظار بودم سختی بیکاری ...
خاکستری عزیزم، من این مطلب رو در حالی کهیک روز خیلی سخت و بدون استراحت داشتم و هنوز ۸ صفحه ازش جزوه اناتومی من مونده و دارم از خستگی میمیرم دارم برایت می نویسم. احساس احمقانه ای دارم. زندگی دارد تند تر از قبل می گذرد. روزها زود شب می شوند و هر چی جلوتر می رویم زندگی بی رحمانه تر می شود. از استادی که ...
با اختلاف بهترین اپیزودی بود که تا الان از اکنون گوش داده بودم. اونقدر جذاب بود که برگشتم یکبار هم تصویری این قسمت رو تماشا کردم. چقدر کاراکتر مهمان برنامه، مهرداد اسکویی برام جذاب بود. لحظه به لحظهی این قسمت رو لذت بردم. از مسیری […] ...
بسم الله یه دانش آموز دارم بهش میگم آفرین خیلی خوب نوشتی یا با یه ذوق میگم آقا علیرضا دست بزنید احسنت بهت در جوابم با یه صورت بی روحی میگه: خب که چی؟ که چی مثلا؟ من اینجوری میشم😐 خودش یه روانشناسی جدا گونه میخواد + امروز دوتا کلاس اولی جدید اومده بود تو دلم اینجوری بودم که اوخدااا این چه ناز و کوچول ...
این چند روز را چون مجبور بودم روزی چند بار شیرداغ خوردم و چون داغ کردن شیر پروسه کوتاه ولی بسیارعجیبی است، هر بار داغ کردن شیر مساوی شد با سر رفتن آن و به فاک رفتن گاز و نقره داغ شدن من.در نتیجه امروز مجبور شدم تمیز کردن گاز را در اولویت بگذارم و علی رغم میل باطنی آستین هایم را بالا زدم و با میل کام ...
معلم انگار عقل توی سرش نیست 🙌 توقع داره بچه با خط نستعلق بنویسه. اینجوری می نویسه به مادرها تذکر میده که یاد بدین بچه ها مرتب بنویسه، مادرها هم فشار میارن رو بچه مرتب بنویس، فاصله رو رعایت کن و.. خواهرزادم کلافه شده بود اخربه خواهرم گفتم برو نمی خواد کمکش کنی خودم بهش یاد میدم. صدای برادرزادم امسال ...