Forwarded From سادهْ قصهدوستم پرسیده بود پایینی؟ (البته او گفته بود داونی؟) گفته بودم آره، کمی. ولی یادم نیست چرا افتادهام پایین.•دراز کشیده بودم و کتاب میخواندم. نورها را کم کرده بودم که چشمهایش خسته شود. گفتم «طوطی بریم لالا؟» گفتم طوطی چون داشت ادای مربیهای مهدکودکش را درمیآورد و مثل آنها ح ...
Forwarded From Sidelinerمن نمیدونم، ولی یهجورایی انگار آدمها توان یکچیزی بودن و فقط همونچیز بودن رو دارن از دست میدن. به هرطریق هرکدوم از ما تو مقاطع زمانی مختلف، لاجرم یا از سر اختیار نقشی داریم که به باقی نقشها غالبه. یکی دانشجوئه، یکی مدیره، یکی مادره، یکی پدره و یکی چه میدونم. پزشکه. زند ...
Forwarded From هنر راه رفتن در تاریکی... دوستدار بشقابهای لب پر و آدمهای زخمی و دلهای شکسته و چهرههای نازیبا هستم. چون به قول آ جهان را معیوب و پرغلط میبینم و این چنین باور میکنم و دوست دارم. نمیتوانم شیفتگیام را نسبت به نازیبایی و عیب و شکستگی و تاریکی و کهنگی پنهان کنم. چرا که من این چیزه ...
Forwarded From هنر راه رفتن در تاریکیدستورالعمل عشقورزیمواد لازم: تن انسان. نرمی گوشت و پوست و استحکام استخوان. نجوا و تمنا. گشودگی. شجاعت. تسلیم. باور. بوی تن. کمی تلخ و سرد. کمی گرم و شیرین. تاریکی. روشنی. نیمی از هر کدام. گاه تاریکی مطلق. نور کمسوی چشمها. غرق شدن. فراموشی. اندوه. بعد چشم گ ...
Forwarded From اتاق قرنطینهیتیم شدم. دیگر هرچقدر مامانی را صدا میزنم جوابم را نمیدهد. خیال میکنم در این چند روز هربار که بالاسر تن بیجانش صدایش زدهام —شب اول پشت در سردخانه، پریروز در غسالخانه، عصرش کنار آمبولانس، پریشب بالاسر قبر— هربار خواسته جوابم را بدهد اما نتوانسته. دیگر نمیتواند، زبانش ...
پنجرهی آشپزخانهی من پرده ندارد، بعد از اینکه کارگرها پلاک روبرویی را کوبیدند و ساختند و تقریبن همزمان با میانهی کرونا، گذاشتند رفتند. ساکن جدیدی نیامده. رومیزی را که به قاب پنجره میخ کرده بودم، برداشتم و باز من ماندم و پنجره بیپرده. گمانم یک اتفاقی، اختلاف نظری، چیزی مانع واگذاری واحدهای نوس ...
Forwarded From Hαмιd ѕαlιмιعشق ما را نجات خواهدداد. زن این را گفت و سایهی آبی زد. مرد گفت حالا شبها که خوابی میتوانم به آسمان نگاه کنم، آن هم اینقدر از نزدیک. زن طوری نگاهش کرد که هم لبخند زده باشد، هم بغلش کرده باشد، هم او را بوسیده باشد. زنها این کارها را بلدند. مرد گفت اما عزیزم عشق ما را نج ...
Forwarded From Hαмιd ѕαlιмιیک| در یاسوج، فردی یک پزشک درمانگاه را به فتل رساند چون به نظرش در درمان کوتاهی کرده بود. قاتل در استوریهای متعدد اعلام کرد به کاری که کرده افتخار میکند. بازداشت و محاکمه و اعدام شد. خاکسپاری باشکوهی توسط 'نزدیکان و اقوام' برگزار شد و از او با الفاظی مثل باشرف و باغیرت ...
دختر بعد از یکسال و نیم زنگ خاتمه رو زد. گوشهی رستوران ژاپنی نشسته بودیم. هی صورت سفیدش سرخ و برافروخته میشد. تو تا گولّه اشک میچکید و بعد مثل خودش میزد زیر خندهی ریز عصبی. پرسید: مامان! ریگرتم نمیشه؟ گفتم: ممکنه یه جاهایی بشه. اما خب همینه دیگه! گفت: حتی با اینکه هنوز بیستویکسالم هم نشده م ...
Forwarded From هنر راه رفتن در تاریکیعکس ساختمانهای قشنگ، عکس فصلهای قشنگ، عکس آدمهای خوشبخت، عکس رودها و پلها و مجسمهها و تابلوهای نقاشی، عکس آسمان خیلی آبی، شعارهای صلحآمیز، عکس گلدانهای گل، پنجرهی رو به خیابان، عکس پردهی طلایی و عبور نور، عکس شانههای روشن از آفتاب، عکس اتاق هنوز تاریک ...