گزارش یک قتل به کارگردانی Young-Jun Cho اِنعکاسِ ایدئولوژیکِ روانگسیختگیْ بر باورهای شخصی است. این فکت اولین دستاوردش خواستگاهِ مشترکِ خبرنگار و قاتل است. هرکدام از ما میتوانیم خبرنگار باشیم و سؤالهای جسورانهای از یک قاتل بپرسیم امّا آیا هر کسی میتواند قاتل باشد؟ فیلمِ موردِ بحث دقیقاً مسئلهاش ...
نادر روی نیمکت پارک نشسته بود، باد سوزناکی با گونه هایش برخورد کرد و به درخت بزرگ مقابل که تقریبا کل فضای رو به رو را اشغال کرده بود زل زد ، آفتاب داشت غروب میکرد و آسمان رنگ نارنجی و آبی پر رنگی داشت(مردی آمد وکنار نادر نشست ) _ عجب هوای مسخره ایست، آدم بدجور دلش میگیرید ، آقاجان شما هم اینطور فکر ...
دراماتورژ به کارگردانی مسعود نریمانی و نویسندگی سهند خیرآبادی که تا 30 آبان در تالارهنر اصفهان بهروی صحنه میرود، کوششی است در راستای نقدِ خود و نقدِ کُلِّ تئاتر اصفهان که نباید بینتیجه بماند. من صراحتاً عرض میکنم که همه عزیزانی که اسمشان در نمایش بُرده شد اگر حرفی دارند باید روی صحنه بزنند نه آن ...
آقای نادری به جان خودم قسم میخورم تا دیروز هیچ از این حادثه دلخراش نمیدانستم ، باور بفرمایید از زمانی که از دهان شما موضوع را ملتفت شدم هاج و واج تنها در خیابنها مثل انسانهای بی هدف دارم مچرخم و فقط میخواهم زودتر شب شود و بخوابم ، همین دیروز بود تشریفش را آورده بود مغازه امان ظاهرش هم مثل همیشه ژولی ...
بالاخره همان چیزی که همیشه ازش میترسیدم اتفاق افتاد. بله من از سرویس مدرسه جا ماندم. یعنی بهتر است بگویم آن بیمعرفتها من را پشت سر خودشان جا گذاشتند. از فکر اینکه خانم رمضانی و همسرویسیهایم فراموشم کرده باشند، قلبم درد گرفت. یادم میآید که حتی آسمان هم دلش، درست مثل دل خودم، گرفته بود. آخر هوا ...
خونه تاریکههمه خوابن و من از خستگی زیاد خوابم نمیبره. چشمامو روی هم میزارم و از زیر سرم صدا میاد. انگار یکی صندلی رو روی زمین میکشه. خونه تاریکه و نور گوشی کمی دورم رو روشن میکنه. انگار یکی از توی تاریکی داره بهم نگاه میکنه.شاید خوابم میبره اما حس نگاه خیره ی روم اجازه نمیده. حس میکنم یکی الان به سم ...
گورآبه به کارگردانی کوروش عنایتی یک نمایش دستوپا شکسته از شهر قصّهها است. عنایتی که بازیِ تأمل برانگیزی در «راه باریک پشت کوه» محمدحسین سطانی، ایفا کرد اکنون در جایگاهِ مؤلف نویدِ آیندهای درخشان را به علاقهمندان این عرصه میدهد. اولین مواجهه من با متن نوستالژیهایی بود از ادبیات که برایم یادآوری ...
الف سماور را روشن کرد و لیوانی چای برداشت. سپس به بالکن کوچک خانه رفت، جایی که خرت و پرتها — صندلی، پیاز و سیبزمینی — کنار هم تلنبار شده بودند. صبح های پاییز آفتابی نیمه گرم بر گوشه بالکن میتابید و چای خوردن را با نظاره بر تصویر مقابل که بام خانه ها و چند درخت بزرگ آنطرف تر و چندین کوه و کبوتر بود ...
خوب یادم میاد سال 1402 بود ، تیرماه بود و خرما پزون ! مدتی بود که ماشین مون جوش میاورد و هر تعمیرگاهی که می بردیم متوجه نمی شدن چشه ! ! آخه فن ها درست کار می کردند و انگار همه چیز سالم بود ولی ماشین از یک حد مسافتی که بیشتر راه می رفت جوش میاورد ! از قضا تو همین هاگیر واگیر همسرم برای ماموریت رفت شه ...
چقدر شعر های سهراب خوب هستن، هر بار که شعری از سهراب میخونم انگار زنده ترین تصاویر جهان رو میبینم تصاویری پاک ، صادق و زیبا . انگار که دارم درباره خونه ای قدیمی با یه حوض فیروزه ای و حیاطی بزرگ و سبز میخونم که یکی کنارش نشسته و داره شعر میگه یا کلبه ای وسط یک مزرعه داخل آبادی و یک شب تاریک که یه نفر ...