روی نیمکتِ ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. هوا گرم بود و خورشید درست از وسط آسمان با شدت میتابید. زل زده بودم به رفتوآمد ماشینها، که یکدفعه دختری کنجکاو با لباسی آبی، زیبا و متفاوت جلویم ایستاد؛ از آن لباسهایی که خیلی با چارچوب شهر جور درنمیآمد. موهایش هم انگار خود آفتاب بود که با پیچ و تاب از سر د ...
بعد از حدود ۹۰ روز، (فیلتر)نت وصل شد. اولین کاری که کردم باز کردن اینستاگرام بود. کمی از خبرها را خواندم و احساساتِ مختلفی را که به سمتم هجوم میآوردند، یکییکی پس زدم؛ الان وقتش نبود، شب که شد به قلبم راهشان میدهم. میدانی؟ خوبی تاریکی این است که میتوانی بدون اینکه کسی بفهمد، گریه کنی.در میانِ پس ...
بعد از حدود ۹۰ روز، (فیلتر)نت وصل شد. اولین کاری که کردم باز کردن اینستاگرام بود. کمی از خبرها را خواندم و احساساتِ مختلفی را که به سمتم هجوم میآوردند، یکییکی پس زدم؛ الان وقتش نبود، شب که شد به قلبم راهشان میدهم. میدانی؟ خوبی تاریکی این است که میتوانی بدون اینکه کسی بفهمد، گریه کنی.در میانِ پس ...
سلام به دوستان عزیز که نوشتههای من رو میخونند، این مدت هر بار که نوشتم یا منتشر نشد، یا مجبور شدم انقدر تغییرش بدم که دیگه حرف های من توش نبود.اما این بار میخوام یه پیش نویس رو با شما به اشتراک بذارم. لطفا بخونید و نظرتون رو همینجا برام بنویسید.راستی انیمیشن رنگو رو دیدید؟با تشکر از تیم ویرگول ...
چند وقتی است که دارم یک سریال طولانیِ ایرانی را تماشا میکنم. فصل اولش را که دیدم، فهمیدم با اثری طرفم که پر از درد و رنج است و از آن سریالهاست که اصرار عجیبی به واقعگرایانه بودن دارد.تعداد خیلی خیلی زیادی شخصیت فرعی دارد؛ هر کدام با داستانی ارزشمند، منحصربهفرد و شنیدنی. کمی بالاتر، چند شخصیت اصل ...
هیچوقت به واژهها و تعریفشان دقت کردهاید؟ به اینکه چه میگوییم و دقیقا چه چیزی را بر دوشِ یک کلمه میگذاریم.مثلا «امنیت» واژهای که اگر بخواهم خلاصهاش کنم، میشود: «حسِ نسبیِ در امان بودن».اما این امنیت خودش چند بُعد دارد:امنیت جانی: آن اطمینانِ ساده که بدانی قرار نیست کسی به جانت حمله کند.امنی ...
حق، یعنی چیزی که برای داشتنش نباید بجنگی، نباید التماس کنی، نباید ثابتش کنی. حق یعنی «هست»، چون تو «انسانی».الان که دارم مینویسم بیشتر از 50 روز است که حقِ دسترسی به اینترنت را از ما گرفتهاند.دقت کنید، ننوشتم حق دسترسیِ آزاد به اینترنت، بلکه نوشتم حق دسترسی به اینترنت.دسترسیِ آزاد، به این معناست ک ...
بعضی داستانها را برای خوابیدن و بعضی دیگر را برای بیدار شدن مینویسند. از بین تمامشان یکی را خیلی دوست دارم، آن هم داستان کتنیس اِوِردین است.دختری از منطقه دوازده که داوطلب میشود به جای خواهر کوچکترش در «بازی گرسنگی» (The Hunger Games) شرکت کند. همه چیز از همین فداکاری و شجاعت شروع میشود. چون ...
یکی از دلایلی که دوست داشتم زبان انگلیسی خودم را قوی کنم، این بود که بتوانم کتابها را به زبان اصلی بخوانم. کتابهای ترجمه شده معمولا بخشهایی از خودشان را از دست دادهاند.این مدت به کتابهای زیادی در طاقچه سر زدهام. میخواهم سه تایشان را خیلی کوتاه معرفی کنم و بریدهای جالب از آنها را با شما به ا ...
به خودم آمدم و ناگهان متوجه شدم که روحی بیش نیستم. جسمم کجاست؟ مرا کجا دفن کردهاند؟ زندگیام چطور تمام شد؟ چطور مُردم و نفهمیدم که مردهام؟ به گذشته بر میگردم و چیزی نمیبینم. سعی میکنم به آینده بروم، اما هی... من مردهام، آیندهای وجود ندارد.پس روح سرگردان بودن اینگونه است. عجیب است که هیچ چیزش ...