سلام سلام ویرگولیا،حال و احوال؟بعد این دو سه ماه پر از ماجرا و اتفاقاتِ مختلفِ تلخ و شیرین امیدوارم ک حال همتون خوب باشه.خب من قبلا دوتا پست دیگه هم مشابه این پست نوشتم،بنابراین فک نمیکنم نیاز به توضیحات خیلی زیادی باشه.صرفا پستای معرفی کتابه،سعی میکنم بعد خوندن هرکتاب شده چند خط هم راجع بهش بنویسم ...
می خوردن و شاد بودن آیین منستفارغ بودن از کفر و دین، دین منستگفتم به عروس دهر کابین تو چیستگفتا دل خرم تو کابین منستآنها که کهن شدند و اینها که نوندهر کس بمراد خویش یک تک بدونداین کهنه جهان بکس نماند باقیرفتند و رویم دیگر آیند و روندای دوست بیا تا غم فردا نخوریموین یکدم عمر را غنیمت شمریمفردا که ازی ...
نیوجرسی به کارگردانی سعید دشتی با نمایشنامهای از صالح علویزاده، یک مفهومِ کُهنه بر ساختارِ نیچهایِ روانِ انسان است که اغلب به تضادهایی در روابط منجر خواهد شد. در این استنباط، گفتهی: آنچه تو را نکشد، قویترت خواهد کرد از نیچه را با تفسیرِ غلط اینگونه تعبییر کرده که: آنچه تو را نکشد، عوضت میکند. ...
(داستان کوتاه از : تهمتن )امروز میخواستم خودکشی کنم , داستان برمیگرده به بیست سال پیش , تو یه قهوه خونه کوچیک نشسته بودیم , میرزا سیبیلاشو چرخ میداد و دونه دونه چایی میورد , روی یه نیمکت همه داشیا جمع بودیم .- داش ممد تو بمیری باس چکارو پاس کنم ، پولش کن محمد سیبیلش رو چرخوند و فکر کرد ...- هر کی ب ...
(داستان کوتاه یا شایدم بلند از : تهمتن )امروز میخواستم خودکشی کنم , داستان برمیگرده به بیست سال پیش , تو یه قهوه خونه کوچیک نشسته بودیم , میرزا سیبیلاشو چرخ میداد و دونه دونه چایی میورد , روی یه نیمکت همه داشیا جمع بودیم .- داش ممد تو بمیری باس چکارو پاس کنم ، پولش کن محمد سیبیلش رو چرخوند و فکر کرد ...
من امیر سعید دهقان هستم متولد ۴ اکتبر ۱۹۹۸ تهرانیادم میاد از دوران ۶ ماهگیم به سینما ، فیلم و انیمیشن خیلی علاقمند بودم و همیشه با شوق و ذوق فیلم ها رو تماشا میکردممن دوران کودکیم رو با انیمیشن های دیزنی و دریم ورکس مثل داستان اسباب بازی ، شگفت انگیزان ، کارخانه هیولاها و پاندای کونگ فو کار و فیلم ه ...
ما گربه های ولگرد بودیم از آنها که از بیرون یک خانه با گربه ی عقیم توی خانه ها نگاه میکردیم و زار زار می خندیدیم... از آنهایی که تنها وسیله ی تمیز کردن خودمان زبانمان بود... از آنهایی که هفته ای سه چهار بار سگ دنبالمان می کرد و از درخت بالا می رفتیم... این حوالی گربه بودن واقعا سخت شده... ترجیه میدا ...
عروسک لعنتییه جور بهم زل زدیانگار میخوای درسته قورتم بدیهمونجا نشستیمن سر تختمزل زدم بهتاز چشمات میترسمانگار یه روح ساکتی داخلشهانگار ته اون پنبه هایکی داره داد میزنه«هی حرومیا من اینجام …هی »عروسک لعنتیبه چی داری فکر میکنیرو طاقچه گرفتی نشستییه بدن پوسیدهیه گوشای افتادهیه دماغ قهوه ایتوام باید مثل ...
هیچوقت به واژهها و تعریفشان دقت کردهاید؟ به اینکه چه میگوییم و دقیقا چه چیزی را بر دوشِ یک کلمه میگذاریم.مثلا «امنیت» واژهای که اگر بخواهم خلاصهاش کنم، میشود: «حسِ نسبیِ در امان بودن».اما این امنیت خودش چند بُعد دارد:امنیت جانی: آن اطمینانِ ساده که بدانی قرار نیست کسی به جانت حمله کند.امنی ...
شبا خوابم نمیبره ، آره واقعا نمیتونم بخوابم ، برام وحشتناکه هجوم افکاری که هر کدوم مثل یه تیر میمونن ، فکر میکنم به آینده و گذشته زندگی نکردم و مغزم میپاشه رو زمین ، همش میگم کاش بمیرم بعد یه صدایی میاد «هی پسر شاید راهی باشه !!!» بعد میگم نه ولش کن ، خیلی متنفرم از ایرانی بودن خیلی زیاد خیلی خیلی خ ...