گفت: از اینکه توی این اوضاع بچهدار شدی، پشیمونی؟گفتم: پشیمون نه، ولی شرمندهام. انگار اول مهره و من کفش نو پوشیدم، اما بقیه پابرهنه اومدن مدرسه... ...
برای مدتی طولانی فکر میکردم، تنها کاری که تا اینجا از دستمان برآمده، دوام آوردن است. زنده ماندن به هر قیمتی. ولی حالا میتوانم به جرأت بگویم که میراث ما مقاومت ماست و مقاومت با زنده ماندنِ خالی و دوام آوردنِ صرف فرق دارد. ما صدای هم بودیم و صدای هم هستیم. برای مدتی طولانی فکر میکردیم که نمیشود و ...
دیدید بعضیها دوره افتادهاند که رستورانها شلوغه، شهربازی اوپال شلوغه، سالنای کاشت ناخن شلوغه، همه مردم خوشحالن، هیچ اتفاقی هم نیفتاده؟ خدا شاهده نمیخوام از این تریپها بیام اما با چشمهای خودم دیدم امروز دو تا خانواده، دم غروب خورشید، تو منقلهای پیشساخته اون قسمت بالای تپه پارک پرواز، داشتن جوجه ...
یکی از مهمترین و اولین کارایی که «داریم»، همین برگردوندن معنای اصلی کلماته. کلماتی که نهتنها تهی از مفهوم اصلی شدن بلکه کارکردی کاملاً وارونه و مخالفش پیدا کردن.بزرگترین مثالش هم همین «ملی»ـه که زمانی یادآور چیزای خوب و غرورآفرین بود ولی الان تداعیکنندهٔ آزار، محدودیت، رانت، باند، هدر دادن پول، ...
Forwarded From روزنگار خانم شين (Sheyda Etemad)▫️«کسی که میخندد، هنوز خبر هولناک را نشنیدهاست.» وضعیت فعلی ما اگر قابل توصیف با کلمات باشد، به معنی واقعی «مسمومیت با اخبار» است. من مدتها بود که صبحهایم را با اخبار و تلفنم شروع نمیکردم. اول میرفتم سراغ بنفشهها، بعدم گربهها و قهوه. حالا ولی اول ...
Forwarded From تلخ همچون چای سرد (Atiye Mirzaamiri)از نوشتههای بدون فکر و درهم برهم که نمیدانم میشود ارسال میشود یا نهتاکسی که در ترافیک روی پل سیدخندان گیر میکند، چشم میاندازم به واحدهای ساختمانهایی که کنار پل هستند. از بین تمام آن واحدهای تجاری، یک خانهی قدیمی هست که همیشه چراغش روشن است. ...
شهر را نمی توانم تحمل کنم،خودم را بیشتر از شهردلم میخواهد فرار کنم.به یک جای امن،به یک ذره شادی در روزها.نت که قطع بود علی که همیشه مخالف این است که من «عشق ابدی»ببینم میگفت دلم میخواهد صدای اهنگ دوزاری اش را بشنوم.انگار یکم شادی تویش بود.بچه ام توی تاریکی و قطع ارتباط با دنیا دنبال همان یک ذره نور ...
جلوی پیشخوان مطب پزشک، خانم منشی با لبخند گشاده و صورت گل انداخته؛ در تضاد آشکار با روز برفی و سرد بیرون، از من تاریخ تولدم را پرسید که پرونده ام را در سیستمش پیدا کند. من چند ثانیه، طولانی؛ صبر کردم که تاریخ تولدم یادم بیاید. او بلندتر خندید چون به نظرش بامزه بود.من لبخند تلخی زدم چون میدانستم حبا ...
روز اولی که کارتهای بازی را وارد خانه کردم، نمیدانستم هیزم میشود برای آتش دعواهای خواهر برادری بچههام. آتشی که از لحاظ همیشه شعلهور بودن، تنه به آتشکدههای باستانی زرتشت میزند. الان دارند با تأنی کارتها را میچینند و دستهایشان را مثل قماربازهای حرفهای به هم میمالند و گوشه دندانشان مثل روب ...
«ناامیدی» قدیمیترین تاکتیکِ روانی جهانه؛ این روزا (بیشتر از همیشه) همهمون باید مراقبِ «امید»ـمون باشیم.#امید_نمیمیره(@mahdyartian) ...