امشب کمی خاکستر‌ی‌ام. از برنامه درسی‌ام به شدت جا ماندم و ترسیدم. ترسیدم که نتونم، که نشه، که همینطور عقب بمونم. مامانم که خونه نیست همه برنامه‌هام بهم ریخته و نظم موردنظر رو ندارم. هیچ دلیلی نداره نتونم عقب افتادگی رو جبران کنم و میدونم میشه اما کمی ترسیدم و نگرانم. هر چی می‌خوام بنویسم کلمه‌ها جور ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

شمارتو پاک کردم! ... خیلی یهویی گفتمش نه؟ یا خیلی فکر کنم یهویی این کار رو کردم نه؟ مثلا اول باید اون قلب بنفش رو ازش برمیداشتم بعد اون "جانم" آخرش رو برمیداشتم، بعد اسمتو پاک میکردم فامیلی‌تو با یه "خانم" اولش مینوشتم و بعدش پاک میکردم! هووم... اینطوری هم میشد. ولی خلاصه پاک کردمش... وقتی قرار نیست ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

کوله به بغل تو ایستگاه اتوبوس نشستم و منتظر خط واحد مطمئن نیستم پنجشنبه خط واحد هست یا من دیر اومدم که ازش خبری نشده هنوز امشب با رئیس شیفتم و ایشون یه قانونی دارن که هر کس نفر آخر بیاد باید شام بده و ازونجایی که الان نه خودم نه کارتم اصلا روحیه و اعصاب خرج کردن نداریم پس امشب زودتر با خط میرم سرکار ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز صبح دوستمو دیدم ؛ دو ساعتی باهم بودیم. این دو ساعت سعی کردم کمتر غم و غصه بخورم ، الکی نشون دادم شادم و خندیدم. خیلی هم خندیدم اما هیچ کدوم واقعی نبود . دوستم بهم گفت از دفعه های قبلی خیلی لاغر تر شدم ؛ گفت برای گودی زیر چشام واقعا فیلر نیاز دارم چون خیلی غمگین به نظر میام . گفت چه قدر حالت چش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چنان سردردی گرفتم اون سرش ناپیدا ودرجهت انتقام دوبار رفتم رو لباس اونی که اعصابمو خورد کرد تف کردم اومدم 😬👹 شاید اعصابم آرروم بشه بابا چند روزه عصر میره باغ شب مونه در جهت نگهبانی دزد زیاده نمیشه کاری کرد... اگه غول چراغ جادو اینجا بود ومیگفت سه تا آرزو کن قطعا یکی از اون سه تا این بودکه قدرتی بهم ب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

سرما خوردم، مادر چ هم همینطور. دیروز چ تا مدت زیادی درگیر کار بود. قرار شد زودتر برم خونه و صبح زود همو ببینیم. دارو خریدم. چ گفت مشکلی نیس؟ ناراحت نمیشی الآن بری خونه؟ گفتم نه ولی حواست به مامان باشه. سرماخورده ولی چون عمل کرده نمیتونه دارو بخوره. صبح زنگ زد گفت با مامان فیلم میدیدیم، سرم رو پاش بو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

به تمام پدرهای بازنشسته پر از فکر و خیال صبح از خواب بلند می‌شوی، بی‌هیچ زنگ ساعتی . نه جلسه‌ای هست، نه مأموریتی، نه لباسی که اتو خورده، منتظرت باشد . بازنشسته شدی . همین‌قدر ساده، همین‌قدر بی‌مقدمه . انگار سال‌ها کار و جان‌کَندن، با یک برگه‌ی امضاشده به پایان رسید . به آینه نگاه می‌کنی. ریشت کمی در ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

غیبت از روی دلسوزی، ترکیبی تلخ از محبت و سوءتفاهم است. وقتی کسی به خاطر نگرانی، پشت سر دیگری حرف می‌زند، شاید هدفش کمک باشد، اما گاهی همین حرف‌ها می‌تواند بیشتر از هر انتقادی آسیب بزند. دلسوزی واقعی آن است که رو در رو باشد، صادقانه و بی‌حاشیه، نه در پشت پرده‌ی قضاوت و گمانه‌زنی. غیبت، حتی با بهترین ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بسم الله امشب برای تولد همسر کیک شیر داغ درست کردم...البته باهمدیگه‌‌‌...تخم مرغ ها رو دادم همسر هم بزنه خودمم آرد و الک کردم بعدم نصف مواد کیک داخل سرخ کن گذاشتم نصفشو تو قابلمه میخواستم مقایسه اشون کنم کدوم بهتر از اب درمیاد....این وسط مسطا پسر روغن ها رو ریخت مجبورم فردا اشپزخونه رو بشورم...همه و ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بنام رب کریم از این ناراحتم که چرا نتونستم یه رازی رو پنهان نگه دارم عین احمق ها انتقال دادم یکی قراره بیاد خونمون درحالیکه به اون ادمم هیچ ربطی نداشت و هزارتا بهانه دیگه میشد جور کنم برای نرفتن عدل رازمو گفتم و اشتباه بعدی مامانم که می پرسه مادر من، اگه میخواستم که خودم بهت میگفتم، نگفتم یعنی نمیخو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید