چشمام یه جوری درد می کنه که قابل تصور نیست دوس دارم با یه پارچه مشکی ببندم... کارگاه خیلی کارداریم.. فی الحال وقت درد اومدن نبود چشم قشنگ من.. اشک مصنوعی بریزم امیدوارم بهتر بشه. ...
دلم مبخواد یه اتفاقی یچیزی پیش بیاد یه یک دو هفته سرکار نرم :( برای خودم به تنهایی مثلا سکته کنم مثلا دو هفته بمیرم باز زنده شم دیوونه خونه بستری شم روحیم بشدت بهم ریخته اعصابم داغونه نیاز دارم دو هفته فقط بخوابم :(( من خیلی خستس روحی روانی خیلی خستس شاید اگه یکیو داشتم ک دوستم داشت بهم عشق و محبت م ...
فکر می کنم تمام خستگی های این مدت تبدیل شده بود به یک ماده مرموز که نفوذ کرده بود توی سرم و با افزایش حجم جمجمه تمام تلاشش را می کرد که چنان انفجار تر و تمیز و درست و درمانی به پا کند که در ان کورتکس هزارپاره، مخچه مفقود، پیشانی و پس سری کشک و پشم و آهیانه نیست و نابود شود.انگار مغزم نبدیل شده بود ب ...
بیشتر امروز هوا بارانی و برفی بود اما من همچنان خانه ماندم. از پشت پنجره ذوق کردم و انگار که بخواهم ابرها را تشویق کنم، دستهام را به هم زدم اما پایم را از خانه بیرون نگذاشتم. حتی تا پشت بام هم نرفتم. یادم نیست آخرین بار کی رفتم شهر. فکر کنم آبان بود. تا قبل از این، خرابی هوا را بهانه میکردم اما چند ...
بسم الله من خیلی وقته از همه خودمو کندم... با هیچ همکاری صمیمی نیستم... تو دفتر نمیرم اگه برم هم بیشتر سکوت میکنم تو جمع خانواده همسر سکوت میکنم تو گروه های خانوادگیشون نیستم با همسایه ها رفت و آمد ندارم ... با هیچکدوم صمیمی نیستم تو گروه های فامیلی نیستم... آخرین عروسی یادم نمیاد کی رفتم من دورم ر ...
امروز خیلی کم انرژیام، خسته و بیحوصله. خواهربزرگه زنگ زد که: برای روز مادر چکار میخوای بکنی؟ -گفتم: امسال فقط میتونم گل روی مامان رو ببوسم. گفت: پس بعدا میتونی؟ -گفتم: کل حساب من اینه... . اینم باید برای 6 ماه مدیریت کنم. ( کیک رو میگیرم ولی هدیه درست و حسابی نیمتونم بگیرم) یه سکوتی کرد و گفت نگر ...
بسم الله من هیچوقت دیگه پایه اول برنمیدارم اگر شده مدیر التماس کنه...پایه اول هرگز نه بخاطر خود پایه بخاطر والدین دهنم سرویس کردن یکی میگه زیاد مشقی میدی اون یکی میگه کم مشق میدی... یکی میگه پسرم خسته شد بس روی یک نشانه ای اون یکی میگه وای چقد زود میگذری از نشانه ها اون یکی میگه وای کلاس داری اینطور ...
صبح داداشم منو و زهرا رو رسوند سر راه و خودش رفت سرکار... من تاجایی که بتونم از دست فروش ها خرید می کنم اتفاقا خیلی هم میوه و سبزی های خوبی دارن 😊 یه کیلو سبزی ازش خریدم لبخند زد و گفت دشت اولمه ترازو نداشت رفت از مغازه کناری آورد نمیدونم شاید مال خودش بوده می ذاشته اونجا آقای کناریش هم اسباب بازی د ...
بدم میاد از اینکه ضعیف باشم. نمیدونم چرا گاهی ضعف زیادی از خودم نشون میدم. مثل گیاهی استرس زیادی داره که نور که از بین پرده ها عبور میکنه موقتی باشه یا کافی نباشه. یه نگرانی مسخره که یهو با بقا گره میخوره! دیشب واضحا از این میترسیدم که چ بهم خیانت کنه و یا ازم دلسرد بشه. فکت کافی هم نداشتم. دیشب عطر ...
قسمت ششم (پایانی) نیکی چشم باز کرد . صبح شده بود . در همان اتاق نشیمن مادربزرگ بود، اما همهچیز فرق داشت. دیوارها سفیدتر، پنجرهها باز، و صدای گنجشکها مثل چیزی واقعی، اما ناشناس . قابها هنوز سر جای خود بودند . اما حالا دیگر میدانست : هیچکدام فقط " تصویر " نبودند. هر قاب، یک در بود. یک برش از زما ...