سه روزه طپش قلب غیرعادی دارم. رییسم تو ساعات غیرکاری بهم زنگ میزنه، وویس میفرسته یا پیام میده و چون آدم هولی هم هست حس بدی بهم میده. نیاز دارم ساعت کاریم که تموم میشه با کار در ارتباط نباشم که روانم استراحت کنه. اما این آدم حتی برای کار غیرضروری هم اون ساعت مزاحمم میشه. جواب. نمیدم بهش برمیخوره و دع ...
میدونی تقریبا مصمم بودم به رفتن جزیره همراه همسر ولی کل حال خوبم با همسر یک هفته ام طول نمی کشه ...بعد مثل یه گل که بهش آب نرسه پژمرده میشم...و احساس می کنم هیچی جواب گو نیست....هیچی...یه خلا بزرگ خیلی بزرگ تو وجودم حس میکنم...احساس عادی شدن همه چی دارم! از یه جا به بعد احساس میکنم همه چی فیلمه...ح ...
دیگه گمونم باید چند سالی منتظر بمونم همه رفتنیا برن، بعد من و ماهایی که موندیم از بین خودمون انتخابمون رو بکنیم. ...
امسب سرده من سرماخوردم اما واقعا نمیخوام خورده باشم واقعا نمیخوام وسط سرماخوردگی تابستونی حال بدمو تحمل کنم وقتی بخار گرم زمستانی از بینی میاد بیرون اما تابستانه هنوز. شاید برای این نیست اما حس میکنم بدنم یه زده و مثل یه چوب تکونش میدم و هر لحظه ران سمت راستم در شرف گرفتگی هست هرچند گردنم از گرفتگی ...
قرصای خواب پنج روز آینده رو گم کرده بودم، برای همین رفتم تا دکتر برام دارو بنویسه. توی مطب داشتم کیفمو میگشتم که اون قرص رو پیدا کردم! دلم ولی برای دکتر تنگ شده بود آخه اون شبیهترین توعه که حرفامم گوش میکنه... از مطب که زدم بیرون دم اولین سطل زباله واستادم و تمام قرصایی که از درمانهای قبل مونده بو ...
ما آدمها، گاهی شبیه پرندهای هستیم که نه یادش مانده پرواز چطور بود، نه باورش میشود که هنوز بال دارد. گاهی شبیه چای سردشدهای که کسی دیگر نمیخواهدش، اما خودش هنوز طعم محبت را در جان دارد. آدمیزاد، موجود عجیبیست — همزمان هم در جستوجوی نوازش است و هم از نزدیکترین دستها میترسد. کودکی را در آغو ...
خاکستری عزیزم، حتما از عنوان متوجه شدی که این هم یکی دیگر از پست هایی نالان من است. قبلا هم به این موضوع که دنیا اصلا عادلانه نیست دقت کرده بودم ولی حالا بیشتر بهش فکر می کنم. به اینکه بعضی ها واقعا چه privilege و امتیازی داشته اند که در حاهای خوب بدنیا آمده اند؟ چرا یکی در خانواده پولدار و یکی در خ ...
بعضی وقتا احساس کمبود عشق می کنم. ...
این چند روز دختر خانهداری شدهبودم. این از من بعید است. من هیج وقت از خانهداری خوشم نمیآمده است. یخچال را تمیز کردم. آشپزخانه را تکاندم و شستم و حتی کل خانه را جارو زدم. اتاقم را تماماً جمع کردم. هر گاه به این درجه از جمع کردن میرسم از یک محله دلتنگی عبور میکنم. انگار با تمیز کردن، خودم را هم تم ...
نیمه شب دیشب حرکت کردیم به سمت ضریح خیلی خیلی خیلی خیلییییییییی شلوغ بعد از چند ساعت توی نوبت ایستادن بالاخره دستم رسید من اشک، من نگاه 🥹😭 در حد یک دقیقه نمی ذاشتن بیشتر بمونی وقتی تو صف بودم اینقدربهم فشاردادن که داشتم له می شدم بعدش یه کمر درد و دلدرد زیااااد طوری که حس می کردم یه چیزی توی شکمم خو ...