آدمها آنقدرها هم ساده و بیخبر نیستند. نگاهت را درست کن؛ شاید همان کسی که روبهرویت نشسته، سالها تجربه دارد، رنج کشیده، یاد گرفته و هزار بار همان کاری را که تو میکنی، خودش انجام داده است. پس چرا باید با دروغ و فریب، او را کوچک بشماری؟ مگر خیال کردهای چشمها نمیبینند و دلها نمیفهمند؟ تعمیرکار ...
حال که کاملا بیخیالش شدم باز بهم پیام داده. میدونه چطور پیام بده که آدمو کنجکاو کنه. نمیخوام هیچ جوره تو زندگیم بیاد. یادم میاد چند سال عاشق ی بودم. عشق بچگیم بود. بهش توجه نمیکردم، حتی سلام هم نمیکردم. ازش فرار میکردم چون میترسیدم دست دلم پیشش رو بشه. یکم بزرگتر که شدم بهش پیام دادم. خیلی ترسو و مح ...
امروز اگر پریود نشم دست میندازم رحممو درمیارم میندازم جلو سگ. واقعا این ماه اذیتم کرد. به تاخیرم افتاده و سرویسم کرده. حال جسمی و روحیم رو به شدت تحت تاثیر قرار داده البته که نوسانی اما بازم. ...
بعد از یه روز خسته کننده و دو ساعت تو ترافیک موندن ساعت هفت و نیم رسیدم خونه دیدم برق نیست ! دلم میخواست از عصبانیت دیوار رو گاز بزنم شاهین ساعت یک از سر کار اومده بود ناهار خورده بود خوابیده بود و تا ساعت هفت و نیم که من بیام حتی ب خودش زحمت نداده بود ظرف های دیشب رو بشوره ، بهش گفته بودم لباس ها ر ...
سلام . الان که دارم اینارو مینویسم ازهمیشه خسته ترم ؛ معده درد وحشتناکی که از صبح تا حالا دچارش شدم یکمی بهتر شده اما همچنان درد و حس میکنم ... هر چند ساعتی یهو یه جا از بدنم شدید درد میگیره ؛ صبح دستام درد میکرد حالا کمرم ظهر شونه هام حالا چشام و سرم .... صبح زود فهمیدم که امسالم آزمون آموزش و پرور ...
سه روزه که وارد ۳۳ سالگی شدم، دیشب وقتی از سرکار رسیدم خونه بدون استراحت ، رفتم حموم ، بعدش اومدم و چای و کیک از تولد باقی مونده رو بردم با شاهین خوردم ، بعدش آهنگ گذاشتم و مشغول غذا درست کردن شدم و در این بین دو سه نخ سیگار هم کشیدم وقتی بالاخره نشستم تا شام بخوریم احساس کردم جونی که تو بدنمه داره ...
زیر پتو دراز کشیدهام و دارم فکر میکنم کاش یک پرنده بودم، آزاد و رها. امروز خستهام و کمی ناامید. نمیدانم این ناامیدی از کجا سرچشمه گرفته است شاید هم همان خستگی باشد که گمان میکنم ناامیدی شده است. دلم میخواهد امروز بخوابم و نامرئی باشم. غیب شدن موقتی و نبودن زیر پتوام ولی پتو همانند شنل پدر هر ...
سالها گذشته بود و او، با گامهای سنگین و قلبی پر از حسرت، دوباره به همان ایستگاه مهآلود برگشته بود. ساعت جیبیاش هنوز در جیب کت کتانش جا خوش کرده بود؛ ساعتی که دیگر تیکتاک نمیکرد، ولی هر بار لمسش، بوی خاطرهها را زنده میکرد. مه همانطور غلیظ و رازآلود بود، انگار زمان در آنجا ایستاده بود، درست م ...
از سرکار برگشتم، چ گفت به دوستش و دوست دخترش گفته بیان خونه. ذهنم درگیر این بود که چکار کنم. اولین بار بود میزبان بودم. حقیقتا خسته شدم و تمام تلاشم و کردم. سرعت عملم بالا نیس. چ کمک نکرد اولاش اما آخراش کار و جمع کردیم باهم. عالی نبود ولی قشنگ بود. میشد حضور من و به عنوان یه دختر تو زندگیش دید. دوس ...
بسم الله همسر یه مدت همش شیفت شبه... دیشب نمیدونم چه ساعتی برگشته خونه که انقد خسته بوده با لباس کار و جوراب خوابیده 🥺 من ورژن تلاشگر و سخت کوش این مرد رو خیلی دوست دارم... خدا خیرش بده خوبه کنار همیم اون روزا که دور بودیم من فقط از سختی کارش رفت آمد های طولانی و تنهایی هاشو میفهمیدم اما این روزا ب ...