همین که دو نصفه شب به بعد هوا خک می شود و چهار صبح سرد،جای شکرش باقی ست.از بس این تابستان نکبت گرم بود که من ترسیده بودم کلا سرما از ما فرار کرده باشد و برنگردد سراغمان.تا اینکه دیشب ساعت چهار صبح یک نسیم سرد سرد خواب را از چشمانم ربود و من به جای اینکه بلند شوم و پنجره را ببندم از ته دل خوشحال شدم ...
امشب هیچکس خونه نبود جز من و چند تا هیولا. مامانم رفته پیش آبجیم چون تنهاس شوهرش برای کار رفته شهر دیگه... منم رفتم یکم اتاق رو مرتب کنم که خوردم به یه سری خاطرات! چشمم خورد به هودی سفیدهای که توی کیفم پشت میز قایمش کردم... اینو نگفتم بهت. وقتی که رفتی یه لکه افتاد روی هودی سفیدی که ست خریده بودی ی ...
بسم الله امروزم تموم شد...همسر و پسر خوابن ...و من امروز یه ذره تلخ بودم ... پسر که خوابید بالاخره من و همسر بدون اینکه پسر بینمون باشه و جیغ بزنه تونستیم ده دقیقه صحبت کنیم... این ده دقیقه صحبت باعث شد تمام تلخی های امروز بشوره ببره البته همین ده دقیقه نصفش داشتیم قربون صدقه پسر میرفتیم که چقد ...
چند ماه پیش یه پست درباره تله های شخصیتی نوشتم امروز لازم شد دوباره پست خودمو بخونم بش نیاز داشتم حس کردم خودمم گیر این تله افتادم پیداش کردم و کامنت اون پست منو دوباره بفکر فرو برد کامنت خصوصی که کلماتش پر ازدرد بود از بروز شده ها اومده بود، شاید دوست نداشته باشه اسمشو کسی بدونه.. آدرسی نداشت و خب ...
ساعت جیبی در دستش آرام میلرزید، نه از سردی هوا، که از لرز دلش. عقربهها به هشت نزدیک میشدند. هوای ایستگاه بوی باران گرفته بود، بارانی که از صبح نویدش را داده بودند. مسافران با عجله روی سکو میرفتند و او همچنان به ریلهای خیس خیره شده بود. قرارشان همینجا بود؛ ایستگاه کوچک شهر، قطارِ ساعتِ هشت. سه ...
الان تقریبا یکسال و دوماه و چند روزه که از سفر پدر میگذره یادتون هست اولاش اصلا خوابش،رو نمی دیدم شاید به قول دخترام خواب میدیدم یادم نمیموند یا اینکه بابا نمیومد تا بیشتر ناراحت نشم اما الان همیشه خوابش،رو می بینم و آخرین خواب خوب و واضحی که دیدم چند هفته پیش بود من شبهایی که پیش مامانم تقریبا پتوم ...
رابطه عجیبی شده. قرار بود قبل از 6 صبح از خونه بیرون بریم چون مادرش چن ساعتی برمیگشت. اما من این عدد و جدی نگرفتم و 6 و یک دقیقه درحالی بیدار شدم که مادرش برگشته بود و کفش من جلوی در بود. در نهایت ناچار به سلام احوالپرسی شدم. برخورد خوبی داشت ولی کاش آب میشدم میرفتم تو زمین. بعد با چ رفتیم کله پاچه ...
1. صادقانه بگویم دارم از این تعطیلات تحمیلی لذت می برم.بعد بامزه این است که برای انجام تمام کارهایی که برای خودم برنامه ریزی کرده ام وقت کم می آورم و باورم نمی شود اینقدر زود به زود روز می آید و شب می رود.یکی نیست به زمین بگوید: " کمی یواش تر رفیق. سرگیجه نمی گیری اینقدر که تندتند دور خودت می گردی؟ ...
یکی از شبایی که غرق استرس کنکور ارشد بودم، بیشتر نگرانیم به خاطر این بود که نکنه تو رو از دست بدم. تو هم هی دلداریم میدادی و میگفتی که کنکور چیزی نیست که زورش به ما برسه و ما رو از هم جدا کنه. اما من بازم پا شدم و چراغ مطالعه رو روشن کردم و ده تا تست دیگه هم زدم. یادمه اون شب چی گفتی. گفتی یادم میمو ...
اگر سه روز پشت سر هم بتونم بالا ترین نقطه ی نمودار تلاشم رو بگیرم بخودم جایزه میدم + اما سوال اینکه چه جایزه ای بدم که خوراکی نباشه وقت گیرم نباشه؟ + صبحانه پسر آماده ،خونه نیمه تمیزه...سینک نیمه خالیه..اما من له له ام..روحم هیچوقت از پسر خسته نمیشه..اما جسمم خسته اس + ی روز حتما از ترسام مینویسم ...