امروز تولدمه و روز سوم سرما خوردگی و روز آخر pms و اعتدال پاییزی و چند روز بعد خورشید گرفتگی.احتیاج داشتم چای مرکبات درست کنم اما پرتقال پیدا نکردم.توی دست راستم دمنوش دارچین لیمو و عسله. الان دوباره نوافن خوردم و سرم مثل زودپز داره میچرخه و گردنم مثل دسته طی خسته شده.فکر کردم تا حالا موقع تولدم مر ...
به نام خدا دلتنگ دانشآموزام شدم. خدانگهدار + ویدیوهایی که با بچهها دارم رو نگاه میکنم و بغضی میشم. راستش من خیلی باهاشون بهم خوش میگذشت. خوب بودیم با هم و راحت. کلاس دوم بودن ولی من خیلی جاها مدیریت رو به خودشون واگذار کرده بودم و حتی توی مسائل کلاس هم نظر میدادن. در اصل دو نوع روش مدیریت کلاس ه ...
خب فردا شروع سال تحصیلی و من درست به اندازه یه کلاس اولی ذوق رفتن به مدرسه رو دارم، مدرسه برای من مثل ماشین زمانه! وقتی که وارد حیاط میشم انگار وارد خاطره هام شدم!مدرسه نمیزاره بفهمی گذر زمان رو! با مدرسه همیشه دلت شاد و جوان میمونه! انگار تو مدرسه زمان ایستاده و همیشه بچه ای و شاد و بی دغدغه! با هم ...
ساعت که شروع پاییز رو نشون داد برق رفت کاش وقتی برق میره تیر چراغ برق جلوی خونه روشن بمونه یا کاش من الان بیدار نبودم ، کاش انقدر تاریک نبود و کاش گوشیم شارژ داشت هر چی کنکاش میکنم ، فکر میکنم ، کلمه ها کنار هم قرار نمیگیرن پر از حرفای نگفته ام ولی نمیدونم چرا نمیشه ...
حدودا دو روز قبل، یهویی دلم خواست که یکی از ایدههایی که همیشه تو سرم بود رو عملی کنم. ساختن یه اپلیکیشن تو دو لیست، ولی یکم متفاوت تر. توی این اپلیکیشن میتونی بیای برای یه کار، اسم بنویسی، اهمیتش رو مشخص کنی، دسته بندی رو مشخص کنی و اضافه کنی. بعد که انجامش بدی، بر اساس اهمیتی که داره، لبخند هدیه م ...
جَو! جَو عجب چیزی است... یک مدتی ما را میگیرد و زیاد مینویسیم. یک مدتی هم ولمان میکند و دیگر نمینویسیم! شاید هم ما او را میگیریم و ول میکنیم! ها؟ ...
امیل دورکیم جامعه شناس فرانسوی درتعاریف وانواع خودکشی نوعی خودکشی رابیان می کند بنام خودکشی نوعدوستانه (Altruistic Suicide) · علت: افزایش بیش از حد انسجام اجتماعی. · شرح: این نوع خودکشی در جوامعی رخ میدهد که فرد آنقدر با جامعه ادغام شده که ارزشهای جمعی را بالاتر از جان خود میداند. خودکشی نه یک ع ...
امروز به دوستم پیام دادم و گفتم:بذار خودم زودتر از پسرخالهت بهت بگم که نتونستم باهاش کنار بیام و خداحافظی کردم باهاش. استرسی بود و من نمیتونستم اونجور درس بخونم. خندید و گفت: ولی اون دوستت داشت و به فکرت بود کاشکی قیافه منو پشت گوشی میدید. دوستم داشت؟ از دوست داشتن هم شانس نیوردما اون از آقای ح که ...
اومدم خونه دیدم شاهین ب شدت مریض شده منم نشستم گریه کردم . الان چشمام درد میکنهههه ...
یک روز که خورشید پشت ابرهای خاکستری پنهان شده بود، حس کردم چیزی تغییر خواهد کرد، اما نمیدانستم چه! صبح زود از خواب بیدار شدم و مثل همیشه به تعمیرگاه رفتم. نگاه آن مرد که حالا دیگر نه فقط یک غریبه، بلکه زندانبانم بود، مثل تیغی سرد به جانم میخورد. کارها را انجام میدادم بدون آنکه نگاه کنم یا حرف بز ...