1. این سیاهچاله جدیدی که با حکم این رییس پفیوز به آن فرستاده شدا ام،هزار تا ایراد دارد و یکی از بزرگتربن ایرادهایش این است که هدیه دوست قدیمی و بیست ساله من که چند سالی است که دیگر دوست نیستیم،رییس من است.فک کن! 2. برای سارا در مورد سیاهچاله و مصببت هایش حرف می زدم و اینکه برگشته ام به روز اول کارم. ...
امروز وقتم آزاد تر بود، کتاب قبلی رو تموم کردم از بین کتاب های، کتاب خونه این رو انتخاب کردم صفحه اول چه جمله نور بخشی نوشته... یه مطلبی خواستم بنویسم، چند وقت دست دست می کنم بنویسم یا نه؟ ...
نشستم سیگار میکشم و ب سبد گلی که هدیه گرفتم نگاه میکنم. کاش گل هاش هیچوقت خشک نشن .. خیلی قشنگن . خیلی . .. امروز رفتم سر کار جدید . خوب بود. آروم بود. شبیه خونه بود ، انگار وارد یه خانواده شده بودم ، خیلی آروم نشستم پشت میزم و یه سری کارا رو سر و سامون دادم، تو سکوت ، تو آرامش ، کسی باهام کار نداش ...
نمیدونم اثر مریضیه. امروز حتی نتونستم تا جلو در برم. چندتا چیز مختلف رفته تو مخم اما اون از همه بزرگتره پیگیری میکنم با ما باشید تا فردا هفت صبح. ...
خاکستری عزیزم، تابستان 2025 مرد و امروز دفنش کردم. براش گریه کردم چون بالاخره تنها تابستانی بود که تونستم علایق جدیدی رو درون خودم کشف کنم و دلم بخواد که بیشتر ادامه داشته باشه. بعد از 2019 دیگه هیچ تابستانی اینقدر بهم نچسبیده بوده. چند تابستان اخیر همش اورثینک می کردمق بی انگیزه شده بودم و وقتم رو ...
سلام شروع پاییزتون مبارک ما از امروز میتونیم یه کولر روشن کنیم و بقیه اتاقها با پنکه سقفی میشه سر کرد خوب اقلیم اینجا اینجوری هست امیدوارم نگاه لطف خدا به همه مون باشه و باران لطف و باران زندگی بخش هستی و زمین باهم بر سر همه مون بباره شما بلند بگید آمییییییییییییییییییییییییین تابستون هم تموم شد و ر ...
اینایی که الان داره واقعیت ها رو میگن و همو خراب میکنن و هر چیزی نگفتن میگن مثل امیرر و سودا...مجبورن چون وجهه هم گروهیاشون خراب شده و از اونا پیروی کنن وجهه خودشونو بیشتر خراب میکنن. ...
و تو چه میدانی شب امتحان چیست؟ دور باد امتحان و خوش باد استادی که دهد نمره به مقدار فت و فراوان؛ ارث بابات نیست که، با خودت قرار نیست که ببری تو قبر گور به گور شدت بکنیش تو ورودیا و خروجیات. ...
پاییز که میرسد، هوا بوی تازگی میگیرد؛ انگار دنیا دوباره ورق میخورد. باران ریز و نمنم، بیآنکه بخواهد، گرد و غبار کوچهها را میشوید و برگهای زرد مثل دستمالهای کوچکی روی زمین پهن میشوند. اول مهر است، روزی که لبخند و هیجان در چشمهای کودکان برق میزند. کیفهای نو روی شانههای کوچکشان سنگینی م ...
باران که میگیرد، زمان عقب میرود. خیابانها بوی گذشته میدهند، بوی چای داغ، بوی پنجرههای مهزده، بوی صدایی که دیگر شنیده نمیشود . قطرهها آرام بر سنگفرش کوچه میریزند، بیصدا اما پرحرف. هر کدام، کلیدیست برای دری بسته در خاطرهای دور. انگار باران میداند کجا را باید لمس کند؛ کدام گوشه دل را باید ...