نشسته بودیم توی درکه، کنار رود، هندزفری سفیده رو درآوردی گفتی موزیک گوش کنیم؟ راستیه رو گذاشتی تو گوش خودت، چپی رو گذاشتی تو گوش من. موزیک مخصوص خودمون رو پلی کردی "روزبه بمانی - اتفاق" همونی که میگه "برو به هر کی که پرسید چرا باهامی، بگو خدامی..." یکم که گذشت سرت رو چسبوندی به سرم و تکیه دادی به شو ...
یه چیز عجیب بچهها من امروز زبون زدم به لثهم و حس کردم یه چیزی روی لثهم هست و بیشتر زبون زدم و گفتم نکنه دندونم خراب شده و فکر میکنید چی بود؟ دندون جدید. دندونننن جدید. این در حالیه که من برای ارتودنسی همین الانشم ۴ تا کشیدم و الان هیچ ایدهای ندارم این یکی چطور و از کجا سر دراورده. یکی یکی به اع ...
قسمت سوم: صدای بیصداها صبحی دیگر در زندان آغاز شد، هوا پر از سکوت سنگین بود. نور کم و مهآلود از پنجرههای کوچک و مشبک سلولها عبور میکرد و روی کف سرد و مرطوب میافتاد. دختر روی تخت نشست، دفترچهاش را باز کرد و قلمش را برداشت. خطوط ساده و روانی که روی کاغذ میآمدند، حالا اهمیت بیشتری داشتند؛ هر کل ...
با هزار بدبختی امروز زود بیدار شدم که حداقل یک روز در هفته دیر نکرده باشم برای رفتن سرکار.بعد تا در پارکینگ را باز کردم یک پراید را دیدم که جلوی پازکینگ پارک شده بود و من نمی دانستم متعلق به کدام واحد کوفتی است.بصورت رندوم یکی، دو تا واحد را زنگ زدم که یکی جواب نداد و دیگری که یک خانم میانسال با موه ...
قرار بود عاشقانهها رو داخل کتابها قایم کنیم و کسی چون کتاب نمیخونه ازشون خبردار نشه، مگه نه؟ بر همین اساس دفتریادداشتی که آقای ح برام داخلش چیز میزهای قشنگ نوشته بود رو داخل یکی از کتاب شعرهایی که بهم هدیه داده بود گذاشته بودم. و با خودم گفتم: کی دست میزنه به کتابخونه؟ هیچکس! آیا هیچکس جواب درس ...
بله جناب، شما ما را به حرف زدن معتاد کردید و اِلا بنده این همه حراف نبودم. اصلا زبانم به این همه گفتن عادت نداشت. خیلی که از حرف سنگین میشدم میرفتم سراغ یک صفحهی سفید، آنقدر مینوشتم تا انگشتانم به زبان بیایند. بعد تازه حس میکردم که بار حرفهای نگفتهام کمی سبک شده. بله، بنده بیست و هفت سال تمام ...
دوستم داره واسه دکترا میخونه. تا الآن چیز خاصی از زندگی نچشیده. یعنی متناسب سنش زندگی نکرده. گاهی پیش چشمش همه چی سیاه میشه. وقتی همه حال و آینده و گذشتش گره میخوره به جملات سخت و سوالات پیچیده. میفهمم حالش و. پیش از اینکه جوونیم تموم بشه به خودم اومدم و خوشی های بیشتری به خودم خوروندم. درست تو همون ...
قسمت دوم: دیوارهای ناپیدا صبحش در زندان آغاز شد، اما سکوت و سنگینی هوا هنوز بوی محدودیت میداد. نور کم و مهآلود از پنجرههای کوچک مشبک عبور میکرد و روی زمینهای سرد و مرطوب میافتاد. دختر روی تخت نشست و دفترچهاش را باز کرد. قلم را لمس کرد و خاطرات و افکار روزهای گذشتهاش را مرور کرد؛ روزهایی که ت ...
بسم الله پسر ساعت ۹ خوابوندم و تا الان جلوی لپ تاپ بودم... ۱۱ تا دانش آموز دارم تو پایه های اول و دوم. راستش دو پایه بودنشون توی کلاس اصلا اذیتم نمیکنه.. بیشترین چیزی که وقت ازم میگیره اینکه باید هر شب واسه دوتا کلاس برنامه ریزی و طرح درس بنويسم پایه اول و دوم محتوای درسی آسونی داره اینجوریه که م ...
آزادی مدتیست که صحبت از آزادی به خصوص در بحث پوشش است به راستی می توان آزادی بدون چهار چوب برای آدمی قائل شد امروز می گویند بدون پوشش سر،فردا می گویند پوشش سرنبود آیا اتفاقی افتاد پس می توان مانتو رابه نیم تنه هم تبدیل کرد رفته رفته همانطور که ملاحظه می کنید کار به برهنگی می رسد چندی پیش پزشکی اروپا ...