مجید ماه‌ها در بیمارستان بود. پای مصنوعی گرفته بود، اما درونش چیزی مصنوعی نبود؛ زخم‌های دلش واقعی بود. فکر می‌کرد علی شهید شده است. روزی نامه‌ای رسید، بدون نشانی، فقط امضا شده بود: «زنده‌ام. دارم میام.» دل مجید لرزید. از همان روز هر عصر، کنار راه‌آهن می‌رفت. اتوبوس‌های پر از جانباز و اسیر را می‌دید. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From چشم و چراغاز میان زن‌ها، هاجر را دوست دارم. مادر موسی هم خوب است اما او دیگر خیلی کول است. نمونه کامل چیل‌گای. خیلی به شهودش وصل‌ست. بنظرم بشخصه می‌توانست ادعای پیامبری کند. خدا به او الهام کرد و او شنید. چه الهامی؟ الهام سنگین. عارف واصلی بود.خدا گفت بچه را بیانداز توی نیل. مادر موسی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چشم نواز شماره بیست و شش:                                                         « پسرا با موهای بلند... »   هیچ اعتراض یا مخالفتی رو هم نمیپذیرم :))) ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ادامه قبل... علی به آسمان نگاه می‌کرد. نفسش بوی باروت گرفته بود. یک نامه در جیب داشت؛ نامه‌ای که هیچ‌وقت نفرستاده بود. برای برادرش نوشته بود. «مجید جانم، هنوز زنده‌ای؟ تو رو به خدا صبر کن تا بیام...» عملیات در سومار شکست خورده بود. نیروهای ایرانی عقب‌نشینی کرده بودند. علی میان مجروحان جا مانده بود. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خرمشهر بوی خاک سوخته می‌داد. مجید، برادر بزرگ‌تر، در میان ویرانه‌ها و صدای گلوله، دنبال تکه‌ای امید می‌گشت. نوجوانی بیست‌ویک‌ساله بود، اما جنگ او را پیر کرده بود. خستگی در چشم‌هایش خانه کرده بود، و گوشه لبش زخم کوچکی از ترکش مانده بود. صدای بی‌سیم گفت: «نیروی کمکی از سومار نیومده؟» مجید دکمه بی‌سیم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ادامه قبل... این‌ها دست‌های من‌اند؛ دستانی که دیگر نرمیِ پوستِ نوجوانی را ندارند. دهه چهارم را پشت سر می‌گذارند و خط‌به‌خط، قصه‌ی روزهایی هستند که کسی نشنید، کسی ندید. هر چین، نشانی‌ست از ایستادن، از ساختن، از صبر. این‌ها دست‌هایی‌اند که پیران را تیمار کردند، موها را نوازش کردند، زخم‌ها را پوشاندند، ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From رادیو تراژدیدردسال و اندی مریم حسینیانمن درد را در قامت آدم‏‌‌‏‌‌های زیادی دیده‏‌‌ام. شبیه خضر است و همان لحظه‌ای که منتظرش نیستی سروکله‏‌‌اش پیدا می‏‌‌شود. ممکن است خودت را شرحه‌شرحه کنی که بشناسی‏‌‌اش ولی وقتی حواست نیست، آمده است، نگاهت کرده و رفته. تفاوت مهمش با خضر این است که گم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دستانش کتابی بی‌صدا بودند؛ هر چینش، فصلی از زندگی که تنها خودش خوانده بود. مانا/1402 بزودی..... ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

احسان همیشه نگاه سردی به پدرش داشت. از همان نوجوانی، انگار پدر برایش فقط صدایی بود که دستورات را فریاد می‌زد و هیچ‌وقت نپرسید: «حالت خوبه؟» یا حتی «دوست داری چی کاره بشی؟» اما پدر هم آدمی بود درگیر زندگی. دستی پینه‌بسته، کم‌حرف، با چهره‌ای که بیشتر از لبخند، خستگی داشت . احسان فکر می‌کرد پدرش دلیل ت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ادامه انعکاس درد 1 مانی چیزی نگفت. نگاهش به عکس شکسته بود. قاب، درست از وسط صورت او ترک خورده بود. « خسته‌ام، مامان...» صدای مانی، شکسته‌تر از قاب عکس بود. مادر فقط نگاهش کرد. نه نصیحتی، نه توبیخی. تنها چشمانش پر از اشک شد و همان‌جا، در سکوتی تلخ، دستی بر موهای پسرش کشید. برای اولین بار، مانی نه عقب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید