چیزی حدود بیست روز از رفتن به دانشگاه میگذره و از اون زمان این دومین باریه که اومدم خونه. اول تو فکر بودم غر بزنم یکم خودمو خالی کنم، اما بعدش دیدم ارزششو نداره پس ترجیح میدم چیزایی رو بگم که گفتن شون قشنگه... عضو گروه تئاتر شدم...(البته با یکمی عذاب) دوستای جدید هم فرکانس با خودم پیدا کردم که فکر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

گاهی بی‌آنکه بفهمی چرا، دلت می‌گیرد؛ درست وسط هوای خنک شمال، وقتی برگ‌ها آرام سقوط می‌کنند، کلاغان می‌خوانند و باد بوی دوری را با خودش می‌آورد . پاییز که می‌رسد، دل آدم کمی خیس‌تر می‌شود؛ انگار چیزی در عمق جان، از دست رفته باشد و هنوز اسمش را ندانی . همین بی‌دلیلی، همین مبهمی، زیباییِ غمِ پاییز است؛ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دل‌گرفتگی‌های پاییز چیز عجیبی‌اند جانِ من . هیچ‌وقت کامل نمی‌فهمی از کجا می‌آیند؛ یک‌هو وسط بوی نمِ خاک، صدای باد لای برگ‌های زرد، یا حتی یک خاطره ٔ نصفه‌نیمه که از گوشه‌ی ذهنت رد می‌شود … دل آرام می‌گیرد، می‌لرزد، و می‌نشیند پایین . گاهی این غم‌های بی‌دلیل، دلیلشان این است که دل تو زیادی لطیف است . ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

گاهی سر و صدای دنیا آن‌قدر زیاد می‌شود که صدای خودت را نمی‌شنوی. اما اگر یک لحظه توقف کنی، قلبت حرف‌های زیادی دارد. حرف‌هایی که آرامت می‌کنند، راهت را نشان می‌دهند و یادآوری می‌کنند که هنوز زندگی در جریان است. 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوش‌کیش 🕊 ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Was it you, who left, or was it me? I don't know But you're not here... And if I refuse to believe the truth of this road, what is left for me to do...? ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت 3 . درگیری با مرد کچل و واکنش مردم خیابان هنوز در همان حال بود. گرما تندتر شده بود، مثل آتشی که کسی هیزم تازه رویش ریخته باشد. فرهاد، با پیراهنی خیس از عرق، همچنان میان خیابان می‌چرخید و فریاد می‌زد. گاهی فحش، گاهی هذیان، گاهی فقط صدای فریاد، بی‌کلمه. از مغازه‌ی پلاسکو، مردی – مشتری‌ای- بیرون پ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Nothing has changed I'm still the same old me With the same regrets I had at fifteen and I still long for every girl the world has ever known. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت 2 . روایت از زندگیِ مرد دیوانه اسمش " فرهاد " بود . زمانی نه‌چندان دور، در همین شهر، معلم ادبیات بود. کلاس‌هایش بوی کهنه‌ی دفتر مشق می‌داد و صدای او آرام بود، طوری که دانش‌آموزان سکوت می‌کردند مبادا واژه‌ای از دهانش بیفتد . فرهاد، مردی بود ساده با کفش‌های همیشه واکس‌خورده، کت قهوه‌ای با آرنج‌ها ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

قسمت 1 . خیابان و فریادها ظهرِ داغ تیرماه بود. خیابان معلم، مثل همیشه شلوغ و بی‌حوصله، نفس می‌کشید. آسفالت زیر پا می‌سوخت و هوا موج‌موج از حرارت بالا می‌رفت. مغازه‌دارها پشت کولرهای نیم‌جان، دستمال روی پیشانی می‌کشیدند و بچه‌ها با پیراهن‌هایی خیس از عرق، زیر سایه‌ی نیمه‌ی مغازه‌ها پناه گرفته بودند. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

"به مادرانی که درد را به سکوت دعوت می کنند." دردی که درونت خانه کرده، قصه‌ای بی‌پایان است که هیچ کس جز خودت نمی‌تواند آن را تعریف کند. هر روز با زخمی تازه بیدار می‌شوی و امیدی در دل داری که شاید روزی به پایان برسد. اما شاید درد هم بخشی از زندگی‌ست، که به ما یاد می‌دهد چطور انسان‌تر باشیم. 🕊 نسرین ـ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید