چقدر همه ساکتن... خوبه هنو نت کامل وصل نشده همتون غیب شدین نت جهانی وصل بشه فک کنم اینجا کویر شه (T_T) ...
نوشتن، موتور خاموشِ ذهنم را روشن کرده است. از میان کوچکترین اتفاقات، سوژه بیرون میزند برای نوشتن...و میان این همه موضوع تکراری، باید جایی برای «خون» پیدا کرد. خون هیچ وقت تکراری نمیشود. کهنه چرا، اما تکراری نه. هم منحصر به فرد است، هم همیشهی خدا تازگی دارد. من کمخونی دارم. به اصطلاح پزشکی، تالا ...
یه نفر موضوعی بهم داده که درباره اون بنویسم... نصفش رو هم نوشتم اما از اینجا به بعدش مغزم قفل شده. نمیدونم چطوری باید چیزی که تو ذهنمه رو با کلمه ها بیان کنم... نمیدونم باید با نتیجه اش چیکار کنم...:) ...
امشب برای اولین بار توی خونه سیگار کشیدم. دیروز، وقتی توی ماشین تنها شدیم، آیدا گفت«دو نخ تو پاکته مونده. میخوام بندازمش دور، نمیبریش؟» Essiقهوه، به همراه ۵۲۰طالبی، تا به امروز سیگارهای موردعلاقم بودن. فکر کردم«گور باباش! خیلی وقته چالشیو قبول نکردم» به نشونه تایید سر تکون دادم و انداختمش تو کیفم. ...
فکر میکنم تنها نکته مثبت قطع اینترنت ، روشن شدن زود به زود ستاره های بیان باشه مثل قبل ... ...
میشه دفتر روزنامه و رقص دود رو بخونید و نظراتونو زیر پست هاشون بهم بگید؟؟؟ ...
کمی آهسته تر دنیا! سگ دنبالت گذاشته؟ یا جایی قرار عاشقانه داری که انقدر سریع میدوی؟! هیچ حواست هست دست و پای تلاش های چند نفر را لگد کردی؟ حسابش دستت هست بال چندتا پروانه آرزو بین زنجیرهای دوچرخه ات گیر کرده؟ قصد و غرضت چیست؟ کمر همت بسته ای به غبار آلود کردن خنده هامان؟ چرا دنیا؟ چرا؟ پدرکشتگی دا ...
چند ماه پیش توی مغازه لوازم التحریر یه دفتر بدجوری چشمم رو گرفت انقدر که بدون فکر کردن فقط خریدمش... اما هنور نمیدونم باید داخلش چی بنویسم؟! دفتر خاطرات و دفتر شعر دارم... میخوام توی اون چیزهای واقعا خاصی بنویسم اما نمی دونم دقیقا چی؟ ایده ای ندارید؟ ...
در خیلی موارد ادبی مینویسم و سعی میکنم نمادین و استعاری صحبت کنم ولی این وضعی که توشیم گوهه گه! رومنتسایز کردن نداره هیچ چیز خوبی درموردش نیست خیلیا مثل من اصلا از اولشم به این گوهدونی نه حسی داشتن نه خیال ساخت و تغییرشو به واسطه همون دسترسیای محدود داشتن تلاش میکردن یکم پیشرفت کنن مقاله کوفتیای چی ...
قبلترها نمیفهمیدم چرا باید در مراسم مرگ دیگران شرکت کنیم. پدرم گاهی مرا با خودش به اینجور مراسمها میبرد. حوصلهام سر میرفت. کمی که بزرگتر شدم، از همراهیاش طفره میرفتم، با این استدلال که «اون که مرده. دیگه چه اهمیتی داره که ما تا اونجا بریم یا نه. من از همین جا براش فاتحه میخونم بیشتر هم به ...