جزیره بودن این شکلیه که وقتی اینترنت مشکل داره، پیشفرضمون اینه که اینجا «یه خبریه» و اصولاً ذهنمون به سمت اختلال کلادفلر و اینا نمیره! ای بینوا ما... (مار گزیده بدجوری فوبیای ریسمون سیاه و سفید گرفته)#تکنولوژی (@mahdiyartian) ...
کتاب درسی فرمایش فرمودن که «از ایرانمان دفاع میکنیم».فقط یک سوالی: برای خوانندهٔ این کتاب، که دست بر قضا نسل آیندهٔ «ایران» حساب میشه، قطرهای #آب و ذرهای #هوا و دوهزار #آرامش و سر سوزنی #آینده، لحاظ شده؟(@mahdiyartian) ...
_ ولیعصر یه نفر… ولیعصر… یه نفر.صبح جواب احضاریه دادگاهش را گرفته بود، حکم طلاق صادر شده بود و هر ماه میبایست یک سکه بهار آزادی به خانم بدهد. هه، عجب. حالا بیچاره باید ماهی صد میلیون — البته اگر قیمت سکه همین بماند — جور کند و راهیِ خانهٔ پدر دختر شود.درِ ماشین را باز کرد، ناامیدانه روی صندلی نشست ...
غم دیگر حقیقتا داشت از منافذ سرم می زد بیرون. طاقت نیاوردم و رفتم چند کیلومتری خانه، در مرغزار وسیعی که در تمام فصول، بخشنده و آرام و پذیرنده است پیادهروی. فرو رفته بودم و غمم از همه چیز جهان بزرگتر و پررنگ تر بود. که ناگهان تلفنم پیام داد و چند دقیقه بعدش، آنقدر تصویر و متن و کامنت های زیرش را بال ...
در رابطه با میزان نفرتم از تماس تلفنی باید این را بگویم که هربار گوشیام زنگ میخورد، یاد این عکس میافتم و با اینکه نمیدانم کی و کجا اولین بار دیدمش، برای سازندهاش درود میفرستم!الآن باز چهار نفر زنگ میزنند و میگویند: «کلک! یعنی از دیدن شمارهی ما هم خوشحال نمیشی؟» نه دوست خوبم، نمیشوم؛ باور ...
تو زندانی هستی و حکمت اعدام است. میدانی که جرمی مرتکب نشدهای و تو را بهخاطر اعمال اجدادت در گذشته زندانی کردهاند و حکم اعدام برایت صادر کردهاند؛ با خودت همیشه فکر میکنی این چه منطق و عدالتی است؟!مدام برایت دادگاه برگزار میکنند. مثلث تو و وکیل تسخیری و دادستان مانند مثلث برمودا رهایت نمیکنن ...
نادر روی نیمکت پارک نشسته بود، باد سوزناکی با گونه هایش برخورد کرد و به درخت بزرگ مقابل که تقریبا کل فضای رو به رو را اشغال کرده بود زل زد ، آفتاب داشت غروب میکرد و آسمان رنگ نارنجی و آبی پر رنگی داشت(مردی آمد وکنار نادر نشست ) _ عجب هوای مسخره ایست، آدم بدجور دلش میگیرید ، آقاجان شما هم اینطور فکر ...
زمانی که #سریال «نردبام آسمان» پخش میشد دبیرستانی بودم. همون زمان هم خیلی دیده نشد ولی من پای ثابتش بودم و دوستش داشتم؛ هرچند ایرادات زیادی (خصوصاً دیالوگها) داشت ولی اثر ارزشمندی بود.این چند وقتی که «آیفیلم۲» نشون میداد مجدد دیدم و برای بار چندهزارم درود فرستادم به روان غیاثالدین جمشید کاشانیِ ...
از کار تماموقت استعفا دادم تا بتوانم روی پروژههای نوشتنی و پژوهشیام تمرکز کنم. روی دستم یک کتابِ ناتمام است و پژوهشهایی که قرار نیست جهانِ علم را تکان بدهند، اما به سرانجام رسیدن آنها، من را خوشحال خواهد کرد؛ و چه چیز مهمتر از خوشحالی توی این دنیا، آن هم از نوعِ علمیاش؟یک برنامهٔ یکماهه برای ...
۱.آیا دوستی داری که با او بتوانی در سکوتی دلچسب، موزهها را تماشا کنی؟۲.در تماشایِ اشیایِ موزه، مشتاق آنهایی هستم که در کنجاند. گوشه و کنار. فضای زیادی اِشغال نکردهاند و دور از چشماند. همانهایی که روی دیوارهای فرعی نصب شدهاند یا در راهروها و دالانهایی جا خوش کردهاند که بازدیدکنندههای کمحو ...