امروز اتفاق غریبی افتاد. کلاس قرآن داشتیم. خب، گفته بودم برای بیرون رفتن از خونه با دختر ارشد خیلی چالش دارم. امروز هم همینطور بود. همونطور که دیروز هم موقع رفتن به جشن تکلیف دوستش چالش داشتیم و حاضر نبود بیاد. تا اینکه رفتیم براش یک و نیم میلیون یه دونه لباس خوشگل خریدیم تا راضی شد. برای اون دو تا ...
برخلاف این هایی که خود را مقدس مآب و میهن پرست جلوه میدهند و همیشه سخن از مام میهن میزند، من از ۱۴ سالگی فکر مهاجرت را در ذهنم پروراندم، آن روز ها شاید مثل دیگر هم نسل هایم آمریکا را بهشت برین میپنداشتم و رویایی را صرفاً در باب توهم در سر میپروراندم، اما خب ناخودآگاه مهاجرم در همان سنین شکل ...
آخرین نوشتهی اینجا برای ۱۰ روز قبل از شروع به کار من است و دیگر در آن هفتهی آخر و سپس دو ماه و خردهای پیش رو، آنقدر درگیری وجود داشت که نوشتن در اینجا، اولویت نبود. اتفاقات و از دست دادنهای ماه گذشته نیز، حوصلهی نوشتن در اینجا را از من گرفت. تقریباً نیمی […] نوشته از زمستان ۱۴۰۴ اولین بار در ا ...
هرچقدر که صفحات وب را بالا و پایین میکنم جز اخبار جنگ چیزی به چشم نمیخورد، این وسط موج گرانی ها هم از یک طرف دستش را برگلویمان گذاشته. با قطعی حدود ۲۰ روزهی اینترنت برنامه های من به طور کامل سه ماه عقب تر افتاد. پدر میگوید اینهمه بحث و جدل سیاسی را کنار بگذار. هربار که با کسی درمورد شرایط کشور بح ...
این روزها بلاگ برام باز نمیشد. با خودم میگفتم این بار که بتونم بازم بیام، میام و بک آپ میگیرم. این روزا که به هیچ چیز و هیچ کس دسترسی نداشتم، کلی گذشته م رو شخم زدم و دونه دونه نگران همه ی ادم های ی شدم که یه روزی میشناختمشون. روزهای بدی رو پشت سر گذاشتم. هر بار که اتفاقی داخل کشور میفته، ما بدبخت ه ...
شنبه روز عید میلاد حضرت عباس علیه السلام، مامانم مراسم گرفت خونهشون. آش پشت پای بابا رو هم درست کرده بود. ساعت یک ظهر زنگ زد کجایی؟ اینجا همه منتظرت هستند؟ با ناله گفتم: کجا همه منتظرم هستند آخه! و بعد نشستم سر جام. اون روز هم بچهها آنلاین بودند. به قول زینب: آیلان. از قضا همسر هم خونه بود. ...
جوانتر که بودم برای دخترکی موسیقی میفرستادم، دخترکی که زیبایی اش زبانزد خاص و عام بود. دروغ چرا، من هم شیفته شده بودم، چند سالی میشد که شیفتهی چشمان و قداست نگاهش شده بودم! آن موقع ها جوان بودم و خام! حس میکردم موسیقی زبان بیان احساسات است. پیام دادم، تیری در سیاهی بود که باید دیر یا زود ا ...
اومدم یه سری حرفهای خوب بنویسم ولی احساس میکنم مغزیِ مداد ذهنم در این ایام منتهی به امتحانات، تیکه تیکه شده. شاید نباید بنویسم. اینطور نوشتن فقط من رو در چشم بقیه سرد و بی احساس جلوه میده. خواستم بگم زندگی پر از قبض و بسط هست. پر از بالا پایین. بعضی آدمها رو میبینی از این ناله میکنند که ...
امروز صبح هوا کمی گرم تر شده بود.خورشید کم رمق می تابید.آسمون نیمه ابری بود.خیابون ها شلوغ و آدم ها در تکاپو.انگار نه انگار سایه جنگ بالا سرمون جا خوش کرده! نهال نگران مسابقه عکاسی بود که فقط تا فردا مهلت داره.نبات امتحان ریاضی داشت و طبق معمول گذاشته بود دقیقه نود.دیشب هم کاری پیش اومد و رفتند جایی ...
پیشنویس: انتخاب عنوان برام لذتبخشترین بخش پست نوشتنه، و آپشنی بود که توی تلگرام نداشتیم. خیلی جدی اگه دست خودم باشه واسه هر پست سه تا عنوان میذارم پر از punها و بازی با کلمات بامزه و لیریک آهنگ. عنوان برگرفته از آهنگ opalite-taylor swfit عنوان تکمیلی: life of a woe-girl ادامه مطلب ...