فردا قراره بخش دیگه ای از خانواده چ رو ملاقات کنم. یعنی بریم شهربازی. کسی که واسش خیلب مهمه. دختر بچه ۱۰ساله! باید بگم شدیدا میترسم ازم خوشش نیاد. نگرانم واقعا. ارتباط برقرار کردن با دختر این سنی سخته. شایدم بهتر باشه بیخیال برخورد کنم. شاید اینطوری بیشتر دوستم داشته باشه. ...
زهرای بابا سلام متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. دانلود فیلم ...
نمیدونم چرا دارم دو تا مطلب پشت هم امروز میذارم. تازه هول هستم که مطلب بعدی رو هم سریع بذارم. در این مطلب میخوام یه استدلال ساده کنم. این مطلب رو دقیق بخونید. نخونید هم پشیمون میشید. ولی دقیق بخونید! [خودنوشتهشیفتهطور!] بعضیها هستند که وقتی با زندگی آدمهای دیگه مواجه میشن، دست میذارن روی جن ...
اولین بار بعد از ۱۸ سالگیه که حقوق ندارم و هر یک ریالی که از حسابم کم میکنم من میمونم و عددهای توی حسابم. و جالب اینه که عددی هم توی حسابم نیست چون هفته پیش رفتم دکتر( ها) و جینگ جینگ. امروز هم در یک حرکت انتحاری ضدآفتاب گرون، یک ضدلک گرونتر و یک فوم شستشوی گرونترتر خریدم تا حسابم بفهمه رئیس کیه. گو ...
شب پنجشنبه و ظهر جمعه، در دو نوبت؛ برای لیلا تولد گرفتیم. یه بار با حضور خانواده من. و یه بار با حضور خانواده همسر. میخواستیم یکی باشه ولی نشد چون زمان آزاد خانوادههامون، با هم جفت و جور نمیشد. ضمن اینکه مدت طولانیای بود خانواده همسرم رو دعوت نکرده بودیم! (شاید ۹ ماه پیش بود!) مهمونی ظهر برای ...
اصلا نمیدونم باید چه احساسی داشته باشم حتی با اینکه مستقیما بهم گفتی. و میگی. یه جورایی بعد از اون شب، یا شاید هم صبحگاه؟ عادت کردم فقط ببینی تو چی میگی و همون رو انجام بدم. همهی جنگ و تلاشی که درونم بود از من فرار کرد. انگار هوای توی بادکنک باشه. به نظرم دلیل خاص دیگهای برای زنده موندن واسهم ...
چن شبی خونه چ خوابیدم. قایمکی طوری رفت و آمد کردم که مادرش نفهمه اونجام. دلم نمیخواد باهم وارد تنش بشیم. دوری و دوستی. از طرفی هم دلم نمیخواد در معرض قضاوت قرار بگیرم. صبح برگشتم خونه خودمون. اول سردر خفیفی داشنم که هی شدیدتر شد. دو سه ساعت خوابیدم به این امید که بهتر شم اما وقتی بیدارشدم شدیدتر شد ...
نیلوفر توی کامنتا مسخره بازی در اورد سر بارداری من. منم یادم اومد تعریف نکردم توی سن ۲۶ سالگی و اوج سینگلی با چه شادی رفتم ازمایش دادم. حالا کامنتای پست قبل دریغ از این که درست پست رو خونده باشن، یا دارن برام آرزوی بارداری میکنن یا خیر و برکت. د بیا نیلوفر پاسخگو باش. بیا ...
دیگه هیچ وقت برای پرسیدن احوال دوستانم لحظهای تعلل نمیکنم. دیگه اسیر این فکر که مزاحمشون هستم، نمیشم. دیگه به این راحتی نمیذارم کمرنگ بشن و از یاد برن. دیگه رفاقتیهایی رو که سالها طول کشیده تا ساخته بشه رو به حال خودشون رها نمیکنم. دوستان خوب ثروت زندگی هر آدمه. و من نباید با غفلت و تنبلی خودم ر ...
یادم رفت تعریف کنم، دوشنبه که از اداره برگشتم سر راه رفتم آزمایش بارداری دادم. فاکینگ بارداری. چون که متخصص زنان و زایمان تنها در صورتی دارو مینویسه که مطمئن باشه بچهای در کار نیست. منم خجستهوارانه رفتم آزمایش بارداری دادم. خندهم هم گرفته بود که خدایا آخرین باری که من یک نر دیدم اردیبهشت بود این ...