امروز دوست جدیدی رو برای اولین بار میدیدم. در چنین شرایطی همیشه برام مهمه بدونم طرف چقدر دربارهی خودش میدونه! چی مسیری طی کرده تا رسیده به اینجایی که الان هست و چرا اصلا چنین مسیری رو انتخاب کرده، در مجموع داستان آدمها رو دوست […] ...
بسم الله مرخصی تمام شد رفت اما دل من با همسر صاف نشده و همچنین دل همسر با من... اصن دلم نمیخواد ببینمش یا باش حرف بزنم چون دوباره با باباش نشست برخاست کرده برگشته تنظیمات کارخانه همون تنظیماتی که میگه هرچی زنت گفت بگو نه. حرف مرد یکیه و مرد رئیسه البته منم برگشتم تنظیمات کارخانه یادم نمیاد چجوری این ...
وارد یک مطب فسقلی در طبقه پنجم یک برج قدیمی شدم و به این فکر کردم که دکتر قرار است بعد از دیدن جواب آزمایشات و سونوگرافی چه بگوید .. منشی محجبه سن بالایی با مهربانی برایم تکمیل پرونده کرد و من خودم را بین چند خانوم که به فاصله خیلی کم خودشان را آنجا چپانده بودن چپاندم ... خانومی که رو به رویم نشسته ...
بسم الله من یه روز تو خونه تنها باشم نشخوار ذهنی ترس از مرگ عزیزان میاد سراغم کاش پدر و مادرها عمرشون طولانی باشه و با عزت و سلامتی زندگی کنند سالهای سال... کاش همه کسی رو داشته باشند که منتظرشون بمونه در رو براشون باز کنه از وقتی میرن مدرسه تا وقتی بزرگتر میشن اگر پسرن میرن سربازی ، یا میرن دانشگا ...
گفت من یه چیز خطرناک همراهمه!! گفتم چی؟ گفت خیلی خطرناکه گفتم نکنه مواد همراه داری؟ گفت نه بیشتر خطرناکه گفتم چاقو؟ گفت نه گفتم تفنگ داری؟ گفت نه، ولی تو هم دوسش داری و لمسش کردی من🧐من اصلا چیزای خطرناک رو دوس ندارم.. گفتم بگو چیه دیگه منکه عقلم قد نمی ده دیگه گفت پوکه انواع تیر دار گفتم خب به چه در ...
یک پیرمرد که خیلی مهربان به نظر می رسید و از روزی که من وارد این مجموعه شده ام هی می رود و هی می آید امروز پیش من به گریه افتاد و واقعا اشک ریخت و خواهش کرد من کارش را انجام دهم.کارش مشکل قانونی داشت و نمی شد انجام داد. اما من به شدت منقلب شدم و می رفت که فشارم بیفتد.خوشبختانه پیرمرد قبل از افت فشار ...
قلعه مثل همیشه طوفانی بود. وقتی هوا طوفانی میشه برق میره و تنها نور، نور شمعها و مشعلهاس و بعضی وقتا رعد و برقی میزنه و برای نیم ثانیه نورش میوفته روی علی. علی میخ شده رو صندلی. هیولا کیوی پوست میکنه و داره تلویزیون تماشا میکنه. شاه سیاه درگیر حساب و کتابا و دخل و خرج هاست. بانوی قرمز پوش جدیدا رف ...
خیلی یهویی ایمان باهام تماس گرفت و گفت امروز میخواد بیاد پیشم، وقتی رسیدم شرکت بهش آدرس دادم و اونم یک ساعت بعد رسید، هیچ برنامه مشخصی نداشتیم، یکم دربارهی کارها و روندشون حرف زدیم، بقیهاش هم داشتیم روی ایدهی ایمان کار میکردیم، ایده جالبی […] ...
صبح داداش ناراحت بود که با لباس اتو نشده باید برم سرکار.. منم بش گفتم بهت گفته بودم اتو خوب کار نمی کنه پشت گوش انداختی.. عصبانی طور لباسشو پوشید و اتو هم برداشت ببره تعمیر کنن.. ظهر اومده میگه ببین درست شده امتحانش کن.. زدم برق دیدم دکمه بخارش که کار نمی کنه تاره داغ که شد آب داخلش ریخت رو پام و سو ...
مدتهاست برا پست هام عنوان نمیزارم که فقط دوستای ،قدیمی بخونند : ۱-واقعا دل به دل راه داره دقیقا سه شب پیش بود توی بالکن خونمون به آسمون نگاه میکردم و یه لحظه دلم واسه کامنتهای عزیزی تنگ شده بود که واقعا برام انسان بسیار ارزشمندی هست و از ته دلم برا سلامتي و حال خوبش دعا کردم وخیلی دلم میخواست از حال ...