کلیک این همون انیمیشنی هست که چند پست قبل بهش اشاره کردم. چند بار ببینش.. اگه بعد دینش حالت یه جوری شد شک نکن تو این زمینه آسیب دیدی. شما یادتون نمیاد زمان ما جلو بچه ها بشقاب نمی ذاشتن که میوه برداره فقط به بزرگترا تعارف می کردن خداروشکر اون روز ها و اون تفکرات سمی داره می گذره. ...
دمنوش پوست انار اینجاست و کنار شوفاژ نشستم درحالیکه کاردستی گل ِچرخان حرارتی_ کاردستی مدرسه دخترک_ از دیروز روش داره میچرخه. چندبار چرخیده از دیروز؟ .. هزاران بار... چرخشش جلوی چشممه و حسش میکنم اما دقیقا خودمونم همیشه درحال چرخشیم.. درحال سپری کردن روزهایی که نمیدونیم چقدر ازش باقیمونده... گاهی ...
جین گودال نخستی شناس مشهور در یکی از مصاحبه هایش توصیه می کرد طبیعت را باید یکپارچه دوست داشت و آگاهی داشت که همانقدر پروانه برای طبیعت مهم است مگس هم مهم است و باید مگس را هم دوست داشت. عرض شود که با تمام احترامی که برای خانم جین و حرف هایش قائل هستم باید بگویم از مگس ها متنفرم و از خرمگس ها متنفر ...
شکر خدا برف و باران را دیدیم سیگار نکشیدم 😐😏 به جاش وان را پر اب کردم برای گلها اب یک ماه را تامین کردم 🤗😎 رفتیم پیاده روی قشنگ و عالی بود بازهم هزارمرتبه شکر خدا الحمدالله رب العالمین رفتم به زمان های قدیم با برف و شیره انگور مزه اش بی نظیره ______ محیط کار یه جورایی بود این هفته مث هجوم خناسان و ت ...
صبح که بیدار شدم، رفتم دست و صورتمو بشورم، آب سرد رو که پاشیدم رو صورتم، رفتم دست بکشم، دستم از پیشونی که رسید به بینی یه آخ بلند گفتم! و تازه یادم اومد دیشب چی شده بود. با هیولا دعوام شد. هی میگفت هنوز دوستش داری! هی میگفت هنوز امید داری برگرده! آخرش کفری شدم از دستش داد زدم گفتم عه خفه شو دیگه! هی ...
بسم الله این ده دقیقه رو نمیخوام فراموش کنم: بهم گفت بدو تو حیاط گفتم لابد یه دسته کلی به آب دادم میخواد نتیجه رو ببینم... رفتم تو حیاط رو به روش ایستادم..گفتم چیشده؟؟؟ سرمو بالا گرفت، گفت آسمون رو نگاه وااای آسمون پر از ستاره...آسمون شفاف شفاف ..انقد ستاره ها زیاد بودن و نزدیک که احساس میکردم تو ک ...
خب اینم از آخرین هفتهی پاییز ۱۴۰۴، باحال بود، چالشهای جالبی داشت، انگار کمی مسیر زندگیم عوض شد. واقعا فکر نمیکردم مجبور بشم شغلم رو عوض کنم، فکر نمیکردم این کار جدید رو قبول کنم، فکر نمیکردم در طول مسیر قدم در این راه جدید […] ...
باورم نمیشه ولی دارم در مورد خانواده شوهر مینویسم این اخر هفته اومده بودن خونه ما چند روزی اینجا بودن امروز رفتن و من باورم نمیشه چقدر انرژیم تموم شده یعنی در حدی ک تا ی هفته نیاز دارم تنها باشم کاملا تنها من واقعا حال و حوصله مهمون ندارم اونم کسایی ک باهاشون کاملا معذبم و راحت نیستم الان انرژی حضور ...
هوا برخلاف دیشب نیمه افتابی شده وبارون فعلا بند اومده عمو اینا یادشون اومده که بیان خونه ما دوتا از عمو ها اومدن داداش + بابا نشستن بحث سیاسی می کنن😂 خونه رو گذاشتن رو سرشون ظهر دیگه پاشین برین خونه هاتون سردرد گرفتم عه 😒 ...
بسم الله تو این بارندگی شدید به همسر زنگ زدن بره سرکار... احتمالا درخت مرختی افتاده زمین نشست کرده یا هرچیزی باید برن راه رو باز کنند حالا مگه من میتونم چشامو روهم بزارم تا همسر برنگشته؟؟ حوله بدست نشستم پشت در اتاق صدای موتور میشنوم میپرم جلوی در که اگر خودشه زودی در رو براش باز کنم و موهاشو خشک کن ...