بهم گفتن بری خونه جدید و ازشون فاصله بگیری، خیلی چیزا عوض میشه و از اینجا خوشت میاد... رفتیم خونه جدید و هیچی عوض نشد... گفتن بچهدار بشی سرگرم بچه میشی مجبور میشی به خاطر بچه از خونه بزنی بیرون و میبینی شهر بدی نیست خیلی داره پیشرفت میکنه و امکانات داره، بچهدار شدم و هیچی بهتر که نشد هیچ، بدتر ه ...
سازا تصمیم گرفته بود امروز بیاید اینجا و میرزا قاسمی درست کند.به همین خاطر دیشب پیامک فرستاد که: - از اقلام زیر کدام را داری؟ - تخم مرغ - گوجه فرنگی - بادمجان - پیاز جواب دادم: - تخم مرغ بعد امروز ساعت ده و نیم زنگ زد و بجای سلام و علیک گفت: - ببخشید صحرای آفریقا؟ - بله بفرمایید - ببین می دونم نون د ...
سه شنبه امتحان شیمی دادم و از اون روز هیچی نخوندم چهارشنبه امتحان زیست دارم امشب دیگه این حس لعنتی بی انگیزگی و بی حوصلگی رو گذاشتم کنار و یه پارت از ویدئو زیستمو دیدم شروع خوبی بود این روزها مدام سرم درد میکنه و مدام خوابم میاد امروز صبح هشت و نیم بیدار شدم و کاری هم نکردم به جز همون یکم زیست خوندن ...
ناراحت بود ازم اما نه زیاد. اندازه تیرگیِ آبیِ ناخنهاش. توی بالکن پاهامو به سمت خیابون 15 خرداد رها کرده بودم. داشتم پلیسا رو نگاه میکردم و نفسهای سردترین شبِ هفته رو میخوردم. با اشتها! انگار دیگه فردا قرار نیست نفسی باشه! گفت "نمیخوای بس کنی؟ نمیخوای پاشی؟" سرم به سمت پایین خم شد و ارتفاع رو چک ک ...
بسم الله چه دنیای ترسناکی شده خوابیدم بیدار شدم ونزوئلا رد زدن رئیس جمهورش رو بردن کشورشون رو استعمار کردن... ترسناکه..اما چیزی که برای ایران میخوان همینه ، تجزیه، استعمار..!.راستش جون خودم و عزیزانم مهمه..عمرم با ارزشه...کشورم خاکم عزیزه.... اما دلم بیشتر از این گرفته دنیا با چه سرعتی داره به سم ...
چند وقتی بود که پسرعمهی دلبر اومده تهران و بیمارستان بستری بود، البته ما دقیق نمیدونستیم چه مریضی داشته. یکی دو روز پیش که اومدم خونه دلبر گفت تولدش هست، منم گفتم بهتره بریم بهش سر بزنیم، ولی گویا حالش خیلی مساعد نبود و مامان […] ...
مامان دو سری مهمون تماس گرفتن و گفتن میان دیدن من و میمچه مامان، تو نیستی که خونه ام رو دسته گل کنی خونه ام بهم ریخته مامان قشنگم نمیتونم هم به میم برسم، هم به خونه،هم از مهمون ها پذیرایی کنم حتی به خودم هم نمیتونم درست برسم مامان هزار تا غذا بود که میخواستم یادم بدی اقدامی نکردم چون فکر میکردم کلی ...
دلم میخواست تصمیم گیری برای وسایل و خونه ی مامان بابا رو به بعدتر موکول کنم خیلی بعدتر اما واقعیت اینه که پدربزرگ اوضاعش خیلی بده و معلوم نیست تا کی زنده بمونه و اگر فوت کنه، چون یکی از وراثش ایران نیست، از نظر قانونی به مشکل میخوریم یعنی تا وقتیکه زنده است باید قال قضیه کنده شه و خود این هم از بدش ...
الان داشتم رزوممو اپدیت میکردم بعد فرستادم برای چت جی پی تی که کم و کسریشو درست کنه ... بهم گفت باتوجه سنت خوب پیش رفت کردی و تونستی خودتو ارتقا بدی :) ی جون به جونام اضافه کرد :)) من فقط یه من بیشعور و قضاوتگر دارم که نمیزاره ببینم چجوری دارم پیشرفت میکنم همش میزنه تو سرم که تو هیچی نیستی تو هیچکار ...
بسیار غمگینم و دل گرفته .... ...