سه شنبه امتحان شیمی دادم و از اون روز هیچی نخوندم چهارشنبه امتحان زیست دارم امشب دیگه این حس لعنتی بی انگیزگی و بی حوصلگی رو گذاشتم کنار و یه پارت از ویدئو زیستمو دیدم شروع خوبی بود این روزها مدام سرم درد میکنه و مدام خوابم میاد امروز صبح هشت و نیم بیدار شدم و کاری هم نکردم به جز همون یکم زیست خوندن ...
ناراحت بود ازم اما نه زیاد. اندازه تیرگیِ آبیِ ناخنهاش. توی بالکن پاهامو به سمت خیابون 15 خرداد رها کرده بودم. داشتم پلیسا رو نگاه میکردم و نفسهای سردترین شبِ هفته رو میخوردم. با اشتها! انگار دیگه فردا قرار نیست نفسی باشه! گفت "نمیخوای بس کنی؟ نمیخوای پاشی؟" سرم به سمت پایین خم شد و ارتفاع رو چک ک ...
بسم الله چه دنیای ترسناکی شده خوابیدم بیدار شدم ونزوئلا رد زدن رئیس جمهورش رو بردن کشورشون رو استعمار کردن... ترسناکه..اما چیزی که برای ایران میخوان همینه ، تجزیه، استعمار..!.راستش جون خودم و عزیزانم مهمه..عمرم با ارزشه...کشورم خاکم عزیزه.... اما دلم بیشتر از این گرفته دنیا با چه سرعتی داره به سم ...
چند وقتی بود که پسرعمهی دلبر اومده تهران و بیمارستان بستری بود، البته ما دقیق نمیدونستیم چه مریضی داشته. یکی دو روز پیش که اومدم خونه دلبر گفت تولدش هست، منم گفتم بهتره بریم بهش سر بزنیم، ولی گویا حالش خیلی مساعد نبود و مامان […] ...
مامان دو سری مهمون تماس گرفتن و گفتن میان دیدن من و میمچه مامان، تو نیستی که خونه ام رو دسته گل کنی خونه ام بهم ریخته مامان قشنگم نمیتونم هم به میم برسم، هم به خونه،هم از مهمون ها پذیرایی کنم حتی به خودم هم نمیتونم درست برسم مامان هزار تا غذا بود که میخواستم یادم بدی اقدامی نکردم چون فکر میکردم کلی ...
دلم میخواست تصمیم گیری برای وسایل و خونه ی مامان بابا رو به بعدتر موکول کنم خیلی بعدتر اما واقعیت اینه که پدربزرگ اوضاعش خیلی بده و معلوم نیست تا کی زنده بمونه و اگر فوت کنه، چون یکی از وراثش ایران نیست، از نظر قانونی به مشکل میخوریم یعنی تا وقتیکه زنده است باید قال قضیه کنده شه و خود این هم از بدش ...
الان داشتم رزوممو اپدیت میکردم بعد فرستادم برای چت جی پی تی که کم و کسریشو درست کنه ... بهم گفت باتوجه سنت خوب پیش رفت کردی و تونستی خودتو ارتقا بدی :) ی جون به جونام اضافه کرد :)) من فقط یه من بیشعور و قضاوتگر دارم که نمیزاره ببینم چجوری دارم پیشرفت میکنم همش میزنه تو سرم که تو هیچی نیستی تو هیچکار ...
بسیار غمگینم و دل گرفته .... ...
رفتنِ ما اتفاقِ ناگوارِ کوچکی ست باز میگردیم روزی، روزگار کوچکی ست میگذاری گاه دور از تو جهان را حس کنم لطف یا قهر است این؟! دورم حصار کوچکی ست با مرور دوستیهایم به من اثبات شد هر که جز تو دوستم شد، دوستدار کوچکی ست در تو من دنبال چیزی ماورای شهرتم شاعرت بودن برایم افتخار کوچکی ست من برای عشق می ...
هشدار: داستان فیلم صراط لو می رود. 1. چهارشنبه هفته گذشته فیلم sirat( صراط 2025) را دیدم و حسابی از آن خوشم آمد.چند نفر بودند که از دردسرهای هولناک زیادی گذشتند و یهو خودشان را در میدان مین یافتند و یکی پس از دیگری منفجر می شدند.اما، یکی از آنها به سلامت از میدان رد شد.یکی از دو نقر دیگری که هنوز در ...