داداش کوچیک داشتن حس خیلی خوبی داره ، مخصوصا وقتی تو سن بلوغ باشه ، قد و هیکلش دو برابر تو شده باشه ، هی حساسیت های الکی این دوران رو داشته باشه ، مثلا خیلی خجالت بکشه ، خیلی زودرنج و پرخاشگر باشه.. نیما الان تو این وضعیته و منو خیلی یاد دوران بلوغ خودم میندازه ، ولی خیلی پسر بامزه ایه و برعکس من خی ...
از آخرین پست سه ماهی میگذره. میخوام بدون فکر و موضوع خاصی بنویسم. مثلا اینکه من دوست دارم همه چیز رو ثبت کنم، تو گالری، فایلهای ورد، کانال و اینجا. بعد گاهی میگم کاش یه هوش مصنوعی بود هر چی مستندات دارم بهش میدادم و مثلا میگفت هایلایتهای ۱۴۰۳ واسه تو این موارد بود. بعد ازش میپرسیدم افکارم نس ...
حال وهوای نوشتن نداشتم اما گفتم بیام بنویسم واسه دخترهای مجازی خوش قلبم که مرتب حالم رو میپرسند الهی حال دلتون خوب و زندگی تون پر از اتفاقهای قشنگ باشه. نوبت دکتر داشتم دکتر ام ار ای که دید گفت واقعا برا خودته ؟گفتم آره نسخه اش خودتون نوشتید و ارجاع داد به دو تا اساتید دانشگاه گفت باید اونها واسه د ...
اوایل اسفند یک ساک بزرگ پلاستیکی را گذاشتم روی میز نهار خوری تا هر آنچه در این خانه اضافه است و تق است و لق است را اول بندازم داخل آن ساک و بعد که کاملا مطمئن شدم هیچ چیز به دردنخوری باقی نمانده است، ساک را ببندم و بگذارم توی سطل آشغال سر کوچه. امشب ساک پر شد در حالیکه من کل خانه را بازرسی نکرده ام ...
یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم اونجایی بود که پول جمع کرده بودم ماشین بخرم زمانی که پراید هفت هشت تومن بود اما مامان بابام گفتن نه ماشین همیشه میتونی بخری بیا بجاش یه چی دیگه بخر ، و البته که اونموقع جوون تر بودم و پر انرژی تر و نداشتن ماشین خیلی اذیتم نمیکرد ، الان مث سگ پشیمونم و میگم کااااش اونم ...
یکی از نکته های جالب مجلس روضه، حجم خنده ای است که از بعد تمام شدن آن و روشن شدن لامپ ها روی لب ها می نشیند... همه با هم خوش و بش میکنند، حال همدیگر را می پرسند و رفاقت های تازه را طرح می ریزند... کجا می توان این همه صمیمیت و دوستی یافت، غیر از مسجد؟ غیر از هیئت؟ ...
امروز بعد از جلسات روز یکشنبه با مسعود رفتیم ارگ قدم زدیم و در یکی از کافههای اونجا نشستیم و دربارهی کارهایی که قراره در آینده انجام بدیم و طرز فکر و بینشی که نسبت به اونها داریم کلی گپ زدیم. من این جلسات رو […] ...
سالها پیش یک سریال ژاپنی پخش می شد که طبق معمول بین دو گروه جنگ بود و گاهی از طرف یکی از گروها یک نامه برای گروه مقابل فرستاده می شود و یهو می دیدی در یک شب ظلمات و بارانی یک اسب با سوار خسته اش نامه ای را به حاکم بزرگ می رساند و معمولا با نامه رسان خوب رفتار می شد.یعنی کشته نمی شد.اما،یک بار کشته ه ...
دوباره شده به یک جایی فکر کنین که فقط جای وبلاگها و وبلاگنویسها باشه؟ جایی که تا میتونین توی وبلاگستان غرق بشین و از خوندن و پیدا کردن وبلاگهای جدید لذت ببرین؟ من بیشتر اوقات به این موضوعات فکر میکنم. به نظرم هیچ چیزی نتونست جای وبلاگ و وبلاگنویسی رو بگیره. شما عکسها و کلیپهای جذابی توی اینست ...
بسم الله الرحمن الرحیم درست بعد از نوشتن پست دیشب وقتی در لپ تاپ را بستم و هنوز روی صندلی نشسته بودم، حس مرموز و خوشایندی دوید زیر پوستم حس مرموز و خوشایندی دوید زیر پوستم حس مرموز و خوشایندی دوید زیر پوستم و همینطور هی می دویــــــد زیر پوستم هی روش تمرکز می کردم تا بلکه بفهمم از کجا آمده و چیست ...