بعد از مدت ها از لای کتابا اومدم بیرون و یه پروژه زدم و اومدم اینجا تا با شما به اشتراک بزارمش... ...
بچهها میشه اگر خودتون به تازگی آزمون تافل دادهید (ترجیحا همین یکی دو سال اخیر، هرچی جدیدتر بهتر) یا کسی رو میشناسید که داده باشه، به من یه پیام بدید؟ چند تا سوال داشتم. ...
بخواب، یه کم بیشتر. وسطش چشمهات رو نیمهباز کن، وای، داری میمیری! ولی آخه چرا؟ خودت هم نمیدونی، ولی این حس... این حس زیادی عجیبه. لبخند بزن و دوباره چشمهات رو ببند. نشونهش همینه گمونم، وقتهایی که واقعیتره ساکتتر هم میشی. ته دلت به نامههای نوشتهنشده فکر میکنی و زیر لب میگی: گور باباش. ول ...
یه سایتی بهتون میگم که در کمال تعجب فیلتر نیست و بسیار هم جالب و جذابه! هر چیزی توش پیدا میشه.. عکسهای رندوم متن های رندوم پی دی اف رندوم و و و.. رندوم ترین سایتی که میتونید موقعی که از تکراری های پینترست خسته شدید بهش پناه ببرید.. نه سرچ درست حسابی داره نه الگوریتم خاص و عجیب در ساده ترین شکل ممکن ...
صدا کن مرا، صدای تو خوب است. صدای تو سبزینهی آن گیاه عجیبی است، که در انتهای صمیمیت حزن میروید. در ابعاد این عصر خاموش، من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم، بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است، و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمیکرد. سهراب سپهری دارم به حبس کردن کلمات ...
_ الان این لبخند چی بود؟ _ مهربونی. تازه دوزاریم افتاد. مهربونی. این چیزیه که بهش میگی. اون بار که دستم رو گرفتی هم گفتی که از روی مهربونی بوده. اون بار که بغلم کردی، اون بار که... راست میگی. چه لزومی داره اصلا. چرا کسی باید بدونه که یه روز وسط جنگل از روی مهربونی بهم خندیدی؟ چرا کسی باید بدونه ک ...
تا حالا می دونستید واقعا که خط اول و دوم گون میگه؟ و خط سه و چار و پنج را نسیم؟ ۶ و ۷ و ۸ دوباره گون می پرسه! و دوباره ۹ و ۱۰ را نسیم؟ من خودم نمی دونستم تا اینکه تابستون اتفاقی متوجهش شدم. بعد مثلا ۱۰ سال که تو فارسی دبیرستان بود. هیچ وقت اینقد پر از اراجیف نبودم :( از سوتی دادنم بدم میاد ولی هر د ...
اقا ما یه زمانی بچه سال بودیم و گفتیم میخوایم خودمون مستقل از مامان بریم یه جای دیگه سر کار و از قضا رفتم و چقدررر اونجا اذیتم کردن و چقدر گریه کردم و مامان گفت اخه دختره بیا اینجا. انقدر طرحی های اینجا اوکین و هواشونو دارن. تو اسکل مسکلی چیزی هستی که رفتی اونجا؛ اون مرده شور خونه.خلاصه که انقدر اون ...
ما با الگوها زندگی کردن را یاد میگیریم و با الگوها به زندگی ادامه میدیم. اولین الگوی ما پدر و مادر و خانوادهی ما هستن. وقتی که به دنیا میایم و چشمانمان را باز میکنیم، به دنبال الگوها میگردیم که آنها را تکرار کنیم. مثلا خانواده تکرار میکنند که بگو بابا، بگو مامان و ما قبول میکنیم و میگیم «باب ...
مامان از بیرون که اومد، انگار همچین چیزی رو باورش نمیشه گفت: «تو هنوز خوابی؟ پا شو ببینم. هر وقت میآم تو این اتاق، یا خوابی یا دراز کشیدهی!» جواب ندادم. سرم رو بیشتر زیر پتو فرو کردم. دیشب فاطمه گفت: «تو تمرین کردی؟ ارائهت چند دقیقه شد؟» جواب دادم: «من تصمیم گرفتم فردا پاور رو درست کنم و بر ...