بعدازظهری رفتم مطب #دکتر_روان_شناس_خانم_مریم_ت در مورد اتفاقات و ماجرای‌های #دکتر_روان_شناس_شهرام_حیم کلا ۵ دقیقه هم گمونم نشد پاشدم خداحافظی کردم و اومدم بیرون ۸۲۰ هزار تومن پول داده‌ام تا من باشم که درست و حسابی دور برای تراپی و روان‌پزشکی این‌جور چیزها‌رو خط بکشم یا بشاشم. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بهم می‌گه: «امیدوارم کرگدنه برنگشته باشه. تازه داشتی یه کم بهتر می‌شدی.» می‌خندم. برگشته دوست قشنگ من، برگشته. صبح‌ها پاش رو روی سینه‌م می‌ذاره و اجازه نمی‌ده بلند شم، شب‌ها شاخش تو سر و صورتم و مزاحممه و اجازه نمی‌ده بخوابم، گمونم دمش رو پیچیده دور گردنم که باز نفس کشیدن سخت شده. خاکستری‌ش این‌قدر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

  متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False"> ( ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

از بیرون فرقی نمی‌کنه، ولی تلخی زیر زبونم با هرچیزی که می‌بینم و می‌خونم و می‌شنوم بیشتر می‌شه. از حرف زدن درباره قلب‌ها خسته شده‌م. به خودم می‌گم که این چیزها رو قرار نیست یادم بره، که تمام مدت که پات روی گلوم بود داشتی با فریاد دم از تنفس می‌زدی. ولی بعید می‌دونم. حتی اگر یادم نره هم می‌بخشم. خیلی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیروز بالاخره جنگل نروژی رو شروع کردم. همون اوایل، راوی گفت: «به همین دلیل این کتاب را می‌نویسم. تا فکر کنم. تا بفهمم. از قضای روزگار مرا این‌طوری ساخته‌اند. برای درک کامل هرچیز ناچارم آن‌ها را بنویسم.» یاد اون روز افتادم که ازم پرسید اصلا چه لزومی داره که آدم بعضی چیزها رو برای بقیه تعریف کنه و من ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خیلی از مواقع ما به دنبال چیزی هستیم که بیشتر در موردش شنیدیم تا اینکه حتی اصولش رو فهمیده باشیم. منظورم این نیست که باید در مورد یک موضوع همه چیز را بدانیم تا در موردش صحبت کنیم، اما در حدی که بفهمیم واقعا چی هست و داره چی میگه. مثلا یک دوستی بود که هر موقع فوتبال می‌دیدیم و حمله‌ای صورت می‌گرفت و ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

موقعی که طرحم شروع شد رفتم بیمارستان کوفتی و اونجا تنها طرحی بخش بودم و خیلی اذیتم کردن و هیچ دوستی هم نداشتپ جز خانم میانسالی که با مردی ازدواج کرده بود که تازگی متوجه خیانتش شده بود و به شدن توی افسردگی به سر میبرد.بیمارستان بعدی که همونجایی بود که مامان کار میکرد و من عملا دختر همکارشون به حساب م ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بالاخره بعد مدتها یه صفایی به دلمون دادیم.. دلم تنگ شده بود واسه نقاشی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

اگر خوابگاه و دانشگاه رو از بیخ در نظر نگیریم، از ۲۱ سال زندگی‌م، هشت سالش رو توی سه شهر و چهار خونه‌ی متفاوت زندگی کرده‌م. باقی‌ش همه‌ش توی همین شهر سپری شده و به جز یکی دو سال، همه‌ش توی یه خونه‌ی واحد. خونه‌ای که مامان‌جون‌این‌ها طبقه بالاش و برای چند سال، دایی‌این‌ها طبقه پایینش زندگی می‌کردن. خ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

مدتیه که دارم آثار شهید مطهری رو مطالعه می‌کنم. روش پیشروی من بر اساس طبقه‌بندی موضوعیه و فعلاً در اولین مرحله یعنی سیره بزرگان و اولیای خدا هستم. امروز وقتی داشتم مطلبی از وبلاگ «می‌نویسم از خودم» رو میخوندم، یاد داستانی از کتاب داستان راستان افتادم؛ حکایت دو همکار صمیمی که با هم اختلافات عقیدتی عم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید