ronahi.blogix.ir ...
فکر میکردم اگر پست آخری که گذاشتم رو پاک کنم ممکنه بیان تموم نشه. از این خیالهای کودکانه. اما میشه. بیان هم مثل همهی چیزهای دیگه تموم میشه. یک روزی اوایل نوجوونیت اینجا اولین پستت رو مینویسی و چند سال بعدش باید آخرین پستت رو بنویسی. اما بیان فقط خلاصه نمیشه توی نوشتن چندتا پست اینجا. به من ا ...
اینکه با نبودن بیان دیگه هیچوقت وبلاگنویس نخواهم بود غمانگیزه. همیشه از اینجا بابت دوستیهایی که بهم داده ممنونم و جای خالیش توی قلبم میمونه و با چیزی پر نمیشه. اگر جای دیگهای مینویسید آدرسی از خودتون برام بذارید (اون گوشه، بخش نامهرسون) یا اگر هنوز میخواهید من رو بخونید یه نقطه توی کامنت ...
جوری که اینبار شکستم، جوری که اینبار شکستم اگر زنده بمونم هیچوقت فراموش نمیکنم، هیچوقت آدم قبلی نمیشم. نوشته: «قلبم میشکنه، قلبم میشکنه، یادم افتاد دوباره، قلبم میشکنه، اینکه روزی زمین رو ترک میکنم قلبم رو میشکنه!» قلبم میشکنه. ...
خودم رو از درد مچاله میکنم و زل میزنم به کلمات توی صفحهی گوشی. تندتند میخونمشون و غصهی دختربچههای توی داستان رو با غصههای خودم قورت میدم. دیشب گفته بودم دیگه از چپوندن خودم توی قصهها خسته شدم. شاید روزی یه دونه کتاب رو دارم تموم میکنم. که نفهمم؟ که گم بشم؟ نمیشه. این یکی که تموم بشه د ...
«همیشه نمیتوانی از چیزهای شکستنی محافظت کنی؛ قلبها و تخممرغها میشکنند، همهچیز تغییر میکند ولی تو ادامه میدهی. چون علم یعنی پرسیدن سوال و زندگی یعنی نترسیدن از جواب.» ...
آخرین روزی که دانشکده بودم خوب نبود. تمام اتفاقات بدی که میتونست توی یک روز بیوفته افتاده بود. یکی از کلاسهام رو رفتم و بقیهش به جز اتفاقات بدش که نود درصدش بود همینجوری توی دانشکده نشسته بودیم. یکجایی داشتم یه قسمتی از کتاب جدیدم که در مورد خاطرات یک دختربچه توی هیروشیما بود رو برای مهدیه میخ ...
قلبم آروم نمیگیره و باید بنویسم. اینکه وبلاگ هم تبدیل به یه چیزی شبیه کانال تلگرام شده از اون چیزهاست که خوشم نمیاد. اینجا نباید احساسات لحظهای بنویسم. اما خب. چند ماهی میشه که با تپش قلب زیاد میخوابم، بیدار میشم و زندگی میکنم. تپش قلب الکی نه. انگار هزارتا شهر توی سینهی من ویران شده، وسط هزا ...
پشت تلفن میپرسم هفتهی بیاینترنت خود را چطور گذراندی؟ مثل همیشه میگوید ببخشیدا و چهارتا فحشش را میدهد. فکر میکنم من هم دلم میخواهد همینطوری ناسزا بگویم و اعتراف میکنم که حتی بعضی وقتها به آدمهایی که راحت فحش میدهند غبطه میخورم. من از اولش انگار توی دهانم نچرخیده و هیچوقت هم قرار نیست ای ...
اون وقتی که من مدرسه میرفتم و آبلهمرغون گرفته بودم. امتحانهای خرداد بود. تو اومدی خونهی ما و برای من یک عالمه خوراکی آوردی. تو مهربون، خوب و سرحال بودی. تو میخندیدی. تو زنده بودی. زنده و مهربون. چرا فکر نکردم یه روزی میرسه که نیستی؟ البته هنوز هم مهربونی. فقط زنده نیستی. چقدر دلم برات تنگ شده ...