مدام فکر میکنم دوست دارم یکی سرش رو بذاره روی پام و من شروع کنم به تعریف کردن قصهی زندگیم. با این شروع کنم که جونم برات بگه که... و بگم و بگم و بگم. دوست دارم توی وبلاگم یک آدم شکستخوردهی واقعی باشم که قایمش نمیکنه و در موردش حرف میزنه. اگر آدم نتونه توی وبلاگش خودِ خودش باشه پس کجا میتونه ...
دلم برای وبلاگم تنگ شده. اما الان اینجا مینویسم چون هیچ جای دیگهای نمیتونم این چیزها رو بنویسم. به هر حال جایی که خونهی کلمات من از پونزده سالگیه باید این چیزها رو هم بدونه. سوارِ بیآرتیای هستم که ولیعصر رو میره بالا و این گذرِ مورد علاقهم توی این شهره. امروز توی برف راه رفتم، بین آدمها د ...
وبلاگ کوچولوی عزیزم هر جای دیگه هم بنویسم باز هم برمیگردم اینجا چون که امنترین جا برای نوشتن اینجاست. چون که اولینبار وقتی پونزده سالم بود اینجا برای آدمهای دیگه نوشتم و از اون به بعد عادت کردم برای کسی بنویسم به جای دفتر خودم. بله وبلاگ کوچولوی عزیزم، هر طور که بشه باز هم برمیگردم، زیر طاق آسم ...
چند روز پیش برای کسی نوشته بودم من به آسانی از چیزها نمیگذرم. از آدمها هم. این شاید چیز خوبی نباشد. حالا دو هفته است که آتشبس شده اما من هنوز به جنگ فکر میکنم، در مورد جنگ روایت میخوانم، گوش میدهم و شبها خوابش را میبینم. انگار مغزم نمیخواهد تمامش کند. امروز هم داشتم همین کار را میکردم. موق ...
دوست دارم یه چیزی بنویسم. یعنی مدام کلمهها رو توی ذهنم میچرخونم و اونقدری زیادن که نمیدونم چطوری بنویسمشون. وقتی کلمهها زیاد میشن اونقدر توی مغزم وول میخورن که احساس میکنم اگر الان ننویسم یه عالمه کلمه رو بالا میارم. تا حالا کلی اینجا نوشتم که من چقدر وبلاگ خوندن رو دوست دارم. شیفتهی این ...
یک هفته میگذره. از اون جمعهی ترسناک هفتهی قبل و بعدش که زندگی خاکستری و خاکستریتر و حالا تاریک شده. آخر شب در مورد انجمن برای بچهها ویس گرفتم، آلارم گذاشتم صبح زود بیدار بشم و برم کتابخونه مرکزی درس بخونم. قرار بود اولین جلسهی انجمن اون روز باشه. میخواستم دوستم رو ببینم. باید تاریخ ادبیات و ...
من همیشه به وبلاگ برمیگردم. فرقی نمیکنه یه نوجوون پونزده ساله باشم که بیام از روزهای مدرسه و خوشحالیهای کوچیکم تعریف کنم یا یه جوون بیست ساله که هنوز هم بین بزرگسالها نمیدونه دقیقاً با زندگیش چیکار کنه اما باز هم دلش میخواد از خوشحالیهای کوچیک زندگی برای آدمها بنویسه. هنوز هم برای آدمهایی ک ...
یک. به قول آقای حافظ «اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت/ باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود.» لبخند اول امسال برای همهی لحظات به سر رفته با دوستهاست. روزهای بهار و خیابونها و محلهها رو کشف کردن، آغوشهای طولانی بعد از ماهها دوری، چایی خوردن دم کتابخونه مرکزی و قصه خوندن با همدیگه، تمام عکسه ...