در زندگیام همیشه منزوی بودهام و از آدمها فراری. هر نقطه از جهان که باشم ناخودآگاه چشمانم جای خلوتی مییابند و به آن سمت میروم. در دوران مدرسه دوستان زیادی نداشتهام، یعنی راستش را بخواهید هیچوقت در مدرسه اصلاً دوستی نداشتهام، شاید باورش برایتان سخت باشد اما این حقیقت است. در مدرسه بسیار کمحرف ...
نمی دانم چرا دوباره نوشتن را شروع کرده ام. شاید از ملی شدن نت باشد ولی ان موقعئی که اینترنت وصل بود هم، بدرد من منکه نمی خورد! انها که مرا می شناسند، می دانند. اینروزها نزدیک ترین چیزی که به دراگ دارم، همین نوشتن است. حالام ساعت ۱۱ و نیم شب است و «آسمان یکریز می بارد!». ...
نیاز دارم که ساکت باشم. تو خودم باشم. گوش ندم به اطرافم و حواسم فقط به کارم باشه. دوست دارم روی گوشام فیلتر بذارم، فقط صدای نسخه جدید تو سیستمه، نسخه آما ست؟ فلان دارو رو داریم؟ آموکسی و مترونیدازول باهم چقدر میشه و...» رو بشنوم، و فیلتر بذارم رو گلوم جز صدایی که کلماتش مترادف دارو و نسخهست از دهنم ...
bayan tools شادمهر عقیلیادامه میدمت دانلود موزیک رسیدیم به شب هفتم. همونطور که شب ششم لو دادم قراره برای امشب تنها آهنگ شادمهر داخل گوشیم بذارم. آهنگ من ادامه میدمت. شادمهر آهنگای عالی زیادی داره ولی من از هر خواننده معمولا فقط یکی دوتا آهنگ دارم. اینطوریاس که قرعه شادمهر فقط یه آهنگه. ش ...
"هیچ چیز مثل قبل نمیشه.." به مامان گفتم. دیشب، وقتی روی مبل، خیره به تلویزیون دراز کشیده بودم. شب قبلش مامان بزرگ روی مبل تکنفره نشسته بود و من روی زمین به پاهاش تکیه کرده بودم. از بالای سرم دستام رو دید و پرسید:«آیسان تو ناخن میخوری؟». چیزی نگفتم. من دیگه ۱۸ سالم نمیشه. احمقانهست که چقدر..از ای ...
فکر کنم حدود یک ساعت، خواب بودم. از اون خوابهای عمیق. داشتیم با آلما انیمیشن میدیدیم که چشمام سنگین شد گفتم من داره خوابم میبره، این قسمت تموم شد تو برو ریاضی بخون منم یکم ب خوا ب... دیگه چیزی یادم نمیاد :)) تا دختر همسایمون در زد، همون که دوست و همکلاسی آلماست. همون که هر وقت در بزنن قطعا ایشون ...
وقتی میرم خونهی پدری خیلی دوست دارم برای مصطفی هم یک کارهایی بکنم. این هفته به سرم زد بچهها رو با خودم ببرم سینما، البته به شرطی که فیلم خوبی هم در حال اکران باشه، اینطوری شد که چشمم خورد به این انیمیشن و دیدگاههایی […] ...
در خانه مان، موش دوانده کسی، یا شاید هم خودش دویده امده! حالا گیر اش نمی توانیم بیاندازیم. یاد قصهٔ ماهی سیاه کوچولی صمد بهرنگی افتادم که چقدر نثر آشغالی داشت و یک عده جوان که دانشاموختهٔ اکسفورد و سوربن و برکلی بودند و به ایران که برگشته بودند، آن قصه را شبها برای همدیگر دیکته می کردند و روزها، امو ...
یکی دو ماه می شود که تلویزیون را شکانده ام! توی هال، وحشت انگیز شده، گاهی صدائی از تهویهٔ آشپزخانه میاید که سر مان را گرم می کند. گفت «یعنی حالا می نشینید و به دیوار نگاه می کنید؟!» خمیازه ای کشیدم، صبح شده بود، ساعت از ۷ گذشته بود، به ۸ می رسید! «شاید به دیوار یا به انچه ورای ان باشد!» «یعنی چی؟! ...
امروز با دکتر صحبت کردم. دعوتش کردم به گفتگو. کتاب فوقالعادهٔ شهریار و شهروندان را گذاشتم وسط. گفت نه کتاب را خوانده، نه علاقهای به صحبت توی این موقعیت دارد. گفت خودش را مضحکه نخواهد کرد. حق هم دارد. خبر آمد اینترنت را مرحله به مرحله وصل خواهند کرد و فعلا برای تجار و بازارگانان اینترنت وصل شدهست. ...